جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱

«پنجم آگوست دوهزار و بیست‌ویک، چهاردهم مرداد چهارصد» روزی که لیونل مسی از بارسلونا رفت و حسن یزدانی فینال المپیک توکیو را باخت. روزی که تو رفتی...
تلویزیون داشت کلوزآپ لیونل مسی را نشان می‌داد. خبری از ضربه‌ی کاشته و خوشحالی بعد گل نبود. مسی با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کرد تا بالاخره یکی دستمال سفید رساند. بی‌فایده بود. بعد از کنفرانس خبری‌اش نوشته بودند بزرگ‌ترین بدرقه‌ی قرن.
حسن یزدانی جلوی مصاحبه‌گر طاقت نیاورد و زد زیر گریه. قبل‌تر با لگد کوبیده بود زیر صندلی، از اعماق جانش فریــاد زده بود، عرق کرده و نفس‌نفس‌زنان، سر به زیر گرفته بود و میان گریه می‌گفت شرمنده‌ام. بعدظهرِ قیامتی بود. یک حباب اندازه‌ی گردو نشسته بود توی حلقم و نمی‌ترکید. ولی دریغ از یک قطره اشک. زمین را گاز می‌گرفتم و زمان را لعنت می‌کردم، بی‌فایده بود.
من آخرین بار کی گریه کردم؟ فروردین نود و شش، خاکسپاری عمو. پنج سال پیش. نوک انگشت‌ها را کرده بودم زیر خاکِ تازه خیس‌خورده. تنِ تکیده و خُرد شده‌ی عمو یک متر پایین‌تر بود. ساکن. چند قطره‌ گونه‌ام را گرم کرد.
«بیست و هشتم آبان چهارصد» زخمه‌های کمانچه و تحریرهای خواننده می‌پیچند به هم و متحد می‌شوند. باران هنگامه کرده و هدفونم خیس شده. اَژدهای سهمناک دلتنگی دهان گشوده به بلعیدن. رفیقی می‌گوید باید دلت برای گریستن محیا باشد. پژواکِ صدای شجریان و قربانی توی سرم می‌چرخد.
«دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غــم ز سـرم دور شود...»
پس من چرا اشکم نمی‌آید به چشم؟
«هفدهم آذر چهارصد» از حرف زدن درباره‌ی تو جلوی دوستان منع شده‌ام، از حرف زدن درباره‌ی تو پیش تراپیست منع شده‌ام، از چک کردن اکانت‌های مجازی‌ات منع شده‌ام، از مرور خاطراتت منع شده‌ام. از گریه اما منع نشده‌ام. حباب حلقم به غایت متورم شده و همه می‌گویند گریه کن، اما نمی‌شود لامروت.
«دوم بهمن چهارصد» هفت ماه است روی شعری که در حال و هوای تو زاده شده و جوهرش تو هستی متوقف شده‌ام. صدبار هجاها را از نو چک کردم و قافیه‌ها را جابجا. شاید وزن خوبی انتخاب نکرده‌ام. شاید مشکل قالب شعر است. شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نیست و علت چیز دیگری‌ست. شاید علت من ز علت‌ها جداست. جلو نمی‌رود که نمی‌رود.
«چهارم مارس دوهزار و بیست‌ودو، سیزدهم اسفند چهارصد» دومین سالگشت موسوم آشنایی‌مان. چای‌ام سرد شده ولی هنوز دارم به این فکر می‌کنم که چه بر دل سعدی گذشته وقتِ گفتن بعضی از غزل‌هایش. مثلن وقتی داشته می‌نوشته «همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی» به چه مکافاتی دچار بوده؟ کمی بعدتر عمدن یا سهون را یادم نیست اما از آرشیو هارد فایلی را باز می‌کنم که نباید. یکهو صدای آوازت می‌پیچد توی اتاق. داری یکی از شعرهایم را می‌خوانی. هنوز چند ثانیه نگذشته که چیزی آرام زیر پلکم را قلقلک می‌دهد و دست در مژه‌‌ها می‌اندازد و سُر می‌خورد روی صورت. دور اتاق و دور خودم می‌چرخم و حلقه‌حلقه سُر می‌خورد. آوازت در اتاق می‌پیچد و من به خودم می‌پیچم و خوشه‌خوشه از چشمم می‌ریزد روی فرش. بالاخره کمی حالی‌م می‌شود چه بر دل سعدی رفته.
«بیست و نهم اسفند چهارصد» تنهام مانده‌ام محل کار. ساعت از دو شب گذشته اما از بیرون های‌و‌هوی جشنی راه پنجره‌ام را پیدا کرده. ساعت‌ها آرشیو گفت‌وگو‌هایمان را شخم زده‌ام و دیگر سوی چشمانم رفته که دست‌برداشته‌ام. ذهنم سرک می‌کشد به لحظه‌ای که اولین بار عکس و شماره‌ات افتاد روی صفحه‌ی گوشی و با فریاد شروع به گریه می‌کنم. شبیه ایام کودکی. تمام بالاتنه‌ام تکان می‌خورد. چراغ اتاقی در طبقه‌ی ششم ساختمان روبرو روشن می‌شود و زنی می‌آید کنار پنجره می‌ایستد. صدای من و صدای جشن درهم پیچیده‌اند و متحد شده‌اند. طولانی‌ترین و عمیق‌ترین گریستنِ عمرم را تجربه می‌کنم.
«بیستم فروردین چهارصد و یک» پلی‌لیست آوازهایت پخش است که پیرمرد کج‌وکوله‌ای کلیشه‌ی کذایی را تُف می‌کند توی صورتم «مرد که گریه نمی‌کنه جَوون» می‌خواهم سرش فریاد بزنم و دنبالش بدوم. ترجیح می‌دهم آوازت را برای‌ش پخش کنم. با صدایت هم‌خوانی می‌کند «کز نیستان تا مرا ببریده‌اند» و جایی که تو تحریر زده‌ای موج صدایش یکنواخت می‌شود. ساکن. پشت پلکم ابرِ نو خوابیده بود.
«بیست و ششم فروردین چهارصد و یک» پشت میز کار، «سی‌ویکم فروردین» وسط رکاب زدن کف اتوبان، «اردیبهشت» برای من از یک جایی به بعد تمام روزها و ماه‌ها و فصل‌ها اردیبهشت بود. وقت آفرینشِ تو. اشک هم نوعی هدیه است..، «نهم تیر» برای نخستین بار جلوی رفیق، «پانزدهم تیر» حین شام خوردن، «مرداد، مرداد و مرداد...»
«پنجم آگوست دوهزار و بیست‌ودو، چهاردهم مرداد چهارصد و یک» موسم چیدن رُطب فرا رسیده و یادم می‌آید که زمانی دهان تو نخل صدساله‌ی من بود و شب که می‌شد من رطب تازه می‌چیدم. به عادت، این آخر هفته را هم تنها مانده‌ام محل کار. نصفه‌ی قهوه‌ی مانده در فنجان سرد شده و دستمال سفید کنار دستم است. به هر جان کندنی که شده می‌خواهم شعر را تمام کنم.

+ 7:17 PM
سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
ای شاخه‌ها آبست تو، وی باغ بی‌پایان من

لب‌هایت طعم رطب تازه می‌داد و تابستان موعد چیدن رطب است، اما اکنون تو نیستی. تابستان که می‌آید بهانه‌گیر می‌شوم. تنت در دسترس من نیست، و بخش بزرگی از وجودت. اما بخش دیگری هم از وجود تو هست که صاحبش تو نیستی، صاحبش «من»‌هایی هستیم که آرام و خاموش، شب‌های تنهایی ِ زیادی را با آن صبح می‌کنیم. و با خیالِ این وجودِ ناب سرخوش و سرمست می‌شویم، که داشتنش یاری‌مان می‌دهد تا «ای آن من، ای آن من»‌ها را چنان بخوانیم که دل و دهان‌مان گـُر بگیرد. حالا شاید با تنت فاصله‌ام افتاده باشد. با دست‌ها و چشم‌ها و موها و دهانت. من و «خیالت» که گاه و بی‌گاه درهم آمیخته می‌شویم. من و خیالت که سحر و سپیده نمی‌شناسیم. من و خیالت که مرز نداشته‌ایم هیچ‌وقت، فاصله نمی‌دانسته‌ایم.
من و خیالت که فرقی نمی‌کند برای‌شان، امتحان هشت صبح خرداد باشد یا نُه شبِ فرو رفته توی صندلی اتوبوس، وسط کویر. لالایی خواندنی برادروار باشد برای بارانِ کوچک، یا پاها خسته و صورت عرق کرده توی منطقه‌ی شش زمین والیبال، حتی میان هم‌همه و خنده‌های رفقای مستِ سرخوش از شب‌گردی هم. اصلن فرقی نمی‌کند برای‌شان، اصلن بهانه نمی‌خواهند و نمی‌دانند. فقط کافی‌ست لحظه‌ای مجال بیابند که گلاویز هم شوند و تمام ‌ذره‌ها و اجزای تنم را فرا گیرند تا ذهن و دل و روحم خُرد و خراب شود.
شب که می‌رسد تو همراهش می‌آیی و جانم را تازه می‌کنی و من هرچه مقاومت کنم جلوی نمناکِ بوی موهایت، جلوی سنگینی و آرامش دست‌هایت روی سینه‌ام را نمی‌توانم بگیرم. همچو باغبانی مرا درون بسترم شخم می‌زنی و نهال حسرت می‌کاری. شب که می‌رسد من به انهدام خود نزدیک‌تر می‌شوم. حضور مدام تو شعله‌ای در دلم می‌گیراند و جنگل آشفته‌ی ذهنم را به آتش می‌کشاند. شب که می‌رسد من رطب تازه می‌چینم. دهان تو نخل صدساله‌ی من است.

+ 12:34 PM
جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵

و گفت: «به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تر شده بود. چنان‌که پای به برف فرو شود، به عشق فرو می‌شد...»

- مقام بایزید بسطامی، تذکرة‌الاولیاء

+ 9:38 AM
پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴
دو چیز رنج دوست‌داشتن را زیاد می‌کند.
سکوت، و انتظار
و حاصل هم‌زمانی این دو رنجی‌ست مدام...

+ 7:8 PM
چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴

یک شماره‌هایی هست که هیچ‌وقت از ذهن آدمی پاک نمی‌شود... شماره‌هایی که آغشته به خاطرات آدم‌های خوب زندگی‌ است و فرقی نمی‌کند چقدر از رفتن و نبودن آن‌ها گذشته، چقدر از دنیای‌شان فاصله گرفته‌ای و از دیدرس تو محو شده‌اند.. فقط همیشه دنبال بهانه‌ای می‌گردی که بروی پای یک کیوسک تلفن و بی‌هوا کلیدهایی که همیشه از حفظ بودی تندتند بفشاری و منتظر بمانی تا دو سه بوق اول بخورد و قطع کنی! آدمت بماند با یک شماره‌ی ناشناس و شاید یک کنجکاوی گذرا، تو بمانی و خرواری از اوهام و فکر پوچ و رویای سوخته...

+ 12:18 PM
سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۴

و از جمله‌ی آن بعضی زن‌هایند که به افیون مانند و چون بوی تن ایشان به مشام‌تان رسد دیگر فاتحه‌ی خود را بخوانید، که مردان را هرگز از بوی خوش این زنان راه گریزی نیست.

+ 12:35 PM
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰

 New Moon, The Meadow *

 

+ 10:37 PM
دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰

اگر از من بپرسی، می‌گویم شهری را می‌شود گفت «شهر» که شب‌ها «زنده» باشد، خیابان‌هایش سرتاسر شب را نفس بکشند و به‌راه باشند و سبز و آبیِ چراغ مغازه‌ها خوش رنگ‌اش کنند. شهری که بعدِ هفت شب خیابان‌هاش بمیرد شهر نیست. به جایی که هنوز هوا تاریک نشده کرکره‌ها پایین برود نمی‎شود گفت شهر.

شهر باید شب‌هایش پر جنب و جوش و تماشایی باشد. چه فایده که فقط روزهایش این شکلی بشوند. اصلن شهرها با شب‌ها خودِ واقعی‌شان می‌شوند و معنی می‌گیرند. روز که زندگی خودش به جریان می‌افتد و نیازی به مغازه و ماشین و آدم نیست، آفتاب خودش به تنهایی جور همه را می‌کشد.

شهر باید شب بشود شهر؛ خواستنی بشود، بعد از غروب، خیابان‌هاش جان دوباره بگیرند با ازدحام نورها و رنگ‌ها، پیاده‌روهاش قدم‌زدنی بشوند و آدم‌هاش احساس امنیت کنند؛ مثل خودِ روز، خودِ آفتاب.

بعد؛ این‌طوری که باشد، می‌توانی آرامش چهره‌ی دخترکان شهر را توی پیاده‌روی‌های آخر شب‌ات لذت ببری، می‌توانی توی نگاه‌شان امنیت را ببینی و حسابی کیفور شوی از این‌که زنی بدون وحشت و اضطراب، آسوده و بی‌خیال، و انگار که اصلن دور و برش تاریکی نیست، سرخوش هدفونش را برده زیر روسری و قدم‌هاش ناخودآگاه با موزیک‌اش یکی می‌شوند؛ و آرام می‌شوی.

 

- تو بگو شهر اگر شب‌هاش جان داشته باشد، گنجشک‌ها می‌خوابند اصلن؟ نمی‌خوابند که! یک‌سر آواز می‌خوانند و بازیگوشی می‌کنند توی شاخه‌ها...

+ 11:51 AM
پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰

 

 

این روزها، روزهای گوش سپردن به «ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی»های یک صدای نحیف و دلنشین است که پسرکی را، گمشده لابه‌لای درخت‌چه‌های چنار و غرق در رویا و آرزو، آرامِ آرام می‌کند.

این روزها نور آفتاب دوخته می‌شود به سینه‌ی خیابانی کوچک منتهی به میدانی با نخل‌ها و اطلسی‌های‌اش که سر صبح عطرشان آدم را بی‌هوش می‌کند.

این روزها روزهای ازدحام و رخنه‌ی تردید در تمام جانِ خسته‌ای‌ست که می‌خواهد یقین پیدا کند راه را درست رفته یا نه...

شاید که بعد، کوله‌پشتی‌اش را بردارد و برود سفر؛ برود یک‌جایی خودش را گم و گور کند که دست هیچ آشنایی برای خراب کردن رویاهای‌اش به‌ش نرسد، و همان‌جا سرش را بگذارد و از دست این‌همه اوهام و خیال آرام بگیرد و بمیرد.

 

+ 10:48 PM
دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۰

تصـویـر اکنـون مـن، کـوچـه‌ای‌ست بـاران خـورده، با بـرگ‌ها و گلبـرگ‌های پـاشیـده بر سینـه‌ی سنگ‌فرش‌هـای نمـور، دیوارهـای نمنـاکِ تیـره‌شده و باغچـه‌هـای خیس، که آرامش را با احترام می‌گذارد جلوی آدم، دستش را می‌گیرد و مـی‌بـرد پشت نرده‌های سبز پنجره‌ی تک‌اتاقی که پنج‌سالگی را آن‌جا تمام کرده. و هیچ‌وقت بدون کمک مادرش نتوانسته کنار پنجره بنشیند و پاییز و زمستانِ دلنشین بیرون را تماشا کند.

من مطمئنم که اگر فیلمساز بودم، فیلمی می‌ساختم که تمـام سکانس‌های‌اش خیابان‌ها و کوچه‌ها و آدم‌ها را، بعد از بارش بی‌امـان باران - بهاری و پاییزی و زمستانی‌اش زیاد فرقی نمی‌کند- روایت کند.

من اگر دستی در موسیقی داشتم، حتمن سراغ نُت‌ها و نواهایی می‌رفتم که شنونده به کمک آن‌ها برود توی کـوچه و خیابان‌های فیلم قدم بزند، تا جسم و روح‌اش آرامش اکنون من را سر بکشد. و سیراب و پُـر نشـاط به حقیقت بازگردد.

من اگر نویسـنده‌ای، شـاعری چیزی بشوم، به یقین یک روز واژه‌ها و سطرها و مصرع و قافیه‌هایم رنگ و بـوی شهر ِ بعد از باران را به خود می‌گیرند. با تمام کوچه‌هـا و باغ‌هـا، خیابان‌هـا و آدم‌هـای‌اش، با تمام پیاده‌روهـا و درخت‌هـایش. و کتابم قصه‌ی مـن‌ای را شرح می‌دهد که دست توی جیب و هدفون به گوش، موسیقی‌اش را توی کوچه پس کوچه‌ها قدم می‌زند. درخت‌های توی حیاط‌هـا را تماشا می‌کند و به جستجـوی آدم‌های خوب‌اش تمـام شهر را مـی‌جورد.

اگر از من ساخته بـود، هر جـور که شده، عطر آدم‌های خوب زندگی‌ام را همیشگـی می‌کردم. به احتمال قوی بوی دست‌های‌شان را. این‌طور هر وقت آن‌ها را گم می‌کردم پیدا کردنشان برای‌ام ساده‌تر می‌بود. و یا هر وقت برای همیشه می‌روند و از خودشان هیچ اثری نمی‌گذارند، من بوی‌شان را داشته باشم، تا هر وقت دلتنگ می‌شوم آرامم کنند.

اگر از من ساخته بـود، با شعری یا موسیقـی‌ای یا هر چیز دیگر، کاری می‌کردم که آدم‌ها بتوانند حس گنجشک‌های فرو رفته میان شاخ و برگ‌های لیمـو را، هنگام پریدنشـان، درک کنند. شاید این‌طور بتوانند با غم‌انگیـزتریـن جاهـای خـالی زندگی‌شان کنار بیایند.

من احتمالن یک‌بـار برای همیشـه فیلمی که دوست داشتم بسازم را تماشا می‌کردم، موسیقی‌ای که دوست داشتم بسازم را توی گوش می‌گذاشتم و در زمزمه‌ی شعرهایی که دوست داشتم بگویم گـم مــی‌شدم. هـم‌نـوا بـا گنـجشک‌هـا، کوچـه‌هـای باران خـورده‌ی شـهر را قدم می‌زدم و بوی آدم‌هـایـم را تا عمـق جسـم و روح استشـمـام می‌کردم؛ شاید که این دلتنـگی مـدام تسکین می‌یافت. بعد دست خودم را می‌گرفتم و مـی‌بـردم توی دسـت‌نخـورده‌تـرین و کـم‌دیـده شـده‌تـرین گوشه‌هـای تمـاشایی شـهر و خودم را برای همیشـه گـم و گور می‌کـردم.

 

...

 

در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن‌که در میدانِ وجدان‌های مردم، خاکریزهای‌تان پی در پی در حال سقوط است.

فرقی نمی‌کند چه روز تلخی، فرقی نمی‌کند بیانیه‌ی شماره‌ی چندم؛ تنها فرق‌اش شاید احتمال زیادِ فراموشی التهاب خیابان‌های چند وقت پیش ِ شهرها باشد. یا لااقل فراموشی ظاهری‌مان. هر چقدر هم دل‌های‌مان، ذهن‌مان و اشتیاق‌مان در جوش و خروش باشد. فراموشی چیزی‌ست شکل ظاهر الان ما. شکل چشم‌های نگـران و نگـاه‌های پُـر اضطراب بعـد از دیدن اتفـاق‌های تـلخ و کاری از دست هیچ‌کس برنیامـدن، شکل شنیده‌های بی‌تفاوت از خبرهای نـه‌چنـدان خوب. شکل کوچـه‌هـای سرحال و شلوغ ِ شش ماه پیش و کوچـه‌هـای پوسیده و پلمب شده‌ی اکنون. شکل نگرانی‌های پیوسته و دست روی دست گذاشتن‌های پیوسته‌تـر. خواسته و ناخواسته به شدت شبیه فراموشی شده‌ایم و مـدام فرو می‌رویم درون خودمـان...

 

آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن‌که از پل گذشتیم به سرنوشت یک‌دیگر اهمیت ندهیم و جان‌های‌مان نمی‌خواست که پس از چشیدنِ طعم آن یگانگی، از نو پراکنده شویم.

فرقی نمی‌کند کدام پاراگراف از کدام بیانیه‌ی پُـر امید؛ این سطرهایی که چیده شده‌اند و در بالا آمده‌اند، شاید چیزی شبیه به حرف آخر باشند، یا شاید هم شروع از اول.

 

+ 7:51 PM
سه شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

هميشه دنبال يك لحظه‌ي كوتاه و آني مي‌گردد كه دل بدهد به سرخوشي‌هاي كوچكش و حسابي حظ‌شان را ببرد. مثلن وقت‌هايي كه بين كلاس‌هاي خواب‌‌آور و بدريخت نصيبش مي‌شود را، مي‌رود توي كافه‌ي دانشگاه و همين كه يكي از ميزهاي دنج ته كافه را خالي مي‌يابد، توي هوا آن را مي‌قاپد و بساط هميشگي‌اش را پهن مي‌كند روي سطح چوبي خاكستري ِ تيره‌ي ميز. از حالا به بعد تمام كافه و آدم‌هايش متعلق به او هستند. و اگر بخواهم از اين بگويم كه بساط روي ميزش چيست و چگونه آن‌ها را كنار هم مي‌چيند اين‌گونه مي‌توانم بنويسم كه اول از همه يك چارپايه‌‌ي اضافي برمي‌دارد مي‌گذارد كنار دستش، و كوله‌اش را مي‌اندازد روي آن. زيپ جلويي كوله را كه باز مي‌كند مي‌فهمم كه قرار است هدفون‌اش را بگذارد روي ميز. هدفون را كه گذاشت نوبت موبايل است. تا اين‌جاي كار هميشه ثابت است اما از اين به بعدش دو حالت دارد. اگر قرار باشد چيزي سفارش بدهد، پا مي‌شود مي‌رود جلوي بار و سفارش‌اش را كه داد برمي‌گردد پشت ميز، و گرنه زيپ بالايي كوله را باز مي‌كند و دفتر و كاغذهايش را مي‌كشد بيرون، بعد دوباره برمي‌گردد سمت كوله‌هه و يك زيپ كوچك ديگر را باز مي‌كند تا خودكار سبزش را بردارد. حالا ديگر وقتش رسيده كه هدفون را از توي قاب چشم‌نوازش دربياورد، وصلش كند به موبايل و گوشي‌ها را بچپاند توي گوش، موسيقي... كه مطمئنم بدون آن زندگي‌اش نمي‌چرخد؛ و شروع مي‌كند به نوشتن كه اين آخري، كاري هست كه تا پايان ِ نشستن‌اش توي كافه مشغول انجام آن مي‌بينم‌اش.

...

يا وقتي دارد از دالان‌هاي پوشيده از برگ‌هاي تماشايي و ‌سبز ِ روشن خوابگاه رد مي‌شود، اين فرض محال است كه او را در حال بوئيدن و جستجوي سمج‌اش براي يافتن عطر اطلسي و شب‌بوها و ياس‌ها نيابيم. سرمستي و لبريزي‌اش از رايحه‌ي ارديبهشتي اطلسي و ياس‌ها ديدن دارد حسابي. و شكل گام‌هاي‌اش، سمت نگاه‌هاي سردرگم‌ش به ما مي‌گويد كه اين آدم، اين‌جا، خيلي حالش خوب است.

سخت نيست فهميدن اين‌كه در دنياي او، عبور از اين دالان‌هاي مرموز و شگفت‌انگيز چقدر براي‌اش زندگي‌ست...

حالا اين‌ها همه يك‌طرف، شب‌پرسه‌هاي ديوانه‌وارش طرف ديگر، كه بدون شب‌گردي و گذشتن از چند پياده‌رو آشنا خوابيدن براي‌اش ناخوشايند است، كه اين كار براي او خود ِ آرامش است و شب را نهايت دوست مي‌گيرد.

همه‌ي اين دل‌خوشي‌هاي كوچك را - كه تازه خيلي‌هايش اين‌جا نوشته نشدند - يك به يك زندگي كرده و مي‌كند. و بدون‌شان او تقريبن نيست.

خواستم بگويم همچو آدمي هستم من...

+ 7:34 PM
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

...

بیا و برای‌ام بگو دوباره... از شب‌پرسه‌های خسته‌ی خاموش‌مان، از آرامش كه می‌گذرد از من و تو همان‌گاه كه زمزمه می‌كنيم هم‌ديگر را، از عبور دردآور روياها در ذهن پريشان و از هجوم و ضرب‌آهنگ اضطراب كه می‌تازد به سوی سينه‌ی بی‌تاب.

بگو؛ از جُست‌وجوی مضحكی كه سحر، چشم‌ها براي يافتن خواب در تكاپوی‌اش دمی نیآسايند. از يافتن تلالو نور در حاشيه‌‌ی ميز و لابه‌لای كتاب‌ها بگو.

از بيهودگی و فرسودگی روح و سردرگمی و سراسيمگی خيال، از طغيان اوهام پوچ شبانه بگو.

از «محالِ رهايی» كه خواب و بيداری‌ات را گرفته و شبانه‌های دل‌گير و مُشوش برای‌ات آورده، از آتشفشان واژه كه بند بهانه‌ای‌ست تا فرو ريزد بر دهان افيون زده و بكوبد و درنوردد تمام‌ات را؛

بيا بگو برای‌ام...

بگو كه امشب كجايی،

تو امشب كجايی؟...

 

 

?Where are you tonight

Wild flower in starlit heaven

Still enchanted in flight

* Obsessions lament to freedom

...

 

 

تو امشب کجايی؟

گل‌های وحشی به زیر نور ستاره‌های بهشتی

هم‌چنان مسحور در پرواز

و حسرت آزادی، تمام دغدغه‌‌ی من...

  

Angelica *

 

+ 6:38 PM
پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰

خستگی که داشت قدم‌ها را نامنظم می‌کرد و چشم‌ها ردِ نقش ِ تکراری موزاییک‌ها را مرور، وقت عبور از باغچه‌ی فسقلی‌ای که عطر شبو و یاس‌ها را پرت کرد توی صورتم و به‌م فهماند که چیزهای کوچک می‌توانند هوش و حواس آدم را بدزدند و ببرند با خودشان به یک‌جایی توی اسفندماه چند سال قبل، گور و گم‌ات کنند و برت گردانند این‌جا توی یک فرسودگیِ مطلق؛ یعنی که تو خودت را زده‌ای به بی‌خیالی و اصلش حالت خوش نیست.

عطر یاس ِ پاشیده در هوای خیابان، عطر یاس ِ سرازیر شده در دهان من. و سبز برگ و شاخه‌‌های چنار که کانون شیری رنگِ نور را پوشانده‌اند؛ حیرانشان می‌شوم.

...

برگرد همین‌جا، که دریچه‌های کوچکی هست، باز شده به دیوارهای آجریِ سوخته، و شب‌ها چه نور چراغ روی‌شان بی‌اُفتد و چه بُـریده‌ای از پرتو ماه، زیبایی‌شان بازی‌چه چشم‌های تو هستند تا خود صبح... و این صداهای ویران‌گر، که امان از تو می‌بـرند. دست از دل‌ات نمی‌کشند و دست از سرت برنمی‌دارند. شاید ایمان آوری بی‌قراری‌ات را.

چراغ شاعرانگی و عارفانگی ِ مـُـلا به دست، در این شب چه می‌جوری؟ شعرهای گندیده هیچ به کار پاگـریزان نیاید... چه بی‌چراغ گرد شهر گردی شبگردی.

 

+ 9:36 PM
چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰

 

...

ديگر يقين دارم خدا با عشق تلخ است

در حلق مي‌ريزم دعا دست خودم نيست

در چشم تو آن خنده‌ها دست خودم بود

اين گريه‌هاي بي‌صدا دست خودم نيست

 

«رثان»

 

 

- آدم تا كي بايد بيمار "در گذشته ماندن" باشد و چوب كنجكاوي‌اش را بخورد؟ وقت ديدن اين‌ها ديگر بـُغضي نداشتم، غصه‌اي نبـود ديگر، چيزي كه از اين‌ها دريافتم مقايسه‌ي احوال تو با خودم بود به‌وقتي‌كه گـُر گرفته بودم و جامه مي‌دريدم براي بازآمدن‌ات. حالاي‌اش هم خنده‌ام گرفته از خود ديوانه و داغانم كه دوباره شازده كوچولو وار و كنجكاو اين‌ها را اين‌جا گذاشته‌ام بلكه ردي از خودت بگذاري و بدانم هنوز مي‌خواني‌ام يا نه!

اين‌جا رگباري بهاري گرفته عجيب، باد مشت مي‌كوبد به سينه‌ي باران و اين‌سوي و آن سوي‌اش مي‌راند، حس اكنون‌ام به تو شبيه به هيچ چيز نيست. يا لااقل من نمي‌توانم لابه‌لاي واژه‌هايي به‌مثابه دلتنگي و دلگيري، يا خشم و نفرت بگنجانم‌ات.. شبيه "نمي‌دانم" شده‌اي براي‌ام...

و ندانم از چه روي، نشاني خانه‌ي روي موج‌ات كه به‌يقين آن روزها تسكين من مي‌شد را براي‌ام نياوردي.

 

+ 7:58 PM
شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۹

"... یکی می‌رود، یکی می‌ماند. به همین سادگی‌ست شاید. یکی را می‌بینی، همیشه و هر روز. به دیدنش عادت داری و حالا در نبودنـش، در غیابش، جای چیزی برابر ِ چشم‌ات خالی‌ست. در فاصله‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی‌ست که می‌بینی جای خالی‌اش را نمی‌شود پـُر کرد. هست، اما جای خالی‌اش هست. «یار ِ ما غایب است و در نظر است». یکی را هم می‌بینی، همیشه و هر روز. به دیدنش عادت داری، اما نبودنـش، غیابش، آزارت نمی‌دهد. نیست که نیست. یکی دیگر جایش را می‌گیرد. یکی هم هست که در فاصله‌‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی می‌بینی نیست. می‌بینی هست، اما نمی‌بینی‌اش. به چشم نمی‌آید دیگر. «که در برابر چشمی و غایب از نظری»..." *

 ...

لیوان چای به‌دست ایستاد‌ه‌ام کنار پنجره، تماشای تابش خسته‌ی خورشید بر سینه‌ی شهر سیرم نمی‌کند. با انگشت، بی‌هوا ضرب می‌گیرم روی شیشه. وزن ندارد، شاد نیست اصلن. رویاهای گنگی از کودکی سراغم می‌آیند؛ آرامش‌اند. حس درجستجویی را دارم، حس ِ نداشت، نبـود.

 ...

دارم پیاده‌رو را می‌دوم که برسم به رفیق، تلفنی گفته که میز دنجی‌ست گوشه‌ی کافه، که منتظر است. چنار‌های ولیعصر چه غریب‌اند توی این تاریکی. می‌رسم به کوچه‌ش و خاطرات هفت و هشت ماه پیش، گستاخ و سمج می‌سُرند روی دلم یک‌هو.

در که باز بشود و هیاهوی کافه را رد کنم، رسیده‌ام به گوشه‌ی دنـج... از چاق‌سلامتی‌مان کمی گذشته که ساکتیم، عوض‌اش بغل‌دستی‌ها زیادی شلوغ‌اند، لااقل زیاد‌تر از جماعت کافه‌برو. خوب زیر نظر دارم‌شان و حالا حرصم درآمده. توی سرم می‌لولد: های...! شما که میز کناری‌ام نشسته‌اید و سرخوشانه، با ادا و از روی شکم‌سیری می‌خوانید برای هم، که " شب و روز در چشمان من است، به چشم‌های من نگاه کن..." صدایی که زمزمه کرده این واژه‌ها را، بغض داشته، غصه داشته آدم‌اش. سرخوش نبوده که سرخوش‌اید و می‌خوانید.

واژه‌هایش را کشان‌کشان از ذهن و سینه می‌گذراند و بر دهان می‌راند. وقتی می‌گوید "پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت..." پلک‌هایش خسته‌اند، سنگین‌اند، داغ‌اند لابد.

 

 

گنجشک‌ها ته باغ دعوای‌شان گرفته، بوی برگ‌های باران‌خورده سرمست‌مان می‌کند. نزدیک ظهر است، آفتاب دی‌ماه روی پوست‌مان جاخوش کرده و می‌خواهیم بیش‌تر تماشا کنیم، می‌دانیم که می‌رود تا سال بعد. روی نوک پا می‌رویم آخر باغ هوای گنجشک‌ها. خیلی نزدیک شدیم، نمی‌ترسند انگار. حاشیه‌ی جوی آب روی زانو مینشینیم. آب موج می‌دهد به تن علف‌های جوی. عطرهایی از کودکی‌ام می‌آیند سراغم...

  

 

* تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست... ؛ "نافه"‌ی آبان‌ماه، صفحه‌ی صد و پنجاه و شش، محسن آزرم

 

- صدایی که زمزمه کرده آن واژه‌ها را، حسین پناهی ِ‌ "سلام، خداحافظ " است.

+ 4:10 PM
چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹

پيش از تـو، گس و تلخي رها شدن را چشيده بودم يك‌بار. اولين‌ها سخت‌ترين‌ها هم هستند بيشتر، اما فرق مي‌كرد انگار براي من. فرقش را وقـت رفتن تو فهميدم.

فرقـش؟ خب بار اول خودت بازوي‌ام را گرفتي و از خاكم بلند كردي، تازه بعدها خيلي پشيمان بودم از آن ماجرا... من هميشه جوري جلو رفته‌ام كه پشيماني سراغم نيايد، اين هم اولين و آخرين بود.

اما تـو... اوايل خيلي ساده‌انگار بودم، اصلن من بودم كه بعد از اشتباه سكوت كردم و بعدش تصميم گرفتم. كه ديگر انگار قرار است تمام شود؛ قبول كردم. اما حقيقت اين بود كه از ترس تسليم شدم. ترسي كه آدم وقت گير كردن توي شرايطي كه نه راه پس دارد نه راه پيش، سراغش مي‌آيد. اين‌جور ترسي بود كه مرا گولم زد.

روزهايي كه مي‌گذشت اشتباهم را پر رنگ‌تر جلوه مي‌داد. تا اين‌كه از پس حرف‌هاي اين و آن، از پس دل‌خوري‌هاي كوچك و بزرگ، دوباره باورم را به تو پيدا كردم. تو همان بودي كه اول روز، همان بودي كه هميشه مي‌خواسته بودم يك جاي بزرگي از زندگي‌ام را صاحب شود؛ بستاند براي خودش.

مي‌داني، تو براي من تمام واژه‌هاي اين دو سال دوري كه اين‌جا گفته و نگفته‌ام نيستي فقط، يك وقت‌هايي واژه‌هام بدجور كوچك‌اند براي گفتن‌ات. زماني گفتي به من كه اگر تو را بُت كنم براي خودم، اگر بودن‌ات جوري باشد كه وقت نبودن جانسوز باشد روزگارم، مـي‌روي. بهانه‌اي بود نه؟ چون نبود تو هميشه تلخ مي‌بود. از وقتي كه آشنايم شدي، عادت كردم به تو، محرم شدي، و دوستت مي‌داشتم. مي‌دارم، مي‌دارم...

نبـود تو، مثل بيماري‌اي‌ست كه مدام برمي‌گردد. و جسم و روح و ذهن را مي‌رنجاند.

+ 8:36 PM
چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸۹
ای ابر خوش‌باران، بيا...

دقايقي هست كه مي‌نويسم و پاك مي‌كنم هي، دل‌تنگي كه نوشتن ندارد. از كنارم بگذري اگـر، بوي دل‌آشوب و تنهايي و عصيان مشام‌ت مي‌آزارد. من دلم سكوت نمي‌خواهد هيچ؛ كه سكوت، سكوت مي‌آورد. اما چه كنم كه نوشتن، آن‌هم از نبـود تو... نـه، باز اين‌همه غم‌ات افسار واژه‌هاي‌م به‌دست گرفته و مي‌كشاندم در پي خودش.

من قرار است اميدوارانه‌تر به‌سر كنم بي‌تو، تا روز شادي‌ات كه دارد نزديك مي‌آيد.

شايد سياه و كدر و بدرنگ اما، مي‌خواهم دوباره شعر بگويم براي‌ت...

+ 9:28 PM
جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹

دلم گرفته ای دوست،

هوای گریه با من...

+ 10:10 PM
دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹

برگشته‌ایم به همان خیابان‌ها، همان پیاده‌روهای به اسارت گرفته شده؛

به پیاده‌روی‌های خاموش ِ بی‌پایان

برگشته‌ایم به خودمان...

 

 - و تهران، بی‌تاریخ - مهران مهاجر

از ماهنامه عکاسی دیده

+ 5:5 PM
یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۹

+ 8:57 PM
چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۹

 

ما گناهی نداشتیم رفیق؛

برای این سکوت‌های پیاپی‌ی ناتمام و از سر اجبار بهانه‌ای نیست جز سادگی و ساده‌زدگی، اصلن همیشه متهم بوده‌ایم به سادگی، همیشه پُل بوده‌ایم برای عبورهای نامرد، باور بوده‌ایم برای عهدهای از پیش شکسته. که اکنون خاموشیم و شعله برنمی‌افروزیم مگر برای نمایش مضحک و برّاق چشم‌های ناپاک در ظلمات غرور و دروغ.

ما همیشه سینه ‌می‌سوختیم برای دردهای بی‌درد و غم‌های بی‌غم‌شان. لبخند می‌شدیم، اشک می‌شدیم برای خودشیفتگی‌های آنان و حتی در تلخ‌های‌شان به ما ریشخند زدند... و گریختند، مبادا برای بازپس‌گرفتن سادگی‌مان سراغشان گیریم.

ما افسانه به چشم دیدیم و چشیدیم‌اش، ناغافل از طعم گس تنهایی‌ای که ته‌نشین ِ سبو به کمین‌مان نشسته بود، که تنهایی نصیب و قسمت ما نیست، حق ماست. حقی که با گِل‌مان سرشته‌اند و عجین‌مان بوده.

ما بر صبا یقین کرده بودیم و بر ستایش‌اش شتافتیم، چه دانستیم که با ما سکوت می‌کند و مدام در گریز است، چه دانستیم که آتش فراق بر جامه و جان‌هامان می‌افکند و می‌درنورددمان. چه می‌دانستیم سودای بی‌تابی‌مان به سر دارد و خواب شوریدگی و اندوه.

ما که گناهی نداشتیم رفیق، از هرآن‌چه بر سرمان رفت.

+ 10:12 PM
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹

امروز آخرین روز بهار است. من وقتی انتظار می‌کشم، خیلی چیزها را فراموش می‌کنم، از جمله خودم را. این‌جا را جان دیگری بخشیده بودم برای آمال‌های کم‌رمقی که در سر داشتم. از آخرین ماهِ آخرین زمستان، و این بهار که ندانستم چگونه گذشت، روزهای زیادی را ننوشتم. آنگونه پرشور نوشتن و این‌گونه ننوشتن اما از یک‌جا آب می‌خورد.

من اشتباهاتی دارم که زیاد تکرارشان می‌کنم، از سادگی و خودخواهی که بگذرم می‌رسم به ناامیدی و گدایی کردن محبت.

چیزهای زیادی برای یاد گرفتن، برای‌ام مانده. این‌که چطور آدم‌هایی که به حضورشان محتاجم را به سادگی از دست ندهم، و اگر از دست دادم چطور تلاش کنم برای بازگرداندنشان، و اگر نتوانستم...، این‌که چطور بدهی‌هایم را با دلم صاف کنم.

من انتظار و صبوری یاد گرفته‌ام، سادگی را هم، اگر سبب اشتباه نشود.

من آدم‌های زیادی نداشته‌ام؛ کمتر از انگشتان یک دست، و آن‌ها را یا هنوز نشناخته‌ام و یا دیر شناخته‌ام.

من شناختن آدم‌ها را یاد نگرفته‌ام هنوز.

می‌دانم که جهانِ من، جهان غم‌انگیزی‌ست، و با تنهایی، این روزهای‌ام اندوهناک.

اما من به چیزی اعتقاد دارم،... این‌که دل‌هایی پیدا می‌شوند هنوز که آدم‌هایی مثل من درونشان بگنجد، دل‌هایی که یافتن‌شان دشوار است، و از دست دادنشان بسیار.

+ 7:19 PM
یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
این‌جا به‌جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست

من باید تمنّا کنم از چشم‌هایم که حین گریه، میان هق‌هق‌ها، تنها لحظه‌ای مجال نفس کشیدن بدهند به من تا هُشیار بمانم. من باید باور کنم وقتی صدای گرفته‌ای از پخش ماشین می‌پیچد توی ذهنم که «انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده»، شما صندلی کنار من ننشسته‌ای و منِ درگیر هق‌هق، دردهایم را زمزمه‌وار با خودم می‌گویم برای شما، نه به شما، برای شما؛ و این فقط یک رویاست که وقتی صورتم را قایم کرده‌ام بین دست‌ها و برگردانده‌ام سمت شیشه شما می‌گوئید «آرام...»

من باید التماس کنم به اشک‌هایم که یاد بگیرند چه‌جور سرازیر شوند تا نگاهم چراغ‌های روشنائی شهر را تار نبیند، که خیلی حیف است آدم همچو تماشایی سبز و نارنج را از دست بدهد.

من باید تحمل کنم که ثانیه‌های این نوای دل‌گیر رو به پایان برود، و گریه‌ام را لو ندهم به آدم‌هایی که از روبرو نزدیک می‌شوند. فردای نیامده‌ی «تو» را چشم به راه باشم و تقویم‌های پُر شده و خاک‌خورده‌ی ته کمد را از یاد ببرم.

من باید صبور باشم، و تنها صبوری کنم.

+ 11:44 AM
سه شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

« نمی‌‎دانی که ایران است اینجا

حراج عقل و ایمان است اینجا

تو می‌دانی که هر کس بود بیدار

در ایران می‌رود آخر سر دار»

 

*بیت اول از ایرج میرزا؛ به نقل از مستند "زهره و منوچهر"

+ 12:55 PM
شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

از در که وارد می‌شدی نگاه‌ات پُر می‌شد از سبز نشاط‌آور برگ‌های لیمو که محصور چهار تنه‌ی تنومند نخل بود. و انگار که نخل‌ها نگهبان درخت باشند، مبادا کسی به این سبز پُرشور برگ‌ها نگاه چپ بکند. از این منظره که سیر می‌شدی و می‌گذشتی می‌رسیدی به اتاق مادر بزرگ که دور از بقیه‌ی ساختمان یک گوشه تک افتاده بود، با آن در چوبی رنگ و رو رفته و گوی‌های فلزی وسط‌اش که زمانی سرگرمی خوبی بودند. بعدش دیگر نمای در فلزی و بدقواره خانه‌ی پدری‌ام بود که بارها و بارها رنگ‌اش زده بودند و من یادم نیست که اول چه رنگی بوده. سمت چپ یک تنور آجری بود که مادر درونش نان محلی می‌پخت، سمت دیگر هم دوتا درختچه‌ی انار بود که هیچ‌وقت درخت نشدند و آخرش مادر از ریشه درشان آورد و به‌جایش سدر کاشت. هم‌مسیر بوته‌های انار یک حوضچه بود و آن سوی‌اش  هم می‌خورد به دیوار.

روبرو دو تا پله می‌خورد که می‌رسید به ده قدمی ورودی اصلی، و نیم متری از سطح حیاط بلندتر. انتهایش می‌خورد به دیوار همسایه که مادر صبح‌های زود گلیم ترکی پهن می‌کرد آنجا و صبحانه‌ی مفصلی به من و برادرهایم می‌داد تا راهی مدرسه شویم. جمعه‌ها هم می‌شد زمین فوتبال.

پله‌ها را که می‌رفتی بالا، برمی‌گشتی و رو به حیاط گل و گشاد می‌ایستادی، تمام خستگی بیرون از تن‌ات فرار می‌کرد و قبراق می‌رفتی داخل خانه.

خلاصه همچو چیزی بود حیاط، که کودکی‌های من میان‌اش رفت.

+ 11:23 AM
دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
شهر ِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار...*

من تمام افسانه‌های این شهر را دانسته‌ام، و به اندازه‌ی جستجوی تمام لحظه‌های غریبانه‌اش تنها بوده‌ام، و هم رفته‌ام؛ سرتاسر ناپیموده‌هایش را. افسانه که می‌گویم، نه یعنی فریادهای خاموش آدم‌های خیابان از هجوم دردهای ناپیدا، یا جنگ بی‌پایان نگاه‌های مغموم در برابر هم، و نه حتی آوار سنگین رنج بر تن بی‌جان دیوارهای رنگ‌پریده‌ی شهر.

افسانه که می‌گویم، یعنی بی‌عبوری و آرام ِ جمعه‌ی خیابان کاخ و قامت کشیده‌ی چنار و بیدهایش، و سبز ِ مهربان پنج‌برگ‌های رقصان در نوای باد. یعنی پرسه‌ی خیس و ناتمام در باران کوچه‌های هم‌جوار خانه‌های کاه‌گلی. هم‌دوش، هم‌راه.

افسانه که می‌گویم، یعنی مچ خودت را حین واژه‌بافیدن بگیری و غافلگیر شوی، و به‌خاطر بیاوری که این واژه‌ها برای نافراموشی روزهای‌ات سرهم می‌شوند، تا به وقت‌اش خستگی غصه‌ها را از دل و ذهن‌ات بشویند.

افسانه‌ای که من می‌گویم اصلن، یعنی همان کوچه‌ی میخک توی بیست‌متری گلستان با پیاده‌روهای فسقلی‌اش. یعنی شورانگیزیِ خنکای نم‌نم باران بر گونه‌ها، هنگام رفتن از کافه پراگ برای تماشای «به رنگ ارغوان».

افسانه که می‌گویم، یعنی پیچیدن ناله‌ی «...هــوای گریه بـا مـن» در سر و جان و تن، وقت پایین آمدن از پله‌های متروی شادمان. سینه‌ی سنگین ِ بغض، روح ِ وامانده‌ی رنجور. و گم شدن در یادهای‌ات؛ بی‌تاب و غم‌انگیز.

 

* می‌دانی، راستش این سه نقطه‌ای که گذاشته‌ام ته تیتر، یعنی مصرع دوم را حتمن باید بخوانی‌اش؛ و بدانی چطور غصه دارد، چطور ادامه دارد قصه. خب خیلی وقت‌ها هست که نمی‌شود گفت یا نوشت، تا درمانده و ناگزیر پناه ببری به این‌چنین غزل، که آبستن واژه‌های بسیار و بی‌تابی‌ست، و آقای حافظ عزیز حال الان من را گذاشته توی مصرع دوم آن تیتر کذایی و هم خیلی مصرع‌های دیگر، تا حسابی دل را به آتش و آشوب بکشانند. می‌دانی که حتمن، مگر نه؟

+ 10:7 PM
یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹

From: Deviantart

+ 12:1 PM
یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۹

حالا دارد باران می‌بارد و من چشم انتظارم عطر تو هم‌دوش بوی خاک نم‌خورده بپیچد توی اتاق. حالا دارد باران می‌بارد و من بهانه‌ی خوبی دارم برای گریستن، به یادت گریستن. دارد می‌بارد؛ کوه آبی‌تر شده. دلم می‌خواهد شعر بگویم برای‌ات، از آن‌هایی که هرگز نمی‌خوانی‌شان و درگیر واژه‌های بی‌تاب‌اند.

من خسته‌ام، خسته‌ی نبودن‌ات. خسته‌ی گفتن و باز گفتن. تو کجا گم شدی پس؟ که نمی‌یابم‌ات هیچ. که نشانی ندارم از تو. و زنده بودن‌ام در گرو خیال‌های مدامی‌ست که پر از تو هستند. و هر لحظه در من گُر می‌گیرند. تو هستی و نیستی، این چه تاوانی‌ست آخر. من جلو خیال‌ها را که نمی‌توانم بگیرم، آن‌هم خیال‌هایی که تو را برای من بیاورند.

دنبال فراموشی نگرد، من یک‌‎جایی گم‌اش کردم. چه می‌دانم شاید هم از قصد گم‌اش کردم. تو فقط همان که وعده کرده‌ای عمل کن. آخر؛ روزهایی رسیده که بیش از همیشه تو را محتاجم.

+ 1:14 PM
یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹

 

گفتم شاید دوست داشته باشی جای من باشی، تا شبانه و پیاده از جاده‌ای که نخل دارد دو سوی‌اش و هم انار و لیمو، عبور کنی و گوش‌ات را تیز کنی برای شنیدن آواز یک‌سری پرنده‌ی بی‌خواب و بازی‌گوش که احتمالن خیلی دل‌شان خوش است و حسابی سرمست‌اند که این وقت شب دارند می‌خوانند، آن‌هم این‌جوری از ته‌دل.

بعد نسیم بهاری خنکی هم سُر بخورد از روی پوست‌ات، هوووم، گفتم حتمن دوست داری این‌جوری.

حالا دیگر نمی‌گویم که عطر بابونه‌های فروردینی که تیره و خاکستری زمین را زرد و سفید کرده بودند چه‌جور هوش از سرم می‌رهاند، یا وقفه‌ی بین آوازهای پرنده‌ها چه شوری درم می‌آفرید. خودت بنشین و تصویر و تصورش کن.

...

برای شب‌گردی‌هایم یک خیابان دارم که اگر سیاهی کهنه‌ی آسفالت و روشنایی تک و توک چراغ‌هایش را بگیری، تشخیص‌اش به عنوان خیابان در گرو عبور ماشین‌هایی‌ست که دست‌کم یک‌ساعتی باید بگذرد تا دیدن یکی‌اش میسر شود. این‌ها به کنار، این‌خیابان زبان نفهم بدجور سکوت می‌کوبد توی مُخ آدم. نیست چشم و گوش آدمی مثل من به خیابان‌هایی خو می‌کند که شلوغی را می‌دانند چیست، حالا گیرم که صداها را پاک کنیم از آن وسط، عوض‌اش یک موسیقی بگذاریم.

با این همه، انگار از مریضی آدم غیرنرمالی مثل من است که باز هم پرسه‌زنی را دوست دارم  توی همچو خیابانی و لذت می‌برم‌ش.

...

با بچه‌های قدیم نشسته بودیم دور هم و گم بودیم در خاطرات‌مان، و حرف‌های قدیمی و یادهای رنگ‌باخته‌ی دیروز، که هنوز تکرار و شنیدن‌شان پرشور هست، و آن‌جاها بودیم که همه چن‌تا از ناب‌ترین خاطر و یادهای‌شان را رو کرده بودند، من دیدم دنیایی که من داشتم، و تصویری که اکنون دارم از کودکی، چقدر کوچک، چقدر محدود است نسبت به بقیه. و کلی برای کودکی‌ام دل سوزاندم.

فارغ از این، لذت شنیدن چنین حرف‌هایی از دیگران چیزی‌ست که تجربه کردن‌اش را توصیه می‌کنم. در بدترین حالت ممکن، مثل من آبغوره خواهی گرفت. 

+ 8:41 PM
جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹

گمانم دیگر باید بنویسم جمعه‌ی ناآشنا، که روزها می‌گذرد از آخرین جمعه‌هایی که این‌جا سپری شد. این‌جا یعنی حیاط باریک و تک‌درخت سدر که سایه‌ی صبح‌اش دوست‌داشتنی‌ست، یعنی خیابان کم‌آدم و بی‌آدم. یعنی مادر، سکوت، صبحانه و عطر نانِ محلی. یعنی گلیم با نگار و نقش تُرکی، یعنی بالش‌های با طرح یک‌دست. این‌جا یعنی خانه.

+ 9:42 PM