دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
شهر ِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار...*

من تمام افسانه‌های این شهر را دانسته‌ام، و به اندازه‌ی جستجوی تمام لحظه‌های غریبانه‌اش تنها بوده‌ام، و هم رفته‌ام؛ سرتاسر ناپیموده‌هایش را. افسانه که می‌گویم، نه یعنی فریادهای خاموش آدم‌های خیابان از هجوم دردهای ناپیدا، یا جنگ بی‌پایان نگاه‌های مغموم در برابر هم، و نه حتی آوار سنگین رنج بر تن بی‌جان دیوارهای رنگ‌پریده‌ی شهر.

افسانه که می‌گویم، یعنی بی‌عبوری و آرام ِ جمعه‌ی خیابان کاخ و قامت کشیده‌ی چنار و بیدهایش، و سبز ِ مهربان پنج‌برگ‌های رقصان در نوای باد. یعنی پرسه‌ی خیس و ناتمام در باران کوچه‌های هم‌جوار خانه‌های کاه‌گلی. هم‌دوش، هم‌راه.

افسانه که می‌گویم، یعنی مچ خودت را حین واژه‌بافیدن بگیری و غافلگیر شوی، و به‌خاطر بیاوری که این واژه‌ها برای نافراموشی روزهای‌ات سرهم می‌شوند، تا به وقت‌اش خستگی غصه‌ها را از دل و ذهن‌ات بشویند.

افسانه‌ای که من می‌گویم اصلن، یعنی همان کوچه‌ی میخک توی بیست‌متری گلستان با پیاده‌روهای فسقلی‌اش. یعنی شورانگیزیِ خنکای نم‌نم باران بر گونه‌ها، هنگام رفتن از کافه پراگ برای تماشای «به رنگ ارغوان».

افسانه که می‌گویم، یعنی پیچیدن ناله‌ی «...هــوای گریه بـا مـن» در سر و جان و تن، وقت پایین آمدن از پله‌های متروی شادمان. سینه‌ی سنگین ِ بغض، روح ِ وامانده‌ی رنجور. و گم شدن در یادهای‌ات؛ بی‌تاب و غم‌انگیز.

 

* می‌دانی، راستش این سه نقطه‌ای که گذاشته‌ام ته تیتر، یعنی مصرع دوم را حتمن باید بخوانی‌اش؛ و بدانی چطور غصه دارد، چطور ادامه دارد قصه. خب خیلی وقت‌ها هست که نمی‌شود گفت یا نوشت، تا درمانده و ناگزیر پناه ببری به این‌چنین غزل، که آبستن واژه‌های بسیار و بی‌تابی‌ست، و آقای حافظ عزیز حال الان من را گذاشته توی مصرع دوم آن تیتر کذایی و هم خیلی مصرع‌های دیگر، تا حسابی دل را به آتش و آشوب بکشانند. می‌دانی که حتمن، مگر نه؟

+ 10:7 PM