
تصـویـر اکنـون مـن، کـوچـهایست بـاران خـورده، با بـرگها و گلبـرگهای پـاشیـده بر سینـهی سنگفرشهـای نمـور، دیوارهـای نمنـاکِ تیـرهشده و باغچـههـای خیس، که آرامش را با احترام میگذارد جلوی آدم، دستش را میگیرد و مـیبـرد پشت نردههای سبز پنجرهی تکاتاقی که پنجسالگی را آنجا تمام کرده. و هیچوقت بدون کمک مادرش نتوانسته کنار پنجره بنشیند و پاییز و زمستانِ دلنشین بیرون را تماشا کند.
من مطمئنم که اگر فیلمساز بودم، فیلمی میساختم که تمـام سکانسهایاش خیابانها و کوچهها و آدمها را، بعد از بارش بیامـان باران - بهاری و پاییزی و زمستانیاش زیاد فرقی نمیکند- روایت کند.
من اگر دستی در موسیقی داشتم، حتمن سراغ نُتها و نواهایی میرفتم که شنونده به کمک آنها برود توی کـوچه و خیابانهای فیلم قدم بزند، تا جسم و روحاش آرامش اکنون من را سر بکشد. و سیراب و پُـر نشـاط به حقیقت بازگردد.
من اگر نویسـندهای، شـاعری چیزی بشوم، به یقین یک روز واژهها و سطرها و مصرع و قافیههایم رنگ و بـوی شهر ِ بعد از باران را به خود میگیرند. با تمام کوچههـا و باغهـا، خیابانهـا و آدمهـایاش، با تمام پیادهروهـا و درختهـایش. و کتابم قصهی مـنای را شرح میدهد که دست توی جیب و هدفون به گوش، موسیقیاش را توی کوچه پس کوچهها قدم میزند. درختهای توی حیاطهـا را تماشا میکند و به جستجـوی آدمهای خوباش تمـام شهر را مـیجورد.
اگر از من ساخته بـود، هر جـور که شده، عطر آدمهای خوب زندگیام را همیشگـی میکردم. به احتمال قوی بوی دستهایشان را. اینطور هر وقت آنها را گم میکردم پیدا کردنشان برایام سادهتر میبود. و یا هر وقت برای همیشه میروند و از خودشان هیچ اثری نمیگذارند، من بویشان را داشته باشم، تا هر وقت دلتنگ میشوم آرامم کنند.
اگر از من ساخته بـود، با شعری یا موسیقـیای یا هر چیز دیگر، کاری میکردم که آدمها بتوانند حس گنجشکهای فرو رفته میان شاخ و برگهای لیمـو را، هنگام پریدنشـان، درک کنند. شاید اینطور بتوانند با غمانگیـزتریـن جاهـای خـالی زندگیشان کنار بیایند.
من احتمالن یکبـار برای همیشـه فیلمی که دوست داشتم بسازم را تماشا میکردم، موسیقیای که دوست داشتم بسازم را توی گوش میگذاشتم و در زمزمهی شعرهایی که دوست داشتم بگویم گـم مــیشدم. هـمنـوا بـا گنـجشکهـا، کوچـههـای باران خـوردهی شـهر را قدم میزدم و بوی آدمهـایـم را تا عمـق جسـم و روح استشـمـام میکردم؛ شاید که این دلتنـگی مـدام تسکین مییافت. بعد دست خودم را میگرفتم و مـیبـردم توی دسـتنخـوردهتـرین و کـمدیـده شـدهتـرین گوشههـای تمـاشایی شـهر و خودم را برای همیشـه گـم و گور میکـردم.
...
در خیابان با سایهها میجنگید حال آنکه در میدانِ وجدانهای مردم، خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است.
فرقی نمیکند چه روز تلخی، فرقی نمیکند بیانیهی شمارهی چندم؛ تنها فرقاش شاید احتمال زیادِ فراموشی التهاب خیابانهای چند وقت پیش ِ شهرها باشد. یا لااقل فراموشی ظاهریمان. هر چقدر هم دلهایمان، ذهنمان و اشتیاقمان در جوش و خروش باشد. فراموشی چیزیست شکل ظاهر الان ما. شکل چشمهای نگـران و نگـاههای پُـر اضطراب بعـد از دیدن اتفـاقهای تـلخ و کاری از دست هیچکس برنیامـدن، شکل شنیدههای بیتفاوت از خبرهای نـهچنـدان خوب. شکل کوچـههـای سرحال و شلوغ ِ شش ماه پیش و کوچـههـای پوسیده و پلمب شدهی اکنون. شکل نگرانیهای پیوسته و دست روی دست گذاشتنهای پیوستهتـر. خواسته و ناخواسته به شدت شبیه فراموشی شدهایم و مـدام فرو میرویم درون خودمـان...
آن زنجیرههای سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آنکه از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جانهایمان نمیخواست که پس از چشیدنِ طعم آن یگانگی، از نو پراکنده شویم.
فرقی نمیکند کدام پاراگراف از کدام بیانیهی پُـر امید؛ این سطرهایی که چیده شدهاند و در بالا آمدهاند، شاید چیزی شبیه به حرف آخر باشند، یا شاید هم شروع از اول.