یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹

 

گفتم شاید دوست داشته باشی جای من باشی، تا شبانه و پیاده از جاده‌ای که نخل دارد دو سوی‌اش و هم انار و لیمو، عبور کنی و گوش‌ات را تیز کنی برای شنیدن آواز یک‌سری پرنده‌ی بی‌خواب و بازی‌گوش که احتمالن خیلی دل‌شان خوش است و حسابی سرمست‌اند که این وقت شب دارند می‌خوانند، آن‌هم این‌جوری از ته‌دل.

بعد نسیم بهاری خنکی هم سُر بخورد از روی پوست‌ات، هوووم، گفتم حتمن دوست داری این‌جوری.

حالا دیگر نمی‌گویم که عطر بابونه‌های فروردینی که تیره و خاکستری زمین را زرد و سفید کرده بودند چه‌جور هوش از سرم می‌رهاند، یا وقفه‌ی بین آوازهای پرنده‌ها چه شوری درم می‌آفرید. خودت بنشین و تصویر و تصورش کن.

...

برای شب‌گردی‌هایم یک خیابان دارم که اگر سیاهی کهنه‌ی آسفالت و روشنایی تک و توک چراغ‌هایش را بگیری، تشخیص‌اش به عنوان خیابان در گرو عبور ماشین‌هایی‌ست که دست‌کم یک‌ساعتی باید بگذرد تا دیدن یکی‌اش میسر شود. این‌ها به کنار، این‌خیابان زبان نفهم بدجور سکوت می‌کوبد توی مُخ آدم. نیست چشم و گوش آدمی مثل من به خیابان‌هایی خو می‌کند که شلوغی را می‌دانند چیست، حالا گیرم که صداها را پاک کنیم از آن وسط، عوض‌اش یک موسیقی بگذاریم.

با این همه، انگار از مریضی آدم غیرنرمالی مثل من است که باز هم پرسه‌زنی را دوست دارم  توی همچو خیابانی و لذت می‌برم‌ش.

...

با بچه‌های قدیم نشسته بودیم دور هم و گم بودیم در خاطرات‌مان، و حرف‌های قدیمی و یادهای رنگ‌باخته‌ی دیروز، که هنوز تکرار و شنیدن‌شان پرشور هست، و آن‌جاها بودیم که همه چن‌تا از ناب‌ترین خاطر و یادهای‌شان را رو کرده بودند، من دیدم دنیایی که من داشتم، و تصویری که اکنون دارم از کودکی، چقدر کوچک، چقدر محدود است نسبت به بقیه. و کلی برای کودکی‌ام دل سوزاندم.

فارغ از این، لذت شنیدن چنین حرف‌هایی از دیگران چیزی‌ست که تجربه کردن‌اش را توصیه می‌کنم. در بدترین حالت ممکن، مثل من آبغوره خواهی گرفت. 

+ 8:41 PM