پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰

 

 

این روزها، روزهای گوش سپردن به «ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی»های یک صدای نحیف و دلنشین است که پسرکی را، گمشده لابه‌لای درخت‌چه‌های چنار و غرق در رویا و آرزو، آرامِ آرام می‌کند.

این روزها نور آفتاب دوخته می‌شود به سینه‌ی خیابانی کوچک منتهی به میدانی با نخل‌ها و اطلسی‌های‌اش که سر صبح عطرشان آدم را بی‌هوش می‌کند.

این روزها روزهای ازدحام و رخنه‌ی تردید در تمام جانِ خسته‌ای‌ست که می‌خواهد یقین پیدا کند راه را درست رفته یا نه...

شاید که بعد، کوله‌پشتی‌اش را بردارد و برود سفر؛ برود یک‌جایی خودش را گم و گور کند که دست هیچ آشنایی برای خراب کردن رویاهای‌اش به‌ش نرسد، و همان‌جا سرش را بگذارد و از دست این‌همه اوهام و خیال آرام بگیرد و بمیرد.

 

+ 10:48 PM