امروز آخرین روز بهار است. من وقتی انتظار میکشم، خیلی چیزها را فراموش میکنم، از جمله خودم را. اینجا را جان دیگری بخشیده بودم برای آمالهای کمرمقی که در سر داشتم. از آخرین ماهِ آخرین زمستان، و این بهار که ندانستم چگونه گذشت، روزهای زیادی را ننوشتم. آنگونه پرشور نوشتن و اینگونه ننوشتن اما از یکجا آب میخورد.
من اشتباهاتی دارم که زیاد تکرارشان میکنم، از سادگی و خودخواهی که بگذرم میرسم به ناامیدی و گدایی کردن محبت.
چیزهای زیادی برای یاد گرفتن، برایام مانده. اینکه چطور آدمهایی که به حضورشان محتاجم را به سادگی از دست ندهم، و اگر از دست دادم چطور تلاش کنم برای بازگرداندنشان، و اگر نتوانستم...، اینکه چطور بدهیهایم را با دلم صاف کنم.
من انتظار و صبوری یاد گرفتهام، سادگی را هم، اگر سبب اشتباه نشود.
من آدمهای زیادی نداشتهام؛ کمتر از انگشتان یک دست، و آنها را یا هنوز نشناختهام و یا دیر شناختهام.
من شناختن آدمها را یاد نگرفتهام هنوز.
میدانم که جهانِ من، جهان غمانگیزیست، و با تنهایی، این روزهایام اندوهناک.
اما من به چیزی اعتقاد دارم،... اینکه دلهایی پیدا میشوند هنوز که آدمهایی مثل من درونشان بگنجد، دلهایی که یافتنشان دشوار است، و از دست دادنشان بسیار.