من باید تمنّا کنم از چشمهایم که حین گریه، میان هقهقها، تنها لحظهای مجال نفس کشیدن بدهند به من تا هُشیار بمانم. من باید باور کنم وقتی صدای گرفتهای از پخش ماشین میپیچد توی ذهنم که «انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده»، شما صندلی کنار من ننشستهای و منِ درگیر هقهق، دردهایم را زمزمهوار با خودم میگویم برای شما، نه به شما، برای شما؛ و این فقط یک رویاست که وقتی صورتم را قایم کردهام بین دستها و برگرداندهام سمت شیشه شما میگوئید «آرام...»
من باید التماس کنم به اشکهایم که یاد بگیرند چهجور سرازیر شوند تا نگاهم چراغهای روشنائی شهر را تار نبیند، که خیلی حیف است آدم همچو تماشایی سبز و نارنج را از دست بدهد.
من باید تحمل کنم که ثانیههای این نوای دلگیر رو به پایان برود، و گریهام را لو ندهم به آدمهایی که از روبرو نزدیک میشوند. فردای نیامدهی «تو» را چشم به راه باشم و تقویمهای پُر شده و خاکخوردهی ته کمد را از یاد ببرم.
من باید صبور باشم، و تنها صبوری کنم.