
هميشه دنبال يك لحظهي كوتاه و آني ميگردد كه دل بدهد به سرخوشيهاي كوچكش و حسابي حظشان را ببرد. مثلن وقتهايي كه بين كلاسهاي خوابآور و بدريخت نصيبش ميشود را، ميرود توي كافهي دانشگاه و همين كه يكي از ميزهاي دنج ته كافه را خالي مييابد، توي هوا آن را ميقاپد و بساط هميشگياش را پهن ميكند روي سطح چوبي خاكستري ِ تيرهي ميز. از حالا به بعد تمام كافه و آدمهايش متعلق به او هستند. و اگر بخواهم از اين بگويم كه بساط روي ميزش چيست و چگونه آنها را كنار هم ميچيند اينگونه ميتوانم بنويسم كه اول از همه يك چارپايهي اضافي برميدارد ميگذارد كنار دستش، و كولهاش را مياندازد روي آن. زيپ جلويي كوله را كه باز ميكند ميفهمم كه قرار است هدفوناش را بگذارد روي ميز. هدفون را كه گذاشت نوبت موبايل است. تا اينجاي كار هميشه ثابت است اما از اين به بعدش دو حالت دارد. اگر قرار باشد چيزي سفارش بدهد، پا ميشود ميرود جلوي بار و سفارشاش را كه داد برميگردد پشت ميز، و گرنه زيپ بالايي كوله را باز ميكند و دفتر و كاغذهايش را ميكشد بيرون، بعد دوباره برميگردد سمت كولههه و يك زيپ كوچك ديگر را باز ميكند تا خودكار سبزش را بردارد. حالا ديگر وقتش رسيده كه هدفون را از توي قاب چشمنوازش دربياورد، وصلش كند به موبايل و گوشيها را بچپاند توي گوش، موسيقي... كه مطمئنم بدون آن زندگياش نميچرخد؛ و شروع ميكند به نوشتن كه اين آخري، كاري هست كه تا پايان ِ نشستناش توي كافه مشغول انجام آن ميبينماش.
...
يا وقتي دارد از دالانهاي پوشيده از برگهاي تماشايي و سبز ِ روشن خوابگاه رد ميشود، اين فرض محال است كه او را در حال بوئيدن و جستجوي سمجاش براي يافتن عطر اطلسي و شببوها و ياسها نيابيم. سرمستي و لبريزياش از رايحهي ارديبهشتي اطلسي و ياسها ديدن دارد حسابي. و شكل گامهاياش، سمت نگاههاي سردرگمش به ما ميگويد كه اين آدم، اينجا، خيلي حالش خوب است.
سخت نيست فهميدن اينكه در دنياي او، عبور از اين دالانهاي مرموز و شگفتانگيز چقدر براياش زندگيست...
حالا اينها همه يكطرف، شبپرسههاي ديوانهوارش طرف ديگر، كه بدون شبگردي و گذشتن از چند پيادهرو آشنا خوابيدن براياش ناخوشايند است، كه اين كار براي او خود ِ آرامش است و شب را نهايت دوست ميگيرد.
همهي اين دلخوشيهاي كوچك را - كه تازه خيليهايش اينجا نوشته نشدند - يك به يك زندگي كرده و ميكند. و بدونشان او تقريبن نيست.
خواستم بگويم همچو آدمي هستم من...