«پنجم آگوست دوهزار و بیستویک، چهاردهم مرداد چهارصد» روزی که لیونل مسی از بارسلونا رفت و حسن یزدانی فینال المپیک توکیو را باخت. روزی که تو رفتی...
تلویزیون داشت کلوزآپ لیونل مسی را نشان میداد. خبری از ضربهی کاشته و خوشحالی بعد گل نبود. مسی با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد تا بالاخره یکی دستمال سفید رساند. بیفایده بود. بعد از کنفرانس خبریاش نوشته بودند بزرگترین بدرقهی قرن.
حسن یزدانی جلوی مصاحبهگر طاقت نیاورد و زد زیر گریه. قبلتر با لگد کوبیده بود زیر صندلی، از اعماق جانش فریــاد زده بود، عرق کرده و نفسنفسزنان، سر به زیر گرفته بود و میان گریه میگفت شرمندهام. بعدظهرِ قیامتی بود. یک حباب اندازهی گردو نشسته بود توی حلقم و نمیترکید. ولی دریغ از یک قطره اشک. زمین را گاز میگرفتم و زمان را لعنت میکردم، بیفایده بود.
من آخرین بار کی گریه کردم؟ فروردین نود و شش، خاکسپاری عمو. پنج سال پیش. نوک انگشتها را کرده بودم زیر خاکِ تازه خیسخورده. تنِ تکیده و خُرد شدهی عمو یک متر پایینتر بود. ساکن. چند قطره گونهام را گرم کرد.
«بیست و هشتم آبان چهارصد» زخمههای کمانچه و تحریرهای خواننده میپیچند به هم و متحد میشوند. باران هنگامه کرده و هدفونم خیس شده. اَژدهای سهمناک دلتنگی دهان گشوده به بلعیدن. رفیقی میگوید باید دلت برای گریستن محیا باشد. پژواکِ صدای شجریان و قربانی توی سرم میچرخد.
«دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غــم ز سـرم دور شود...»
پس من چرا اشکم نمیآید به چشم؟
«هفدهم آذر چهارصد» از حرف زدن دربارهی تو جلوی دوستان منع شدهام، از حرف زدن دربارهی تو پیش تراپیست منع شدهام، از چک کردن اکانتهای مجازیات منع شدهام، از مرور خاطراتت منع شدهام. از گریه اما منع نشدهام. حباب حلقم به غایت متورم شده و همه میگویند گریه کن، اما نمیشود لامروت.
«دوم بهمن چهارصد» هفت ماه است روی شعری که در حال و هوای تو زاده شده و جوهرش تو هستی متوقف شدهام. صدبار هجاها را از نو چک کردم و قافیهها را جابجا. شاید وزن خوبی انتخاب نکردهام. شاید مشکل قالب شعر است. شاید هم هیچکدام اینها نیست و علت چیز دیگریست. شاید علت من ز علتها جداست. جلو نمیرود که نمیرود.
«چهارم مارس دوهزار و بیستودو، سیزدهم اسفند چهارصد» دومین سالگشت موسوم آشناییمان. چایام سرد شده ولی هنوز دارم به این فکر میکنم که چه بر دل سعدی گذشته وقتِ گفتن بعضی از غزلهایش. مثلن وقتی داشته مینوشته «همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی» به چه مکافاتی دچار بوده؟ کمی بعدتر عمدن یا سهون را یادم نیست اما از آرشیو هارد فایلی را باز میکنم که نباید. یکهو صدای آوازت میپیچد توی اتاق. داری یکی از شعرهایم را میخوانی. هنوز چند ثانیه نگذشته که چیزی آرام زیر پلکم را قلقلک میدهد و دست در مژهها میاندازد و سُر میخورد روی صورت. دور اتاق و دور خودم میچرخم و حلقهحلقه سُر میخورد. آوازت در اتاق میپیچد و من به خودم میپیچم و خوشهخوشه از چشمم میریزد روی فرش. بالاخره کمی حالیم میشود چه بر دل سعدی رفته.
«بیست و نهم اسفند چهارصد» تنهام ماندهام محل کار. ساعت از دو شب گذشته اما از بیرون هایوهوی جشنی راه پنجرهام را پیدا کرده. ساعتها آرشیو گفتوگوهایمان را شخم زدهام و دیگر سوی چشمانم رفته که دستبرداشتهام. ذهنم سرک میکشد به لحظهای که اولین بار عکس و شمارهات افتاد روی صفحهی گوشی و با فریاد شروع به گریه میکنم. شبیه ایام کودکی. تمام بالاتنهام تکان میخورد. چراغ اتاقی در طبقهی ششم ساختمان روبرو روشن میشود و زنی میآید کنار پنجره میایستد. صدای من و صدای جشن درهم پیچیدهاند و متحد شدهاند. طولانیترین و عمیقترین گریستنِ عمرم را تجربه میکنم.
«بیستم فروردین چهارصد و یک» پلیلیست آوازهایت پخش است که پیرمرد کجوکولهای کلیشهی کذایی را تُف میکند توی صورتم «مرد که گریه نمیکنه جَوون» میخواهم سرش فریاد بزنم و دنبالش بدوم. ترجیح میدهم آوازت را برایش پخش کنم. با صدایت همخوانی میکند «کز نیستان تا مرا ببریدهاند» و جایی که تو تحریر زدهای موج صدایش یکنواخت میشود. ساکن. پشت پلکم ابرِ نو خوابیده بود.
«بیست و ششم فروردین چهارصد و یک» پشت میز کار، «سیویکم فروردین» وسط رکاب زدن کف اتوبان، «اردیبهشت» برای من از یک جایی به بعد تمام روزها و ماهها و فصلها اردیبهشت بود. وقت آفرینشِ تو. اشک هم نوعی هدیه است..، «نهم تیر» برای نخستین بار جلوی رفیق، «پانزدهم تیر» حین شام خوردن، «مرداد، مرداد و مرداد...»
«پنجم آگوست دوهزار و بیستودو، چهاردهم مرداد چهارصد و یک» موسم چیدن رُطب فرا رسیده و یادم میآید که زمانی دهان تو نخل صدسالهی من بود و شب که میشد من رطب تازه میچیدم. به عادت، این آخر هفته را هم تنها ماندهام محل کار. نصفهی قهوهی مانده در فنجان سرد شده و دستمال سفید کنار دستم است. به هر جان کندنی که شده میخواهم شعر را تمام کنم.
جمعه ۱۴ مرداد ۱۴۰۱
+ 7:17 PM