چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹

پيش از تـو، گس و تلخي رها شدن را چشيده بودم يك‌بار. اولين‌ها سخت‌ترين‌ها هم هستند بيشتر، اما فرق مي‌كرد انگار براي من. فرقش را وقـت رفتن تو فهميدم.

فرقـش؟ خب بار اول خودت بازوي‌ام را گرفتي و از خاكم بلند كردي، تازه بعدها خيلي پشيمان بودم از آن ماجرا... من هميشه جوري جلو رفته‌ام كه پشيماني سراغم نيايد، اين هم اولين و آخرين بود.

اما تـو... اوايل خيلي ساده‌انگار بودم، اصلن من بودم كه بعد از اشتباه سكوت كردم و بعدش تصميم گرفتم. كه ديگر انگار قرار است تمام شود؛ قبول كردم. اما حقيقت اين بود كه از ترس تسليم شدم. ترسي كه آدم وقت گير كردن توي شرايطي كه نه راه پس دارد نه راه پيش، سراغش مي‌آيد. اين‌جور ترسي بود كه مرا گولم زد.

روزهايي كه مي‌گذشت اشتباهم را پر رنگ‌تر جلوه مي‌داد. تا اين‌كه از پس حرف‌هاي اين و آن، از پس دل‌خوري‌هاي كوچك و بزرگ، دوباره باورم را به تو پيدا كردم. تو همان بودي كه اول روز، همان بودي كه هميشه مي‌خواسته بودم يك جاي بزرگي از زندگي‌ام را صاحب شود؛ بستاند براي خودش.

مي‌داني، تو براي من تمام واژه‌هاي اين دو سال دوري كه اين‌جا گفته و نگفته‌ام نيستي فقط، يك وقت‌هايي واژه‌هام بدجور كوچك‌اند براي گفتن‌ات. زماني گفتي به من كه اگر تو را بُت كنم براي خودم، اگر بودن‌ات جوري باشد كه وقت نبودن جانسوز باشد روزگارم، مـي‌روي. بهانه‌اي بود نه؟ چون نبود تو هميشه تلخ مي‌بود. از وقتي كه آشنايم شدي، عادت كردم به تو، محرم شدي، و دوستت مي‌داشتم. مي‌دارم، مي‌دارم...

نبـود تو، مثل بيماري‌اي‌ست كه مدام برمي‌گردد. و جسم و روح و ذهن را مي‌رنجاند.

+ 8:36 PM