چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۹

 

ما گناهی نداشتیم رفیق؛

برای این سکوت‌های پیاپی‌ی ناتمام و از سر اجبار بهانه‌ای نیست جز سادگی و ساده‌زدگی، اصلن همیشه متهم بوده‌ایم به سادگی، همیشه پُل بوده‌ایم برای عبورهای نامرد، باور بوده‌ایم برای عهدهای از پیش شکسته. که اکنون خاموشیم و شعله برنمی‌افروزیم مگر برای نمایش مضحک و برّاق چشم‌های ناپاک در ظلمات غرور و دروغ.

ما همیشه سینه ‌می‌سوختیم برای دردهای بی‌درد و غم‌های بی‌غم‌شان. لبخند می‌شدیم، اشک می‌شدیم برای خودشیفتگی‌های آنان و حتی در تلخ‌های‌شان به ما ریشخند زدند... و گریختند، مبادا برای بازپس‌گرفتن سادگی‌مان سراغشان گیریم.

ما افسانه به چشم دیدیم و چشیدیم‌اش، ناغافل از طعم گس تنهایی‌ای که ته‌نشین ِ سبو به کمین‌مان نشسته بود، که تنهایی نصیب و قسمت ما نیست، حق ماست. حقی که با گِل‌مان سرشته‌اند و عجین‌مان بوده.

ما بر صبا یقین کرده بودیم و بر ستایش‌اش شتافتیم، چه دانستیم که با ما سکوت می‌کند و مدام در گریز است، چه دانستیم که آتش فراق بر جامه و جان‌هامان می‌افکند و می‌درنورددمان. چه می‌دانستیم سودای بی‌تابی‌مان به سر دارد و خواب شوریدگی و اندوه.

ما که گناهی نداشتیم رفیق، از هرآن‌چه بر سرمان رفت.

+ 10:12 PM