ماجرایی که در ادامه ایمایی از آن به میان میآید، تجربهای آنچنان مهیب و سهمناک بوده که در آغاز و تازگیاش نیاز وافر و مبرمی به مرور و گذر روزگار احساس میشده تا نگارنده به رغم هر نازکجانی و مرارتی که هست، شاید فقط بتواند اندک تکههایی گسسته از چگونگی آن را به گفتار آورد؛ که ممکن است در چشم دیگران تجربهای بسیار ناچیز و آسان گماشته شود، اما برای نگارندهاش هرگز شرح و توصیفی مگر سهمگین برنخواهد گرفت. آنک، سفری بود به آهنگ دیدار دلدار و حالتی بود به غایت یکتا و یگانه، که پارههای درهمپاشیدهای از آن را در این روایت بازخواهم گفت.
«دوشنبه بیستودوم ژوئیهی دو هزار و بیست و چهار، اول مرداد چهارصد و سه» تاریخچهی دستبند سلامتیام میگوید در بین همهی این سالها، قلب من بالاترین تپیدنهایش را در این روز به سرانجام رسانیده و هرگز اضطرابی بیشتر از آنچه که امروز تجربه کردهام، به جانم نیافتاده پیشتر. به یقین میتوانم بگویم که توضیح آن بیآرامی و پریشانی و آشفتگی از زبان گنگ یک دستگاه دیجیتال به کلی ناممکن مینماید، از این راه که دستبند سلامتی فقط نبض رگها را میگیرد و آن را نمایش میدهد. حال آنکه در این روز بند بند وجودم یکسره آشوب بود، گویی تمامی انباشتهی آشوب جهان در اجزای من تراکم یافته باشد و ذره ذرهی من همگی تعریف مو به مویی از آن انبوه بدست دهد.
من در دیاری ناآشنا به جستوجوی دلارامی دیرآشنا و تمنای دیدارش شتافتهام. مرداد است و اشتیاق دیدن او چنان از سرتاسر من پیداست که اگر ظریفانه به تماشایم بنشینی بیشتر او را خواهی دید تا مرا. شوق دیدار شبیه گدازههای آتشفشانی از جملگی کالبدم فوران گرفته. ذوق وصل، بیرق انکار هویتم را برافراشته و کل هیمنهام در برابر آن به عقب رانده میشود و محو میگردد و تنها چیزی که بر جای میگذارد جانان است. انگار که تکهای از خویشتن را گم کرده باشم، در تمام رهگذران این شهر به یافتن او مشغولم و به هر کجا که میروم به گونهای شگرف و شگفتآور نغمهی آشنایی که آجر خاطرهها را بر هم میچیند به دنبالم میآید و هیچ رهایم نمیکند، اما هر پیامی به جانان دادهام بیجواب مانده.
«از 18:18 تا 22:22» و سرانجام به میعادگاه آمدهام. نوشگاهیست مشرف به کوهستان و در کنار میدان، که نشانیاش را بیآنکه پاسخی بگیرم به دلدار سپردهام. حوالی غروب است و برای آفتاب رمقی نمانده که تابیدنش دوام یابد. لختی دیگر میخرامد و میرود آنسوی کوه، سمت ناپیدای جهان.
و «انتظار»، این معنای غوطهور در بینهایت، این مفهوم تا ابدیت جاری، این واژهی سفاک نامتناهی، که عصرگاه و شامگاه را به بلندای هزاران سال در هم پیوست. شگفتی شوریدگی مگر چیست؟ که رگبار کمیابترین و آشناترین نغمههای زندگیات بر تو ببارد، همانها که گفتهاند نفرین بر سفر، دلگیرم از این شهر و کوچههای بیعبور، و شبنمی غمزده از گوشهی چشم فرو ریخت. جانان نیامد. و من که در تقلای هضم اندوه و انتظار ناکام گشته و قفل شدهام. آنچنان که حتی آب، این سیال جاری و روان، در آونگ گلو به تعلیق وامانده و هر چه تلاش میکند راه به زیر نمییابد. اعجاز جنون مگر چیست؟ که اندوهم در فضا ساری شد و به هوا سرایت کرد و میدان و خیابان و آدمهایش را بلعید. آنگاه خیز برداشت سمت کوه و از ابتدای دامنه تا انتهای ستیغش را درنوردید. کوه از هم فروپاشید و تمام آفاق به مغاک آن فروغلتید و به یکبارگی انهدام یافت، اما اندوهم همچنان دهشتناک و هراسانگیز از آن ورطهی هولناک و مرگآلود برگسیخت و به سوی تارک کبود آسمان شتافت. عرصهی وسیع آسمان به تیرگی رفت و جهان سیاه و کدر شد، شب دمید و پس از آن همه سیاهی روشنایی قد کشید و مهتاب از آستین سپهر سر برآورد. و ماه در گوشم نجوا میکرد که اگر او میآمد چشم به زیر پایش مینهادی و در آستانش غزل میکاشتی و دل به آرزوی لبهایش میسپردی. ای ماه، سوگند به اندوهم که تو خود یکسره همان اویی. بامداد بود و پنجره بود و خواب نبود و ماه از آن میان دوباره به پرسش برآمد که شامگاه چه بر دهان گذاشتی؟ ای ماه، نان و غم...
«سهشنبه بیستوسوم ژوئیهی دو هزار و بیست و چهار» تیرهصبحیست که این هیولای آهنی آشیانهاش را وانهاده و از آن خاک غریبکش برخواسته و سپهر کبودرنگ و نیلفام را شخم میزند. در حیرتم که چگونه توانست مرا با چنان چگالی حجیم اضطراب و وزن سترگ اندوه از زمین جدا کند؟ به قاعده میبایست پیکر شوریده و آشوبناکم همچون تودهای آذرگون و سوزان به پایین سقوط کند و خاکسترم بر تن سیاه و سالخوردهی زاگرس پراکنده و متلاشی گردد، و بعد هیاهوی باد در کوه نهیب گیرد و ذرههای بیشمار اشتیاقم به لطافت و نرمی بالا روند و سر به معراج گذارند و در فراسوی جاودانگی آرام گیرند. از دریچهای کوچک به شهر خیره میشوم؛ که او در این شهر است و هوا آکنده از شمیم سکرآور موهایش و آب آغشته به هرم نفسهایش و خاک در ترنم طنین قدمهایش. ارغوانیترین باد همهی فصلهایش. ساعتی دیگر مانده تا پارهای از دل دریده و جان جریدهام را به عزم پاسبانی از او برای همیشه در این شهر واگذارم. از جنوب که میآمدم دستهایم لبریز از شعر و شوق بود. اکنون میروم، پاکپیراهن، سرنگونسار، سپیدموی.
«پنجم آگوست دوهزار و بیستویک، چهاردهم مرداد چهارصد» روزی که لیونل مسی از بارسلونا رفت و حسن یزدانی فینال المپیک توکیو را باخت. روزی که تو رفتی...
تلویزیون داشت کلوزآپ لیونل مسی را نشان میداد. خبری از ضربهی کاشته و خوشحالی بعد گل نبود. مسی با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد تا بالاخره یکی دستمال سفید رساند. بیفایده بود. بعد از کنفرانس خبریاش نوشته بودند بزرگترین بدرقهی قرن.
حسن یزدانی جلوی مصاحبهگر طاقت نیاورد و زد زیر گریه. قبلتر با لگد کوبیده بود زیر صندلی، از اعماق جانش فریــاد زده بود، عرق کرده و نفسنفسزنان، سر به زیر گرفته بود و میان گریه میگفت شرمندهام. بعدظهرِ قیامتی بود. یک حباب اندازهی گردو نشسته بود توی حلقم و نمیترکید. ولی دریغ از یک قطره اشک. زمین را گاز میگرفتم و زمان را لعنت میکردم، بیفایده بود.
من آخرین بار کی گریه کردم؟ فروردین نود و شش، خاکسپاری عمو. پنج سال پیش. نوک انگشتها را کرده بودم زیر خاکِ تازه خیسخورده. تنِ تکیده و خُرد شدهی عمو یک متر پایینتر بود. ساکن. چند قطره گونهام را گرم کرد.
«بیست و هشتم آبان چهارصد» زخمههای کمانچه و تحریرهای خواننده میپیچند به هم و متحد میشوند. باران هنگامه کرده و هدفونم خیس شده. اَژدهای سهمناک دلتنگی دهان گشوده به بلعیدن. رفیقی میگوید باید دلت برای گریستن محیا باشد. پژواکِ صدای شجریان و قربانی توی سرم میچرخد.
«دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غــم ز سـرم دور شود...»
پس من چرا اشکم نمیآید به چشم؟
«هفدهم آذر چهارصد» از حرف زدن دربارهی تو جلوی دوستان منع شدهام، از حرف زدن دربارهی تو پیش تراپیست منع شدهام، از چک کردن اکانتهای مجازیات منع شدهام، از مرور خاطراتت منع شدهام. از گریه اما منع نشدهام. حباب حلقم به غایت متورم شده و همه میگویند گریه کن، اما نمیشود لامروت.
«دوم بهمن چهارصد» هفت ماه است روی شعری که در حال و هوای تو زاده شده و جوهرش تو هستی متوقف شدهام. صدبار هجاها را از نو چک کردم و قافیهها را جابجا. شاید وزن خوبی انتخاب نکردهام. شاید مشکل قالب شعر است. شاید هم هیچکدام اینها نیست و علت چیز دیگریست. شاید علت من ز علتها جداست. جلو نمیرود که نمیرود.
«چهارم مارس دوهزار و بیستودو، سیزدهم اسفند چهارصد» دومین سالگشت موسوم آشناییمان. چایام سرد شده ولی هنوز دارم به این فکر میکنم که چه بر دل سعدی گذشته وقتِ گفتن بعضی از غزلهایش. مثلن وقتی داشته مینوشته «همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی» به چه مکافاتی دچار بوده؟ کمی بعدتر عمدن یا سهون را یادم نیست اما از آرشیو هارد فایلی را باز میکنم که نباید. یکهو صدای آوازت میپیچد توی اتاق. داری یکی از شعرهایم را میخوانی. هنوز چند ثانیه نگذشته که چیزی آرام زیر پلکم را قلقلک میدهد و دست در مژهها میاندازد و سُر میخورد روی صورت. دور اتاق و دور خودم میچرخم و حلقهحلقه سُر میخورد. آوازت در اتاق میپیچد و من به خودم میپیچم و خوشهخوشه از چشمم میریزد روی فرش. بالاخره کمی حالیم میشود چه بر دل سعدی رفته.
«بیست و نهم اسفند چهارصد» تنهام ماندهام محل کار. ساعت از دو شب گذشته اما از بیرون هایوهوی جشنی راه پنجرهام را پیدا کرده. ساعتها آرشیو گفتوگوهایمان را شخم زدهام و دیگر سوی چشمانم رفته که دستبرداشتهام. ذهنم سرک میکشد به لحظهای که اولین بار عکس و شمارهات افتاد روی صفحهی گوشی و با فریاد شروع به گریه میکنم. شبیه ایام کودکی. تمام بالاتنهام تکان میخورد. چراغ اتاقی در طبقهی ششم ساختمان روبرو روشن میشود و زنی میآید کنار پنجره میایستد. صدای من و صدای جشن درهم پیچیدهاند و متحد شدهاند. طولانیترین و عمیقترین گریستنِ عمرم را تجربه میکنم.
«بیستم فروردین چهارصد و یک» پلیلیست آوازهایت پخش است که پیرمرد کجوکولهای کلیشهی کذایی را تُف میکند توی صورتم «مرد که گریه نمیکنه جَوون» میخواهم سرش فریاد بزنم و دنبالش بدوم. ترجیح میدهم آوازت را برایش پخش کنم. با صدایت همخوانی میکند «کز نیستان تا مرا ببریدهاند» و جایی که تو تحریر زدهای موج صدایش یکنواخت میشود. ساکن. پشت پلکم ابرِ نو خوابیده بود.
«بیست و ششم فروردین چهارصد و یک» پشت میز کار، «سیویکم فروردین» وسط رکاب زدن کف اتوبان، «اردیبهشت» برای من از یک جایی به بعد تمام روزها و ماهها و فصلها اردیبهشت بود. وقت آفرینشِ تو. اشک هم نوعی هدیه است..، «نهم تیر» برای نخستین بار جلوی رفیق، «پانزدهم تیر» حین شام خوردن، «مرداد، مرداد و مرداد...»
«پنجم آگوست دوهزار و بیستودو، چهاردهم مرداد چهارصد و یک» موسم چیدن رُطب فرا رسیده و یادم میآید که زمانی دهان تو نخل صدسالهی من بود و شب که میشد من رطب تازه میچیدم. به عادت، این آخر هفته را هم تنها ماندهام محل کار. نصفهی قهوهی مانده در فنجان سرد شده و دستمال سفید کنار دستم است. به هر جان کندنی که شده میخواهم شعر را تمام کنم.