
شايد بشود گفت "تمام شد" و دروغ گفت؛ آري تمام شدن ضيافت خوبي آن هم خوبي ِ تو دروغي بيش نيست. دروغي كه ميتوان به خود خوراند و باورش كرد! باوري كه از ضعف بيباوري گريبان آدم را ميدرد..
از تو نميتوانم گفتن.. يعني اين واژههايم كوچكند هنوز براي گفتنت، براي...
اين كلام ِ مولانا را نه براي تكرار همارهي گفتنت كه گفتن خويش ميگويم:
مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت که ديوانه نيي لايق اين خانه نيي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نيي رو که از اين دست نيي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم
چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم
چون که زدي بر سر من مست و گدازنده شدم
شور کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم
