
نفرين، پيام آور درماندگيست و دشنام براي او برادريست حقير... بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرين بياميزد؛ زيرا كه نفرين، بي رياترين پيام آور درماندگيست.
و من درد كشيدم، درماندگي تمام مرا احاطه كرد و... نفرين كردم
روح كه وابماند و استيصال و حيراني چون خُره به جانت بيافتد؛ چون رنج كشي و از خود بيخود شوي، آنگاه كه چارهاي نتواني بجويي نفرين خواهي كرد.
گاهي نفرين آخرين راه است، آخرين گامها در امتداد مسيري كه پايان را بشارت ميدهد.
و انگار اين پايان راه بود... پاياني كه تلخياش به غيات نصيب من ميشد.
دهان من به نفرين آلوده شد...
اما آدمي گاه در لحظات ِِ از خود بيخود شدن، خويشتن ِ خويش را به فراموشي ميسپارد.
حكايت اينگونه بود.
چون ناتواني بر من غلبه كرد و به بنبست رسيدم دست به دامان خداي خويش گشتم و شبهاي پياپي ِ من پر بود از زمزمهي "الهي رضا به رضائك..." كه حجم روح را لبريز از اميد ميساخت، اما تكرار همارهاش چنان با روح و ذهنم درهم آميخت كه مفهومش برايم گنگ شد و فراموش كردم كه "... و تسليما لامرك"
و فراموشم شد كه خدايم اينچنين ميخواست..
و فراموشم شد كه روح ِ من با نفرين ِ دوست بيگانه است..
آري من فراموش كردم؛ فراموشي را بستاييم، چرا كه ما را پس از مرگ نزديكترين دوست زنده نگه ميدارد، و فراموشي را با دردناكترين ِ نفرتها بياميزيم؛ زيرا انسان دوستانش را فراموش ميكند...
اما من بياد آوردم؛ مدتهاست بياد آوردهام روحم را و خويشتن همارهام، و خواهانم كه آلودگي دهان را از اين نفرين مبرّا سازم... چرا كه مرا با نفرين دوست چه عايد؟!... مرا كه جز سادگي در چنتهام نبود؛ و اين نفرين هم از سادگي بود... پس گرفتمش، روزهاست...
اما هر عملي زماني ميطلبد شايسته و بايسته... و اين لحظات و اين روزها آبستن زيباترين زمانهاست...
پاك باد وجود دوست از اين نفرين و پاك باد دهانم از بر زبان آوردنش...
اما...
اين شهر را نفرين ميكنم، چرا كه تنها براي من رنج را برگزيد... نفرين بر اين شهر...
