تبليغاتX
نبـود
شنبه سی ام آبان 1388
:

خيره كه باشم به سنگ‌فرش پياده‌رو، هرازگاهي سياهي كف خيابان را تماشا كنم، سكوتي رعب‌آور و پريشان نهفته‌ست توي فضا كه حسش مي‌كنم، روي شهر را خاكستري سرد گرفته كه محو و ناپيداست. نگاه‌هاي مشوش آدم‌ها خيالي كه اين حس فقط توي سينه‎‌ي من مي‌لولد را آوار مي‌كند بر وجودم.

روي ديوارهاي دانشگاه، پل‌هاي عابر پياده، تنه‌ي درخت‌ها، اميدها و فريادها و «وي» ها، ذهنم را از ترس خالي مي‌كند، نگاه‌ها رنگ ديگري مي‌شوند و لبخندها پيداتر به پيشواز تو مي‌آيند. موج ِ حس غرور وحشت را مي‌شويد و بر سينه آرام مي‌گيرد‌.

تاريخ‌ها، «وعده‌ي ما...» ها، درودها و قرارها، پيدا و ساكت‌اند، آدم مي‌داند اين از آن آرامش‌هاي قبل طوفان است و با لبخند به‌شان نگاه مي‌كند.

آدم اميد تصور روزگاري را پيدا مي‌كند كه اين روزها خاطرات خوبش باشند؛ چه مي‌دانم. شايد هم تلخ.

+ 11:19 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه بیست و نهم آبان 1388
:

دهانم طعم كودكي‌ها گرفته. طعم سفره‌ي ناشتايي صبح‌هاي خواب‌آلوده و سرد و نمور زمستان، طعم شادي خلاص شدن از چُرت‌هاي اجباري ظهرهاي دم كرده‌ي تابستان، بازيگوشي كردن‌ها و كتك خوردن‌ها.

هواي دويدن زير باران ِ عصرهاي پاييز در خيابان و خيسي جوراب توي كفش را دارم، هواي تماشاي شهر باران‌خورده از بالاي تپه و لرزيدن تنم از سرما. هواي شنيدن زوزه‌ي باد توي نخلستان و پيچيدن هوهوي نخل‌ها توي سرم.

دلم اضطراب مي‌خواهد، اضطراب خواب ماندن و ترس نرسيدن به صبح‌گاه مدرسه، اضطراب شكستن شيشه‌ي پنجره با قلاب سنگ و وحشت تنبيه‌شدن. اضطراب رسيدن به نيمه‌ي پاييز و باران نيامدن.

دلتنگ گرفتن سنجاقكي از روي شاخه‌ي انارم. دلتنگ بالا رفتن از نخل و چيدن خرما، دلتنگ پرچين پدربزرگ و عطر برگ‌هاي ليمو.

بي‌تاب يك باران‌گردي‌ام در حاشيه‌ي دشت. بي‌تاب بوئيدن بابونه و نمناكي خاك، بي‌تاب دل‌انگيزي صبح‌هاي آخر آبان جنوب.

تنم بوي خانه گرفته. بسترم، خواب‌هايم، خيال‌هايم نيز.

+ 11:25 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
:

ذوق اول صُب واسه اين بود كه هيچ وخ كوه رو از اين زاويه‌ش نديده بودم، با يه وجب برفي كه نشسّه بود رو قله و ابرهاي سفيد ِ معركه‌ي اطرافش. واسه هواي بي‌وصف و باد دلنشيني كه گيسوهاي تو رو دم به ديقه از مقنعه‌ات مي‌ريخت بيرون و دس من مي‌دادشون تو. واسه قدم‌زني جانانه‌اي كه فارغ از غُر زدن‌هات تا آخرش هم‌شونه‌م بودي. واسه كوچه‌هاي باريك و طولاني‌اي كه به‌م نشون دادي، كوچه‌هايي كه من رو ياد شهر آقاي حافظ انداخت. واسه همون ابرهاي سفيد كه چن‌بار گفتم دوس دارمشون و تو باز غُر زدي و من كه گفتم اينا همش بهونه‌س واسه نوشتن. بهونه‌هاي كوچيك و به ياد موندني.

+ 10:44 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
:

«آسمان پر از ابرهاي سفيد و بنفش است. خورشيد كه مايل به سفيدها بزند، صورتي مي‌شوند. بعد سرخ. بنفش‌ها كوه‌هاي اطراف شهر را سفت بغل كرده‌اند. شبنم‌هاي سرد و معلق در هوا، روي صورتم ننشسته بخار مي‌شوند. دارد مي‌آيد. دارد مي‌آيد.

                        باران مي‌بارد

                          كوه‌ها محو در ابرها

                            صدا پخش در هوا

                              من غرق در خدا

                              خداي من بي‌طبيعت نيست خواهد شد.

                                      به كوهستان خواهم رفت.

 

چشم‌سياهان كيستند؟  – مهدي ربّي

+ 11:23 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
:

   

+ 11:12 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
:

چه غير از انتظار و بي‌دريغ به سراغت مي‌آيد اين گريه، به وقت شبي خاموش، به بهانه‌ي يادهايي غريب و ياري دور. بامدادت كه هم‌نشين اوهام دوباره شد، شانه‌اي كه لرزيد و پلكي نمناك گشت، فرسنگ‌ها فاصله و بي‌شمار ديوار ميان روح و آرامش‌ست، و جسمي كه ياراي تاب آوردنش نيست. خاطره‌ست كه كنج پستوي دلي معصوم نهان و پيدا مي‌رود و گُر مي‌گيرد. و تاريكي‌ست كه بر چشم مي‌تازد و شلاق مي‌زندش در تنگ ِ اتاقي سرد.

+ 11:48 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
:

From: Sabino

+ 11:50 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه بیست و سوم آبان 1388
:

تاوان اشتباه يك روزي گريبان آدم را مي‌چسبد. حالا هرقدر هم براي اشتباهت وجدان درد داشته باشي اگر حسابت با اشتباه صاف نشود تاوانش همه‌جا همراهت هست، تا روزي كه مي‌آيد جلوي راهت را مي‌گيرد، ميان دو ابرويت را نشانه مي‌رود و دنگ... مي‌اُفتي. از آن افتادن‌هايي كه ناي برخواستن‌شان نيست، كه تن‌ات وا مي‌رود و يك‌باره شُل مي‌شوي. كه بعدش خستگي كهنه‌اي توي رگ‌هايت مي‌لولد، خستگي‌اي دور.

+ 9:30 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه بیست و دوم آبان 1388
:

بعضي فيلم‌ها هستند كه مي‌شود يك عصر جمعه‌ي پاييز براي مرورشان نشست جلوي كامپيوتر، كه قبلش مطلبي خوانده‌ای راجع به فيلم آخر كارگردانش و بهانه‌ي تماشاي دوباره‌ي فيلم و سرك كشيدن توي آرشيوت را همين مطلب دستت داده اصلن. كه نوشته‌ات را نيمه‌كاره مي‌گذارند تا تو به تماشايشان بنشيني.

موسيقي‌هايي هستند، كم‌نظير و آرام، كه ساعت‌ها مي‌توانند روي پلير كامپيوتر پخش شوند و خسته‌ات نكنند، شكل تكرار نشوند.

خوب‌تر اما بعضي نوشته‌ها هستند توی عصرهاي جمعه، كه تنها و تنها بهانه‌اند برای فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و لذت بردن.

+ 11:45 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
:

شده توی یک روز پی چیزی بگردم که قبلن دیده بودمش توی همان روز و وجودش حس تازه‌ای برایم داشته، اما توی روز مشابه حاضر نیست‌اش و من باید جستجویش کنم. حالا این جستجو برای از درخت بگیر بوده تا یک لبخند و یک نگاه. و خب معمولن پیدا کردنشان، دوباره لمس و حس کردنشان سخت است همیشه و بیشتر از سر اتفاق و شانس.

این حس‌ها در عین کوچکی و سادگی، درست در همان روز می‌آیند توی ذهن‌ام. و مثلن مشغول کاری هستم که یکهو یادم می‌آید هفته‌ی قبل همچو لحظه‌هایی فلان اتفاق افتاد و کانون توجهم بود. بعد جستجویم تازه شروع می‌شود.

این کارم گاهی مشکل ساز می‌شود و من نمی‌دانم سر کدام دلیل، خُل‌وار و سمج باز پی حس‌ام می‌روم. بعد نااُمید که می‌شوم از یافتن، برمی‌گردم برای جمع و جور کردن خرابی‌هایی که جستجویم به بار آورده. اگر هم یافته باشم‌اش که سرخوشی‌ست.

پایان شکل اول که غالب پیش می‌آید خیال‌بافی‌ست و بس، می‌نشینم گوشه‌ای و یک دل سیر خیال می‌بافم.

راستش را بخواهی گاهی لذت این خیال‌بافی از خود حس بیشتر است، و نمی‌توانم نگویم که شاید علاقه‌م به این حس‌ها بیشتر به خاطر همین باشد.
+ 9:30 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه بیستم آبان 1388
:

«... دلم برات تنگ شده. تو رو خدا زود برگرد خونه.

                                                                                    مي‌بوسمت،

                                                                                                مَتيلدا»

پسر در سنگر نامه را بادقت تا كرد و گذاشت توي پاكتِ كثيف و كهنه و پاكت را در جيبِ پيرهنش جا داد.

بعد قدري خودش را توي سنگر بلند كرد و داد زد: «آهاي، ايوز! من اين‌جام!»

و ايوز از آن طرفِ منطقه‌ي عملياتي ديدش و سر تكان داد.

پسر دوباره در سنگر دراز كشيد و خطاب به هيچكس با صداي بلند گفت: «تو رو خدا زود برگرد خونه.» بعد سست و با پاهاي تاشده به خواب رفت.

 

 هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه - جی.دی. سالینجر

+ 8:11 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
:

+ 7:15 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه هجدهم آبان 1388
:

نرسد آن روزي كه خالي شوي از همه چيز و همه حس، از هر بودن و هر ماندن، كه ديگر بهانه‌اي نيست و نه حتي اشتياق خواستني و نياز به داشتني. پُري از هيچ، از حضور هميشه‌ي حس پوچي، بي‌سو و تهي و خاموشي.

نمي‌داني، نه... چه بر تو خواهد رفت را نمي‌داني هرگز، اگر تنها مانده باشي و دستي نباشد براي نوازش و نگاهي براي خيره شدن. و هم‌شانه‌اي براي آرام گرفتن.

اين را داشته باش، حالا فكر كن هم‌شانه‌ات بوده قبلن و ديگر نمي‌دانمش كه سر چه داستان غم‌انگيزي كنارت نيست الان. و بعد اين نبودن، و شايد هم براي اين نبودن، تو خالي شده‌اي از همه‌ي خودت و از چيزي كه بوده‌اي.

مي‌خواهم بگويم واي اگر داستان‌ات به این روزها و لحظه‌هایش برسد، وای.

+ 11:50 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه هفدهم آبان 1388
:

From: Sabino

+ 6:10 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه شانزدهم آبان 1388
:

از آن‌هاست كه اگر به‌ش برخوردي حتمن به وقارش حسودي‌ات مي‌شود، خوش‌قامت و شبيه يك هنرپيشه‌ي خيلي معروف فيلم‌فارسي‌هاي دهه‌ي چهل. ته جمله‌هاش هميشه يك عزيز مي‌چپاند و با لحن نرمي تحويل‌ات مي‌دهد، جوري كه عزيزاش به دلت مي‌نشيند البته. يك صندلي چوبي گذاشته گوشه‌ي اتاق‌اش، وقت و بي‌وقت مي‌نشيند و گيتار مي‌زند و به زمزمه مي‌خواند. صداش سنگين و گيراست. گيتار زدنش هميشه آهسته‌س جوري كه تا پشت در اتاق نباشي و گوش تيز نكني خوب نمي‌شنوي‌ش. روزهاي اول يك اُوِر مشكي از اين تا زير زانوها مي‌پوشيد كه قاب هيكلش بود و به تن‌اش مي‌نشست. با فاميلي‌ش قبلن برخورد كرده بودم كه دبير رياضي محض بود طرف، و يك روز توي مسيرم ديدمش كه مشتي كاغذ و جزوه و كتاب بود توي دست‌اش و گل سرخي كه ساقه‌ش لاي انگشت‌هاش مي‌چرخيد، و چون نگاهم به گل سرخ رفته بود و او مسير چشم‌هام را خوانده بود به من كه رسيد داده‌تش به‌م.

اين آقاهه ولي گمان نمي‌كنم بشود يك روز گل سرخي لاي انگشت‌هاش ببيني كه ساقه‌اش در حال چرخيدن باشد، به‌ش نمي‌ياد اين كارها. عوضش مي‌تواني آقاي فرهادي تصورش كني توي كنسرت آمريكا. همان‌كه فضايش تاريك و پشت پيانو نشستهساسستسختيمنس‌اس فرهاد. به اين فرق كه او گيتار مي‌زند نه پيانو.

وقتی که گیتار تکیه داده شده به دیوار کنار تی‌وی، ایشان توی اتاقش نیست، هم وقت گره زدن بند كفش‌ها اگر صداي موسيقي‌م توي گوش را آهسته كنم، رد شدن انگشت‌ها روي سيم گيتارش را مي‌فهمم حتمن.

+ 7:30 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه پانزدهم آبان 1388
:

كه مي‌داند مرز غصه‌اي براي نابودي دل‌خوشي‌اي كوتاه كجاست، وقتي كه غصه‌دار لحظه‌هاي انتهايي از نگاهش مي‌گذرند و بي‌‌‌آن‌كه دل‌خوش به اميدي باشد نظاره‌گر اين نيستي‌ست. و بر خاطرش مي‌رود اوقات بودن در آن سر‌خوشي، مروري تسكين‌بخش و حسرت‌وار. آدم ترسي را همه‌جا با خودش مي‌برد كه هرچه دل‌خوشي كوچك‌تر بود ترس‌اش عميق‌تر و بزرگ‌تر.

...

مي‌دانم كه آدم لحظه‌هاي كوتاهم، آدمِ بند ثانيه‌ها. مي‌دانم كه هر زردبرگي از درخت فرو افتاد آبستن خاطره بود، و نگاه من سرگردان اين از شاخه اوفتادن‌هاي گوشه‌ي پياده‌رو. مي‌دانم هر باراني كه بر تنم ريخت لبريز حادثه بود، پر از يادهاي عزيز.

همه را مي‌دانستم اصلن، اما مست بي‌خيالي بودم، دل ندادم به اين ترس كذايي كه مبادا جواني‌ام خراب شود و حرامم گردد.

تو اگر خواستي بگو الكي، سطحي يا هر واژه‌ي حقير ديگر، براي محكوم كردنم به جرم اين‌كه دل‌بندِ ثانيه‌هام. حواست ولي باشد كه اين‌ها پاره‌هاي اميدواري من‌اند.

حكم‌ات را كه مي‌خواني هم قبل اجرايش گوش كن به‌م.

همين كوتاهي و كوچكي‌ست كه لذت‌بخش است، كه روح دارد و نفس‌گير است و مي‌شود به‌ش دل بست. تازه و بكر و در خاطر ماندني‌ست.

ببين، بيا تصورش كن اگر زير بار تن به امتحان دادنش نمي‌روي. پلك‌هات را هم بگذار و شروع كن. ابتدايش را مي‌دانم كه تاريكي‌ست، اما ادامه‌اش ديگر به عهده‌ي توست.

...

شايد من نمي‌توانم بگويم كه اول خيالش بود بعد خودش يا برعكس؛ چون هم خيالش كرده‌ام و لذت برده‌ام و هم از حقيقت‌اش سرخوش بودم و همراهش خيال بافيدم. خب اين خيال هميشه بوده. و مزه‌ي اصلي‌اش هم به همين است، و همين هم باعث مي‌شود كه بارها محكومم كنند و باز مرتكب‌اش شوم.

و شب‌هاي هميشه‌ي بي‌خوابي گريز مي‌زنم به‌ش و بالشم سنگين مي‌شود از حجم اوهام. هم نمناكي مژه دارد، هم خنده‌هاي از ته‌دل كه خودت هم حيرت مي‌كني از ناگهاني‌شان.

هووم...

تماشاي طلوع هم دارد گاهي اوقات.

+ 8:18 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ

شبی که مهتا‌بش پشت پرده‌ی ابر نشسته باشد و پوزخند بزند به چراغ‌های خیابان، شبی که منِ آرام فرو رفته باشم توی صندلی ماشین و گردنم کج شده باشد سمت شیشه، که حیران شده‌ام از پایان گفتگویی. شبی که تهی شده‌ام از من و صدای سنگینی تهی شدنم را زمزمه کند و گاهی آوازش بخواند، و من حبوط کنم از صدا.

شبی که می‌دانم برای من تاریک نشده و خورشید عصرش برای من غروب نکرده، می‌دانم ناخواسته بوده و از سر حادثه… سر تسلیم خم می‌کنم به احترامش و خاموش ِ خوبی‌‌اش برای بیداری‌ام می‌مانم.

+ 11:40 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
:

آسمان روشن و گرمي آفتاب به دل مي‌نشيند، شهر اما شب را به صبح نرسانيده انگار. كركره‌ي مغازه‌ها پايين و خيابان‌ها خلوت است. چشم‌ها جستجوگر و با رد ِ كم‌رنگي از اضطراب اطراف را مي‌پايند. نگاه‌ها درهم مي‌پيچند و از هم عبور مي‌كنند. گام‌هاي خسته گوياي راه‌رفتن‌هاي طولاني‌ست. فضا ملتهب و پريشان است و همه گوش به زنگ در انتظارند. زمزمه‌اي مي‌كوبد توي ذهن‌ام كه كوچه‌ها باريكن، دوكّونا بسه‌اس. خونه‌ها تاريكن طاقا شكسه‌اس..

+ 7:20 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
:

+ 7:57 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه یازدهم آبان 1388
:

چشم انتظار روزي‌ام از پاييز كه بوي تن‌ات هم‌دوش باد عبور كند بر اين كوچه‌هاي دلتنگ و سوز سینه را مرهم شود.

+ 11:23 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه دهم آبان 1388
:

 

From: Flickr

 +و خب این هم از آن پنجره‌هاس، بله

 

+ 10:9 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه نهم آبان 1388
:

شب‌هايي‌ست كه واژه‌ها قرار نمی‌گیرند و فرار مي‌كنند از ذهن‌ات، بس كه جوش آورده‌اي و حرص خورده‌اي امروزت را. تو مي‌خواهي نگويي از حرص‌خوردن‌ها و بدبياري‌هات، مي‌خوايي كلمه‌ها و سطرها آغشته به حس تلخ‌اش نشوند اما اين حس بدقلق و لجباز و لعنتی خودش را مي‌خواهد كه تحميل كند بر تو و ذهن درهم‌ريخته‌ات، بر واژه‌هاي پراكنده‌ات. خودش را به رخ مي‌كشد و پيش مي‌آيد مثل گردبادي ديوانه‌وار. فقط بايد بناي وجودت را از سر راهش برداري تا بيايد و رد شود و گورش را گم کند تا تو صدمه نبيني ازش.

خب اگر بيشتر از اين بنويسم دير مي‌شود و همه چيز بهم مي‌ريزد، عوضش می‌روم جلوی پنجره به تماشای باران که مهربان و آرام و مدام است. پس تا بعد، كات.

+ 10:54 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه هشتم آبان 1388
:

 

حالا پنجره را که باز می‌کنم نگاهم ذوق می‌کند و پُر می‌شود از حیاطی پر درخت با برگ‌هایی که پاییز را تا آبان‌اش دوام آورده‌اند و سبزاند هنوز. و زردی معدود برگ‌هایی که از پاییز خواب‌اند و مرده‌اند هم بین آن همه سبز روشن خوش جلوه می‌کند.

پنجره‌هه جای نشستن و تکیه دادن هم دارد و از آن‌هاست که کمتر تماشا کردن بیرون از یکی‌ش قسمت‌ات می‌شود. این را امروز که نم‌نم باران را ازش تماشا می‌کردم فهمیدم.

حالا اگر نگاهه را کمی مایل کنم سمت چپ، یک ساختمان بلند و خوش‌نقش و فرم می‌بینم که شیشه‌هایش هم اتفاقن سبز است. و باز که نگاهم را در امتداد ساختمان بکشانم پایین، خیابان آرامی می‌بینم با پیاده‌روهای پر درخت، که درخت‌هاش کهنه‌سال و خوش‌قد و قامت‌اند و دوست‌داشتنی.

نگاه را پی درخت‌های پیاده‌رو به سمت بالا که ببری، کوه آرام و خاموش نمایان است و لاجوردی کبود آسمان و ابرهای خاکستری‌اش هم.

حالا این چهاردیواری تازه که عجیب دوستش دارم و دنجی‌اش را می‌ستایم، از این‌که تنهایی به‌م هدیه داده و این پنجره‌ی عزیز و این آرامش بی‌حد؛ بهانه‌ی خوبی‌ست که روزهای مانده‌ی پاییزم خاطره‌آلود سپری شود و به یاری‌اش خوب‌تر جوانی کنم.

+ 8:7 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه هفتم آبان 1388
:

این‌که داستان‌ها و قضایایی هست که یک طرف‌اش تو بوده‌ای و آن‌سوی ماجرا آدمی که دوست یا نزدیک بوده به تو، و باعث تلخی گرفتن داستان خواسته یا ناخواسته تو هستی، دست و پا گیر شده برایت این جریان و نام‌برده دلگیر و شاید هم پریشان‌حال است، دلتنگی‌اش طولانی شده و به درازا کشیده دیگر، و آن‌چه خود داشته را هم احیانن ز بیگانه تمنا کرده، حکایتی‌ست که خود من قبلن گرفتارش بوده‌ام و فهمیده‌‍ام چه حسی دارد. حس‌اش به ماه و سال هم رسیده گاهی. سردرگم شدن در این ماجرا هم از آنجایی‌ست که این قضایا هر بار به شکل نافرمی متفاوت‌اند و چاره کردنشان سخت می‌شود. که تو ندانی بایستی و بمانی یا بگذری و بروی.

+ 9:42 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه ششم آبان 1388
:

وقت بيرون زدن از ايستگاه مترو نگاهم را برده بودم سمت آسمان و لبخند هم زده بودم كه يعني حواسم هست به زرد و نارنجي شدن هوا، باد وزيدن گرفته بود و برگ‌ها سرگردان توي هوا مي‌لوليدند. موي دختراني كه از روبرو مي‌آمدند اين‌سو و آن‌سو مي‌ريخت و نگاهم ناخودآگاه جذب موج‌هاي كوچك‌شان مي‌شد. توي پياده‌رو از شيشه‌ي تاريك ساختمان نخراشيده‌اي نور زرد ِخوش‌رنگي ديدم و حس كردم اين فرق مي‌كند با بقيه‌ي رنگ‌ها، برگشتم سمت مقابل ساختمان را ديد بزنم كه مجبور شدم از لاي شاخه‌هاي لخت درخت‌ها قد بكشم و روي نوك پاهام بايستم تا منبع نور را پيدا كنم، كه فكر مي‌كردم به خاطر غروب خورشيد هست اين رنگ و نور. آخرش هم نفهميدم چون دو سه قدم به جلو كه برداشته بودم حواسم رفته بود روي دانه‌هاي سرد و روشني كه از بالا افتاده بودند روي صورتم. و همان لحظه دوباره لبخند زده بودم.

اولين باران پاييزي حسابي كه خوب به دلم نشست اين شكلي باريدن گرفت. توي مسير خيره شده بودم به بر‌گ‌هاي چسبيده به كاشي‌هاي خيس پياده‌رو كه يك جوري تماشايي بودند. بارانه جان گرفته بود و ديگر مي‌شد بوي خاك نم‌خورده را نفس كشيد. كم‌كم خيسي لباس‌هام را حس مي‌كردم و دم‌هاي طولاني مي‌گرفتم از عطر سكرآور خاك كه همه‌جا پيچيده بود. هوا به آدم وسوسه مي‌داد براي پياده‌روي و ديگر نمي‌شد به‌سادگي از قدم‌زدن گذشت.

وسايل مزاحم توي دستم را که گذاشتم دانشگاه و پله‌ها را تندي آمدم پايين، سربالايي پياده‌رو را گرفتم و گام‌ها را كوتاه‌‌تر كردم. شديدتر شده بود كه عده‌اي ازش فرار مي‌كردند و پناه مي‌بردند به سايه‌بان مغازه‌ها، كه وقتي قطره‌ها مي‌خوردند به صورت‌‍‌ات سوزش كوتاهي همراهش بود. من اما قدم‌هام را سرخوشانه‌تر برمي‌داشتم كه به حالم غبطه بخورند و يا ديوانه‌ام بنامند. چتر هم اگر مي‌ديدم لبخندي كه هنوز محو نشده بود بيشتر جلوه مي‌داشت. از خيابان كه رد مي‌شدم نگاهم رفت سمت برگ‌هاي چسبيده به سياهي كف خيابان كه يك جور خاصي جلوه داشتند و زيبا بودند، و هم زيبايي زردبرگ‌هاي كف پياده‌رو يادم آمد و توي ذهنم زيبايي‌شان را باهم مقايسه كردم. وقت پايين آمدن از خيابان فكر كردم به حوادثي كه تابستان بر خيابان‌هاي اين شهر گذشت و دردهايي كه نقش بست بر سينه‌ي خيابان‌هاي شهر، كه باران هم آن‌ها را نمي‌شويد. و ندانستم اين باران، شهر و خيابان‌هاش را تازه كرده براي حماسه‌اي دگر يا نه. پاسخ‌اش را خودم دادم.

هوا به تاريكي مي‌رفت و باران كم‌رمق شده بود. خزیدم توي يكي از كلاس‌هاي خالي، ميزي كشيدم لب پنجره و نشستم. آبي آسمان گم و پيدا مي‌رفت و باران كند و بي‌جان بود. ابرهاي سياه محو می‌شدند و ابرهاي سفيد می‌آمدند. دست‌هام را از پنجره كه بردم بيرون و مطمئن شدم از پايان‌اش، سرگيجه‌اي افتاد به جانم كه مي‌دانستم هميشه بعد اين قدم‌زني‌ها سراغم مي‌آيد. لباس‌هايم نمور بود و حس ناخوشايندي داشت، اما من خُل‌وار با ابرهاي سفيد حرف مي‌زدم تا اين حس از من دور بماند.

وسط‌هاي نوشتن اين مطلب، هوا دوباره زرد و نارنجي شده بود و حالا صداي چرخ ماشين‌هاي در حركت خيسي خيابان را بشارت مي‌دهد. مي‌دانم اگر پنجره را باز كنم بوي خاك نم‌آلود مي‌پيچد توي سینه‌ام.

فکر کردم الان که زدم بیرون، وقت نشستن توی تاکسی، شیشه را کامل پایین ندهم تا نم‌نم باران را هم وقتی می‎نشیند روی درختان پاییزخورده ببینم و نیز هوای دل‌انگیز بیرون بخورد به تن‌ام، هم صدای افتادن دانه‌های باران روی شیشه‌ی ماشین، توی سرم طنین‌انداز شود. فکر کردم به قدم‌زدن بر پیاده‌رو همیشگی‌ام، بستن چشم‌هام و دم‌های طولانی و نرمی نوازش باران بر گونه‌هایم، که می‌دانم امشب نصیبم خواهد شد.

+ 7:51 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه پنجم آبان 1388
:

+ 7:46 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه چهارم آبان 1388
:

من دارم فكر مي‌كنم به پياده‌روي ديشب كه همراه شد با دانه‎‌هاي نرم باران و دست‌هام كه بي‌اختيار براي نوازش شدن باز شده بودند. حالا گيرم كه باريدنش جوري نبود كه احساس آدم را سير كند، آرام و ريز ريز و با حوصله مي‌آمد پايين قطره‌هاش. من دارم فكر مي‌كنم به دويدن‌هام كه هنوز نفهميدم شور باران باعث‌اش بود يا سرخوشي از گفتگوي چند ساعت پس از غروب و نفس‌هايي كه عجيب نمي‌بريدند و دم‌هاي پي در پي كوتاه. هم اين‌كه دوست مي‌داشتم رفيق جان‌ام مي‌بود تا با هم بلند بلند دو بيتي بخوانيم و خسته كه شديم پناه ببريم به شور غزل‌هاي حافظ عزيز. من دارم فكر مي‌كنم به ترس نهفته توي خواب‌هام كه رنگ نرسيدن گرفته‌اند اين شب‌ها، و خلاص شدن از اين ترس به وقت بيداري، كه خاطر جمع مي‌شوم دير نشده هنوز و با اطمينان مي‌انديشم به لحظه‌ي دوباره‌ي ديدار، و بودن‌ام با رفيق جان و يار غار و ديار ديرين. فكر مي‌كنم به اين نواي خوش كه پيچيده توي فضا، مي‌گويد دريغا نيست همدردي موافق... و مرا مي‌برد به بغض‌هاي كهنه‌ي قديمي، به گريه‌هاي دور.

+ 9:4 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه سوم آبان 1388
:

By: Xciox

+ 8:52 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه دوم آبان 1388
:

فاصله‌ي ميان اشتباه و پشيماني گاهي كوتاه‌تر از لحظه‌ست و جا مي‌گيرد در حجم يك حس يا در متن يك فكر، و هم نياز به گفتن‌اش نيست كه همراه خودش وجدان درد ديوانه‌كننده‌اي مي‌آورد. اين فاصله وقتي شكل ِ حالت عكس آن گاهي شد و ذهن آدم جاماند در بند اشتباه و هم زمزمه‌اش «غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمي‌ارزد» بود، معني‌اش مي‌شود هنوز اميد داشتن به عدم تكرار دوباره. فرقش هم با گاهي اول اين است كه آن‌يكي آدم ذهن و دلش ديگر تهي شده از اين اميد، از هي تكرار و پشيماني، از ناتوان شدن و ماندن در اراده كردن و ايستادن در برابر اشتباهش، اما آدم دوم مهلت مقاومت دارد هنوز هم.

اشتباهاتي كه از نوع دوم‌اند به مرور زمان و ارتكاب دوباره تبديل مي‌شوند به اشتباهات حالت اول، و با هر تكرار اميد رها شدن كم‌رنگ‌تر مي‌شود. تكرار بيشتر، اميد كم‌تر و اين حكايت تا بي‌رنگي و محو شدن اميد ادامه مي‌يابد.

راه دربند اين اشتباهات نبودن، در دامشان نيافتادن و گرفتار اين حكايت نشدن، فقط بسته به همان لحظه‌ست، همان حس و همان فكر ِ اول. كه اگر توانستي زنجيرها را از پايت باز كني، اگر ذهن و دلت را از ته‌مانده‌ي تلخي اشتباهت زدودي، مسير رهايي هموارتر و ساده‌تر است.

اما ترسي كه بايد از اين ماجرا داشت مي‌داني كجاست؟ كه شكل اين اشتباه تغيير كند و بشود عادت. و اي واي از آن روز.

+ 3:56 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه یکم آبان 1388
:

زمان درست سكوت كردن را اگر بداني، در طلب‌اش لحظه‌هايت را جستجو كني و پيدا كني آن وقت خوش را، ترديدي مي‌اندازي به جان مخاطب سكوتت كه وامي‌ماند از خوب و بد انگاشتن تو و هر قضاوت ديگر. وقتي مي‌گويم «به جان مخاطب‌ات مي‌اندازي...»، مقصودم از اين جان‌اش به عجز افتادن و دست و پا زدن مخاطب نيست، كه تمام همان ترديد است؛ نيز همه‌ي پيامدهاش كه اضطراب است و سردرگمي و استيصال. و شايد مثل من نيمه‌شب‌هاي پريشاني، شب‌گريه‌هاي آرام، بي‌خوابي‌هاي هميشه.

...

تنها بايد كنج تنهايي‌اي بگيرم تا خودم را جستجو كنم و ببينم انتهاي اين تنهايي كجاست. اين بي‌كسي، كه از بس دل‌آشوب افتاد به جان ام از اين سكوت به‌وقت، از بس سيل اشك‌ها براي اين سكوت بود و نه تنهايي. و به‌وقت بودن اين سكوت هم نه براي من بود و براي من دست و پا زدن و فرو رفتن هم داشت لعنتي. كه اسفند زمستانم را به آبان پاييزم گره زد. كه نيامدي... كه نيامدي.

+ 10:4 PM – نبشته‌ي ميم