بیخوابی یعنی از بس گریز بزنی به این خیال و آن رویا که سردرگم شوی و گیج و منگ زل بزنی به سقف تاریک و ذق ذق چشمهات را بیشتر حس کنی. یعنی حیرت بامدادی از این رنج ناخواسته که تا صبح نگهت میدارد و پلکها هم نمیآیند هیچ. یعنی جولان افکار ازهم گسیختهی سرسامآور که هیزم آتش معرکهی پریشان ذهناند. یعنی خیالبافی تا مرز دیوانگی، تا سرحد جنون. یعنی اسیری گرفتن روح و سیری گرفتن از درد. یعنی مات و ساکت و وهمزده، سرگیجهای تهوعآور را مهمان شوی.
...
تقصیر و تقدیر گاهی موازی هماند. که هم سبب هستی تو، هم تقدیرات بوده اینطور. خلاصهاش همان چیزیست که میگویند از ازل روی پیشانیات نوشته شده. حالا کی نوشته، خدا یا تقدیر یا اصلن تفکیک این واژهها شدنیست، حالا تو هی بیا برای تبرئهی خودت نقش اینها را بزرگ کن توی قصهات، آخرش میدانی که چاره نیست خب. من اینجور وقتهام برای برگشتن آرامش به روح و ذهنام، برای دستگرفتن قرار، فرار میکنم به فراموشی. گم میشم. خوب یا بدش به گردن تو. ولی کاراییاش «گاهی»ست. اما رنجاش خب همیشگیتر.
...
پیش میاد که نوشتهای، شعری، نثری بخونم و مدام تکرار بشه توی ذهن. نه که ملکهی ذهنم شه و تسخیرم کنه. اما لذت مدامش هست با هر تکرار. و گاهیام بین این تکرارها، انقدر جون میگیره نوشتههه یا بیشتر شعره، که بیهوا میشینه روی لب. اونوقت درگیرم میکنه آرامش نهفتهاش.
همين دلتنگيهايي كه از سر و گردنت بالا ميروند گاه و بيگاه، همينها كه بر ذهن ميتازند و بر روح چيره ميشوند و بر سينه سنگيناند، دانه ريز و دانه درشت و ناخواسته و بيرحماند، گلو ميسوزانند و نفس ميبرند و خاموش نميشوند و آرام نميگيرند جز به گريه، به ناليدن و تب كردن؛ همينها بهانهست براي تاب آوردن. براي محكمتر بستن بند كفشها براي دويدن و جنگيدن. يادت هست «و این منم جوانی نو نوار، که نارنجک به کمر میبندم و به جنگ غصهها و همه نبودنها میروم.» خب حقيقت تلخ داستان هم همينجاست، كه دلتنگيها مارش حمله گرفتهاند و منتظر كه تو نارنجكت را به كمر ببندي و بزني به سيم آخر. تا هم نزني به سينهي غصهها و آرايش هجوميشان را برهم نريزي، استوارتر و ناگريزتر هستند و ميمانند. و هم خوبتر ميداني كه از اين ميدان گريزي نيست. يك نيمنگاه به گذشته هم كه بياندازي خودت را آدم خالي كردن ميدان نمييابي. حالا ميپرسي چاره چيست، ميگويمت كه فقط نشستن و غر زدن و گلايه و شكوه كه نه، پذيرفتن و دوام آوردن و عبور كردن بايد. ببين، نه اينكه به خودت بگويي تا من هستم پس درد و دلتنگي هم هست هميشه، نه. اين هميشه يك وقتهايي رنگ لبخند هم ميگيرد ديگر، طعم دلخوشيهاي كوچك و اميدبخش. باور اينكه دلتنگيها هم زماني دارند براي خودشان و پاياني را بر خودت بپذيران. اين معادله را كه حل كردي پيش خودت، دوام آوردن و عبورت هم آسانتر ميشود. غصهها سرجايشان هستند، تويي كه جنگجوتر شدهاي، آدم روزهاي سختتر هستي. آن دلگيريهايي هم كه به اندازهي جاي خالي عزيزانند، آنهايي كه دورند و دستنيافتني، كه از كودكي به جواني رسيدهاند و تلخيشان مدام است، كه شكل عادت شدهاند، آنها را بسپار به باعث و بانياش، نه دليلها يا چراهايش. حرف آخر هم چراغهاي روشن مشرف به شهر را به خاطر بياور و خيرگي به روشنآبي ماه و گريه، گفت و شنيدن و گريه، هرم آتش و گريه. وقت پايين آمدن از تپه، دردها سرجايشان بودند، جايي ميان سينه گم و پيدا ميشدند، گلو ميسوخت و پلك نمآلود اشك بود هنوز، و شايد همراه من و تو به بستر ميآمدند و به شبگريهاي بودنشان را فرياد ميزدند؛ اما دلخوشي كوچك ما پابرجا بود، خلوتگاه من و تو. ميتواني دگرگوني آنجا را هم بهانه كني و من هم ميتوانم دست تقدير را مجرم بشمارم. ميتواني دوري و فاصله را بهانه كني، كه حقيقتاند. ولي همانگونه كه نيستها و هستهاي تلخات را يادآور ميشوي، وسيعتر كه نگاه كني تا نداشتهها و داشتههاي خوب اكنون را از قلم نياندازي، پيروزيات در اين كارزار نزديكتر است و ديري نميپايد. بعضيهايش را من بگويم اينجا، كه كوير است و شهر بادگيرها و نسيمهاي ملايم و آرام شبانه. و آسماني روشنتر و پر ستارهتر، كه از امشب ميتواني از پشت مردمكهاي خيس به تماشا بنشينياش و تفاوتش با شبگريهي قبلي، با دلتنگم رفيق، دلتنگم يار غار ديشب، يك دلخوشي كوچك و تازهست.
خيابان كمدرخت و بيعبور مانده. ساختمانهاي بدقواره، مزاحم پرتو آفتاب بدجور توي ذوق پنجرهها ميزنند و آدم هميشه خيال ميكند آسمان ابر است. بايد از خانه تا سر خيابان را قدمزنان بروي تا بفهمي خورشيد پشت كدام بلندي گم رفته. آنسوي شيشهي كدر پنجرهها زمان به طرز گولزنندهاي شكل صبح است يا به رنگ عصر ميزند. چهارديواري بدون نور چراغ كور و تاريك است و چشمها آنقدر به تاريكي عادت نميكنند تا خستگي و خوابزدگي در برگيردشان.
چهار و نيم صبح؛ كه سپيده نارس بود هنوز، چشمهاي پسرك ميسوخت از خواندن يكبند داستانهايي كه تازه پيدا كرده بودشان. خسته و خاموش افتاده بود روي تخت، بيآرامش دنبال بهانهاي براي خواب. از پنجرهي مقابلش كه فقط براي او نبود هم تنها نور چراغهاي خيابان نصيبش ميشد. و ديگر ديواري سفيد كه اين ساعت خاكستري مينمود. چشمهاي گر گرفته را ميبست تا از نور مزاحم – كه زياد هم خوشرنگ نبود و حس تماشايش نه - خلاصي بگيرد. سرش را برد بين دستها، پيچيد توي خودش. هم گوش و ذهنش را سپرد به خشخش جارو كردن رفتگري كه پيادهرو را از برگهاي مردهي چنار خالي ميكرد. دلش گرفت، كه فردا وقت قدم زدن در مسيري كه به خيابان مقصدش ختم ميشود زير پاهايش خاليست از زردي برگهايي كه رفتگر او را از تماشا كردن و قدم زدن در كنارشان محروم ميكرد، كه نمرده بودند برگها براي او، و نفس كشيدنشان را ميشنيد. فكر كرد پنجره را باز كند و به رفتگر بگويد كارش را متوقف كند. اما پشت بندش فكر ديگري بود كه بيهودگي اين كار را ميگفت. دوباره توي خودش لوليد و براي رهايي از صداهاي دلتنگ كنندهي خيابان، يكي از آن موسيقيهاي دوستداشتنياش را گذاشت كه بنوازد. نفهميد كي همراه آرامش موسيقي خواب به چشمش آمد، اما فردايش به يادش آمد كه هوس كرده بود امروز دل بسپرد به موسيقياي كه صداي خشدار و دور و دلتنگي بخواند زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت.
مسیرهای همیشه بهانهای هستند برای خیالبافی و تنهایی.
جنون؛ جنون اوهام ناچار، پوچهای همیشهی گس. رنج را میشود خواند از چهرهی خاک، از دوام آوردن اینهمهی من. کاش میشد که پلک بست و گشود و پایانش را دید. ای وای... ای وای، این «کاش» همهجا در من است و میدانم که چیزیست ورای امکان. خستهی این بیهودگی و اندیشیدناش، خستهی این تلاطم و درهم ذهن که مسریست و به روح چنگ میزند مدام. و گریزی نیست از خرمن آتشگرفته و سنگینی آوارش. و این بغض تلخ، این بغض تلخ...
یکی سبوی ترس را برداشت، سینه را شکافت و جوهر ترس سرازیرش کرد. ترس با روح که درهم آمیخت... شد اضطراب، شد حیرانی، شد استیصال. حالا زمین پاییز زدهی این شهر ملتهب از این اضطراب روح، بیطاقت شده. مرا تاب نمیآورد. آنقدر که نمیشکافد از هم تا فرو ببلعدم. تا دمهای از سر اجبار طعم عدم گیرند، رنگ نیستی شوند.
راهباریکهای یافته بود توی این گندمزار هنوز سبز، که خستگی از تماشا کردنش فراموش میشد. کفشهایش را میانداخت گوشهای، شلوارش را رو به بالا تا میزد و پابرهنه میرفتش تا آخر. صدای کسی را نمیشنید، نمیخواست که بشنود جز صدای گنجشکها. میگشت پی صدا و گاهی هم میدید خوشهای خمیده را که یکیشان رویش نشسته بود. گهگاه هم چشمها را میبست و میرفت سمت صدا. انتهای مسیر نخلهای بلندی بود که همیشه در انتخاب یکیشان برای بالا رفتن گیج میشد، بس که زیبا و راستقامت بودند همه. انتخاب کردنش به سرانجام که میسید، از نخل بالا میرفت و مینشست روی شاخهای. سبزی ناتمام گندمزار زیر پایش را که میدید نگاهش را میدوخت به کوه و گم میشد در خیالهای کودکانهاش. دستها را تکیهگاه سرش میکرد و ساعتها چشم به راه غروب میماند.
خبرهایی هستند که چگونه بیقرار ساختن تو را میفهمند، چگونه حیرانیات را میدانند. از آنها که انتظار گویندهاش را نداری و فکر میکردهای کسی دیگر خواهد بود. خبرهایی که مدتها طول میکشد یکیشان را بشنوی و چگونه شنیدنش را ممکن است گاهی در ذهن و روحات ترسیم و مجسم کرده باشی. که از دلآشوب همراهش وقت شنیدن، دست و دلت بلرزد و بیدوار به رقصیدن بیافتند. و آرامش و عجیبی هست در آنها که تو را وادار به سکوت میکنند. تا گوشهای کز کنی و بیاندیشی به علامتسؤالهای انباشته شده در ذهنات. به چراهای ناتمامات برای باور این خبرها. برای تحمیل و گنجاندنشان بر باور حیرت زدهات.
...
آمدنت هم برای من بدینسان شد. که اندازهی دوری ناگزیرم از تو، فرسنگها و فرسخهاست. که دوست داشتم لحظهی گشودن چشمهات را ببینم. که بگویم چقدر فاصله هست بین ما؛ به وسعت روزها و سالها، به عدد بیست و چند. که ساده حاصل نشد، نبود و نرفت. که بگویم چقدر غریبیم من و تو و دلهامان، و بیتاب میشوم از تصور دلگیریهایی که اینجا چون سربازان تفنگ به دست و گوش به فرمان، آمادهباش انتظار تو را میکشند. به آوار سنگین و خیمهی سیاه غصهها بر سینهات، بر دل کوچکت که عمرش به روز نرسیده هنوز. به آرامشی که از تو سلب شده حالا، و دعوتات به جنگی ناخواسته و نادانسته. که چقدر غریبیم من و تو... چقدر غریبیم
...
راستی؛ فارغ از آماج اینهمه درد، اینهمه حقیقت سرنوشت، چه خوش در آغوشات خواهم گرفت و دستهات را خواهم بوييد. چه شیرین خواهمات بوسید و چه خوب، چه خوب بر شانهي كوچكت خواهم گریست.. و تو هرگز گریهام را نخواهی دانست.
از این آدمهام که وختی نشسّم تو تاکسی؛ دیدم رانندههه اهل دله و خوشصحبت، میگردم پی بهونهای واسه همکلام شدن. بیشترم پیدا میکنم، ولی خب کم پیش میآد که طرفم جور باشه با موضوع. ینی کمتری میشه بحث بگیره و گرمشیم که یه خورده از جایی که خواسّم پیادهم کنه ردشیم، تازه بعدش یهو یادم بیاد بگم: «مرسی آقا پیاده میشم.» تا بیام بیافتم رو گردونه و اونم نخ بده بهم رسیدیم و باید بگم این جملههه رو. اینا رو گفتم چون مسیر این روزهام طولانی و تاکسیخوره بیشتر، و این شکل رانندههام بیشتر به تورم میخوره.
دریچهی جلویی را باز کرد تا باد به صورتش بخورد، سرش را گذاشت روی شیشهی اتوبوس و فکر کرد به مسیر؛ خیالش راحت شد که تا رسیدن خیلی مانده. چشمهاش را بست و گم شد توی رویاهاش. هرازگاهی هم بازشان میکرد و حاشیهی جاده را میپایید مبادا منظرههای بکر از کفش برود. نگاهش کوه را هم میجست اما هرگز نمییافت. فکر کرد: «همیشه یک جای کار میلنگد. همیشه چیزی کم است.» با این حال تلاش کرد حالش خوب باشد. دستش را گذاشت روی شیشه و سرش را خم کرد سمت دست. چیزهایی که گذشت را دوباره توی ذهنش مرور کرد. و زیر لب به زمزمه خواند: «دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد...»
مثل تماشای غروب امروز بر دامان دشت، سکوتت؛ دلگیر و غمانگیز، آرامشبخش و زیباست. و این انتظار ناگزیر که گوشهگوشهی شهر یادگاری از آن هست، گفتناش؛ جاریشدنش بر دهانم آبستن بغض است. و میدانم... هرگز بوسهای از تو نخواهم گرفت و آشنای آرامش آغوشات نخواهم شد. و طعم دیدارت را نخواهم چشید. زیرا هرگاه که زندگیام را به دلدادگی گذراندم، ناکامی نصیبم گشت و تنها همین بغض سنگین برایم ماند و تحمل چشمها و نگاههایی غریب.
بیرنگی جاده حکایت از دورماندهگیاش میکند اما درختچههای همجوار مسیر با گلهای طلایی و قامت سبز در خاک میگویند زندگیست اینجا. زمینهای پهناور سبز که چشم برای دنبالکردنشان خستگی نمیشناسد همدوش میشوند با نوای خوش و آرامش طنین انداخته در ذهنی که رامشان میشود. آسمان بیحضور کوهها گردآلود و مبهم تو را به جستجوی رازهایش میخواند و جاده دیوانهوار فاصلههایت را میگرید. پرتو آزارندهی خورشید نزدیک و نزدیکتر میشود و دشت دورتر و دور.
سهشنبه است، و حالا به ناچار باید گفت بود. اما پاییز هست هنوز. پیادهرو خیابان میگوید و زرد و نارنجیهایی که مرگ سبز برگها را بشارت میکنند. و رقصشان در آسمان محزون. و حجمی از اضطراب که میلولد توی سینه و راه گریزی نمیجورد. پنهان کردن لرزش صدا میان آهستگی و آرامش کلام و حسی که وصف نمییابمش. هست، جوان و رامناشدنی. «بریم تاببازی؟»… «دیر کرده تاببازیام میخواد!» همیشه حسرتی هست که برایت بماند، که برایش غمگین شوی، که بگویی «کاش»… صدای گامها روی شن، چیزی بود که میگفت تو تنها نیستی؛ در این لحظه. نمیگفت از فردا، از تلخی بیپایانی که نمیارزد بر پایانی تلخ، از ناخواستههایی که هرگز انتظارش را نخواهی کشید. از بیتابی و بیرحمی روح نمیگفت، از پریشانی ذهن هم. فقط مثل آن آقاههی خواننده که توی تاکسی زمزمه میکرد «برقرار باشی و سبز»، میگفت سرخوش باش بدون درگیر شدن با نهایت کاش چنان بودنهایت. لبخند بزن که «تبسم بیآنکه دهندهاش را فقیر کند، گیرندهاش را ثروتمند میسازد.»
همه جا تاریک بود، صدای سنگین گوشخراشی مدام تکرار میشد که به نواختن پتک بر جسمی سخت میمانست. باد شدیدی میوزید اما فقط صدایش شنیده میشد که آن هم بریده بریده بود. دور تا دورم را دیوارهای سست و لغزان احاطه کرده بود و مدام برایم تنگتر و تحمل ناپذیرتر میشد. چشمهایم بسته بودند و هیچ کجا را نمیدیدم، قادر به گشودنشان هم نبودم. تنها اطرافم را احساس میکردم و حسم به طرز عجیبی بدون نقص بود. و این حس ماورائی میفهماندم که اتفاقاتی در شرف وقوع است که من از چگونگیشان بیخبر بودم. و تنها حتمی بودنشان را به من هشدار میداد. به شدت ترسیده بودم و جسم و جانم یارای رویارویی با این اضطراب غریب را نداشت.ناگهان حفرهای میان دیوارهی لغزان پدیدار شد و مرا به سمت خودش کشید. میدانستم که مقاومت بیفایده است. پس تسلیم شدم و منتظر ماندم. پاهایم سرد شدند و سرما آرام آرام تمام تنم را دربرگرفت. اطرافم تکانهای شدیدی خورد و سرما ناگاه توی سرم پیچید. چشمهایم را باز کردم. زنهایی سفیدپوش اطراف جمع شده بودند. گمان کردم که مردهام. نفهمیدم از کی اما داشتم گریه میکردم. بیوقفه و مدام. یکی از زنان سفیدپوش آمد و مرا میان دستهاش جا داد و برد به جای دیگری. پارچهای سفید دورم پیچید که حدس زدم کفن است. اما سرم را بیرون از پارچه رها کرد. هنوز گریه میکردم. زن سفیدپوش مرا به جای قبل بازگرداند. اینبار فرشتهای دیدم که روی تختی دراز کشیده بود. مرا کنار فرشته خواباند. گمان کردم که او نمایندهی خداست و مرا پیش او خواهد برد. فرشته مرا در آغوش گرفت در حالی که گریستنم پایانی نداشت. و من آرام گرفتم.
آمد نشست روی صندلی روبرو. از دور که میآمد نگاهش کرده بودم. چشمهای درشتش را خوبتر دیده بودم اما رنگشان را وقتی آمد و نشست فهمیدم. آبی و عسلی، با گیرایی زیاد. فکر کردم تا حالا فهمیده نگاهش میکنم. حالت لبهایش جوری بود که من اسمش را لبخند گذاشتم، همزمان داشتم فکر میکردم که این میتواند کمی خوشخیالانه باشد. ولی لبخند بود، تقریبن مطمئنم. معلوم بود موهای خرمایی زیر روسریاش را با عجله شانه زده. آنقدر توی معصومیت صورتش گم بودم که اصلن حواسم نبود موقع گوش دادن به صحبت دوستهاش چند باری نگاهم کرده، برای لحظهای فقط و سرش را زود چرخانده سمت همصحبتهاش. وقتی به خودم آمدم هم دوستهاش رفته بودند اما او هنوز روی صندلیش نشسته بود. دیگر یقین پیدا کردم که او هم هرازگاهی نگاه میکند و خیرگی مرا به خودش متوجه شده. لبخندهاش هم گیراتر و پیداتر شده بود. «یه ساعته به هم زل زدیم و هیچی نمیگیم به هم.» تندی از ذهنم گذشت. باز خیره شدم بهش. ترسیده بودم. برای همین هر وقت سرش را میچرخاند طرف دیگری زود نگاهم را میبردم روی صورتش. اما توی آن حالت چشمهاش پیدا نبود. و این آزار دهنده بود. «یادته روز اول تو دانشگاه به هم زل زده بودیم؟!». نفهمیدم صدای او بود یا من که توی ذهنم پیچید. یعنی یادم رفت صداهه را. اما من که هنوز روی صدایش دقت نکرده بودم، پس حدس زدم خودم بودم که این را گفتم. یکی از دوستهاش که تا آن لحظه کنارش نشسته بود چیزی گفت و رفت. او هم پشت بندش بلند شد. تا توی راهرو با چشم تعقیبش کردم و تا حس کردم دارد ناپدید میشود بلند شدم رفتم سمتش. دوباره نگاهم رفت سمت چشمهاش. لبخند زدم. نفهمیدم دید یا نه، پی فهمیدنش را هم نگرفتم. چند پله را بالا رفتم و دوباره برگشتم. نبود. خیلی دنبالش گشتم، دنبال نگاهش، دنبال چشمهاش و لبخندش. پیدایشان نکردم.
بیچاره ولیعصر؛ گمون نکنم با این مُسکنهای مرسوم هم سرگیجهش چاره شه. بعد چن وخ امروز صُب زدم بیرون. حوالی ده و نیم. این نزدیکیها تو کوچههاش خبری از پاییز نیس. تو خیابونام هیچ. اینجور حال و هوا رو میبینم به خودم و گاهیام کناریم میگم «زمان متوقف شده انگار». این اصطلاحه بیرون پایتختم بیشتر به چش مییاد. بیرون این جنگل دیوار و ماشین و آدم؛ مث جنوب که فصلها درهمریخته و جابهجاییان. باهار تو زمستون. اواخر بهمن و اسفند و اینا. عادت کرده بودم بهش، ولی خب دیدن باهار سر جای خودشم بدخلقم نکرد. هیچی... پاییز رو ندیدم تا خود ولیعصر. آدم به اینجور جاهام میرسه یهدفه میبینه اونجایی که هس چه دوره، چه گمه، چه غربتش زیادتر به چش مییاد. بعد حق دادم به دلتنگیم که این اوضاع یهو ریختش تو سینهم و نفسهام. دلم واسه خودم سوخت. واسه همین فک کردم باس تا ته خیابونو برم. فقدم یه کورسو نصفهای زدم زیر قولم. گفتم اون باشه تا پاییزه حسابی قد بکشه، جون بگیر و بپیچه تو تمام تن این خیابون و این شهر.
اينجا پنجره هست ولي تماشاي طلوع و چشم تنگكردن و گمشدن در يك خيال ساده و سبك سپيدهدمي نيست. اگر هم باشد خيالي، رويايي يا چيزي شبيهش، حتمن بدون تلألو خورشيد صبح هست. اينجا بيد و چنارها خيلي گماند لابهلاي ديوارهاي رنگ و رو رفته، شنيدن آواز پرندهها هم چيزيست وراي معجزه. اينجا زمزمهت هم چه «گر ز حال دل خبر داري بگوي...» باشد، چه هر زمزمهي ديگري، به چشم و گوشات محو شدنش بين هجوم اين همه فرياد را بارها خواهي ديدن و شنيدن. اينجا درمانده ميشوي از گشتن و نيافتن گوشهاي، خلوتي براي خلاصيگرفتن از آوار و سنگيني واژههايت بر ذهن آشفته و مشحون وهم؛ از رنجوري تحمل دل مغموم و آماهيدهي درد بر سينه. اينجا هركجا كه باشد و هرچه كه باشد، تنها و كوچك و ناچيز دلخوشيهايت كه مدتها بودند و هم يادشان مدتها خواهد بود، از تو دريغ ميدارد. اينجا ديگر از پيادهروِ دوسداشتني و هميشگيات دور افتادهاي، از خوشي قدم زدنش بينصيبي. اينجا كوچه هست زياد، پيادهرو هست، و شورانگيزي و لمس دنجيشان هست، درست... اما غريب، اما شلوغ. و بيشتر پرآدم. اينجا نم و تلخشوري چشمهات و لبهات، زل زدنهات به نقشريز و سفيدي سقفات هست، و مدام گريز كردن به خيالهات براي رها شدن از غصهت. اما اگر بههوش و بهفكر نباشي و هوشياريات براي از دست ندادن تنها دلخوشيهات، ناچيز داشتنهات فراموشت شد، دور ميشوي و گم ميروي از همهي تازهگي و ناجياي اين شوريدگي كه به دندان گرفتهايش. و اگر روزي كسي گفتات «طلوع دلانگيزي بود و غروب دلگيري»؛ درك نكرديش، بدان كه امروز و حالا دور افتادهاي از حسي كه مدتها بر تو ميرفت. اگر حواست سرجمع نباشد، سرخوشي و سرزندگي گامهات، خيس و دلنشيني پيادهروت هرروز كمرنگ و تاريك و تار ميشود و آرام آرام محو ميشود و رنگ ميبازد و از كف ميدهي خاطرش را و از ذهنات ميپرد خيالش... پس به ياد باش كه غافل از دانههاي باران پاييزش مباشي.









