تبليغاتX
نبـود
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388
:

زمانی‌ست که شناسنامه‌هامان نیز دروغگو می شوند، مثل امروز. که مدتها پیش از مادرم پرسیدم و می‌گفت هرگز در آن هست نشده بودم. و سال‌هاست که امروز را به من دروغ می‌گوید.

+ 0:0 AM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه سی ام شهریور 1388
چه خوش است در فراغي همه عمر صبر كردن

انتظار هم روزگاري دوست‌گرفتن و دوام آوردنش برت سخت مي‌شود كه مي‌داني از وصال كام‌گرفتن‌ات روا نيست و نخواهي چشيد از نوشيني‌اش. مي‌تواني گوشه‌اي در خود روي و بر پاره‌هاي وجودت مرهم گذاري، و هي بگويي صدحيف از آن همه شور و شوق و شعر و جواني. دل‌نازك باشي و حسرت‌هاي هميشگي‌ت را بياندازي به جان خود ناكامت كه آي «تا خرمنت نسوزد احوال ما نداني». مي‌تواني هم خموش باشي، بر دل نگيري و دم برنياوري از اين‌همه بي‌انصافي سرنوشت. و فكر كني كه آزمون خوب بودن و ماندن بود برايت اين همه و با سكوت به خودت بفهماني كه ارزش دارد اين حس پيروزمندانه‌ي انتهاي چشم بر راه داشتن، حتي اگر بي‌نصيب باشي از آرامش ديدار.

+ 9:52 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
:

 

By: Anna Evgen

 

+ 10:43 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388
:

«پاشو مدرسه‌ات دير شد». صداي مادرش بود. تندي برگشت ساعت را نگاه كرد. نُه را نشان مي‌داد. ترس يكباره‌اي افتاد به جانش. «پس چرا زودتر بيدارم نكردي آخه؟ ديگه خيلي دير شده». سيني چايي و نان محلي تازه را گذاشت جلويش و گفت: «ساعت از ديشب خوابيده هنوز بيدار نشده». و نيشخندي تحویلش داد. «بارون بود ديشب؟». «آره». هميشه دوست داشت وقتي باران مي‌بارد تماشايش كند؛ دلش گرفت. صبحانه خورد و لباس گرم پوشيد. تلويزيون خبر سردترين روز شهرش در ده سال گذشته را مي‌داد. از در خانه كه زد بيرون هواي مرطوب روزهاي بعد از باران حسابي چسبيد به تنش. كوه را كه نگاه كرد از آبي روشنش حظ كرد و از سفيدي روي قله حيرت. چندتايي سنگ درشت برداشت و تندتند پرت كرد توي چاله‌هاي آب. اين‌كارش را تا نزديكي‌هاي مدرسه، تا جايي كه دو طرف مسيرش سبز بود و درخت ادامه داد. به آنجا كه رسيد لحظه‌اي از اين كار دست كشيد و نزديك يك چاله‌ي كوچك آب نشست. با انگشت سطح آب را لمس كرد تا بالاخره باورش شد يخ بسته. از آنجا تا در مدرسه را يك نفس دويد و به اين فكر نكرد كه بچه‌ها حرفش را باور مي‌كنند يا نه.

+ 11:21 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
:
پياده‌رو را بسته‌اند. يك جرثقيل بزرگ وسط تقاطع خيابان به شکل مزحکی توي ذوق مي‎‌زند. ناخواسته خودم را وسط جمعيتي مي‌يابم. حس مي‌كنم نگاه‌هايي مرا مي‌پايند. اهميتی به حسم نمي‌دهم ولي دلهره‌ي ناجوري دارم. دنبال راه خلاصي از چشمها مي‌گردم... به زحمت از آنجا دور مي‌شوم و مي‌افتم توي پياده‌روي بزرگتري. حاشيه‌ي خيابان اتوبوس‌ها به رديف پارك شده‌اند جوري كه داخل خيابان را نمي‌شود ديد. دستم را سايه‌بان چشمهايم مي‌كنم و پي ته خط اتوبوس‌ها مي‌گردم. پيدا نيست... ترسيده‌ام، فكر مي‌كنم سمت كدام خيابان بروم بهتر است. تصميمم را كه مي‌گيرم پاهايم جان مي‌گيرند و قدم‌هايم تند مي‌شود... صداي كف‌زدني از دور مي‌آيد و هي شديدتر مي‌شود. خيلي نزديك شده‌ام. جلو نمي‌روم اما مي‌ايستم تماشا. تعداد زيادي موتور سوار يكباره توي خيابان ظاهر مي‌شوند. جمعيت هنوز ايستاده. قدم زدن را از سر مي‌گيرم... اينجا خيلي شلوغ‌تر است. مي‌روم جلوتر نزديك جمعيت. ذهنم قفل كرده روي صداها. روي جدول حاشيه‌ي خيابان مي‌ايستم تماشا. پاهايم بيش از حد خسته شده و درد شدیدی دارد. کم‌کم تعادلم بهم مي‌خورد. خودم را نگه مي‌دارم. چشم‌هايم دارد مي‌سوزد و خيسي‌اش دست خودم نيست. يك پروانه‌ي سبز با خال‌هاي روشن از بالاي سرم رد مي‌شود، تندي برمي‌گردم با نگاه تعقيبش مي‌كنم. خيلي دير شده، توي آبي آسمان ناپديد مي‌شود. چشم‌هايم هنوز مي‌سوزد... باران نم‌نم مي‌بارد. هركس مي‌گردد پي سرپناهي. دوست دارم لبخند بزنم، دارم لبخند مي‌زنم و لذت بی‌حدی مي‌برم. خيس شده‌ام. ریزدانه‌هاي باران مثل شبنم چسبيده‌اند به لباسم، هر چند لحظه يكبار خيره مي‌شوم به لباسم و از اين كارم حسابي كيف مي‌كنم... وسط جمعيتم. ناي راه رفتن ندارم ولي دلم مي‌خواهد راه بروم. پرتو خورشيد مدام پيدا و پنهان مي‌شود. جمعيت ناگهان پراكنده مي‌شود. همه دارند فرار مي‌كنند، دارم به سرعت مي‌دوم. نفس كشيدن كمي سخت شده، اما حس مي‌كنم آرامم. فريادي از همين نزديكي‌ها مي‌آيد: «جانم فداي ايران».
+ 10:19 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
:

 

مي‌شود هم سرشبي كه با حال نه‌خوب نه‌بد زده‌اي بيرون و كمي هم عجله داري براي برگشتن، بي‌خبر از همه‌جا يكهو صداي باد و شرشري بپيچد توي گوش‌ات كه اول هم باورش نكني و اهميت ندي به‌ش و هي خودت را گول بزني و جاي خدا بگويي كه «اي خوش‌خيال بارونم كجاس اين وخت شب». ولي بعدش كه نسيمي خوش هواي گرفته‌ي فضا را مي‌بلعد و مي‌خزد زير پوستت و تمام تن‌ات را تسخير مي‌كند، يواش يواش دستت مي‌آيد كه «نه بابا راس راسي بارونه‌ها!» و عجله‌هه قلقلكت دهد كه بروي زيرش تا تمام نشده؛ توان مقاوتت هم نباشد باهاش و بپري بيرون و ببيني اوه چه شده اين آسمان و اين شب و اين شهر. و بي‌خيال حسرت‌ها و محال‌هايي كه روي سرت ريخته بوده اين چن‌شب شروع كني به قدم‌زدن، به پياده‌روت هم كه رسيدي گام‌ها را آرام‌تر برداري تا حسابي كيفور شوي از نهيب‌هاي خوش‌رنگ آسمان و دم‌هاي پياپي‌ات و فرو دهي هواي خاك نمناك و خوش‌بو را و خيسي برگ‌هاي مرده و زرد چنار را سير تماشا كني. بگذاري دانه‌هاي باران به شيطنت روي تن و صورتت سُر بخورند و لذت ببري از بازيگوشي‌شان. قدم‌زني‌ات را تا خود وليعصر كه ادامه دادي تازه يادت بيايد به دوست‌هات زنگ بزني كه «اينجا بارونه، اونجا چي؟!». بعدش هم بيايي بايستي جلوي پنجره و گم شوي توي اوهامت و سرخوش شوي از آرامشي كه آسمان به‌ت هديه كرده امشب.

+ 7:18 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
روزه‌ات را با گيلاس باز كن

«تكيه داده بود به درخت، پيراهن قرمز دگمه‌دار تنش بود . پيراهنش تنگ بود. يقه‌اش باز بود. لب‌هايش مثل آن دو گيلاس بود، مثل زبانش بود. آدم دلش مي‌خواست ببوسد. كسي در حياط نبود. صبح صبح بود. ننه هم نبود، صبح رفته بود جايي. خواستم همان‌جا ببوسم، گفتم چيزي نمي‌گويد كه. به كسي هم نمي‌گويد، نه به پدرش مي‌گويد و نه به مادر من. داد هم نمي‌زند، يا مي‌خندد يا مي‌زند توي گوشم. گفتم اگر خواست بزند توي گوشم، خوب بزند. آن همه كتك خوردم چي شد، يك سيلي هم روش. نمي‌ميرم كه. اگر هم زد، مي‌ارزد. يك بوسه به يك سيلي مي‌ارزد، به يك سيلي، يك لگد، چهارتا مشت و هزارتا مرگ مي‌ارزد.»

مردي كه گورش گم شد - حافظ خياوي

+ 10:34 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388
:

+ 3:16 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
:

واماندگي يعني اينكه قدم زنيِ سرشب‌ات توي پياده‌رويي كه خوب آشناس برات و يكبار و دوبار نيس كه سرخوش شدي از شبگردي شبانه‌ات توي اين پياده‌رو، همراه شود با زمزمه‌ي بي‌شرمانه‌ي «همه عمر در فراغت بگذشت و سهل باشد/ اگر احتمال دارد به قيامت اتصالي» و تكرار مدامش. همراه شود با ترس و دلهره‌اي كه از شب‌هاست به جانت افتاده و دست بر‌نمي‌دارد از ذهن مغشوشت هيچ. همراه شود با بغضي كهنه و غريب كه ترانه‌ها و شاعرانه‌ها آفريد برايت و برايش. يعني وجدان دردت پاياني برايش نيست، يعني آزردگي روح نصيب تو هست. يعني تو محروم از آرامشي.

+ 5:39 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
:

 

By: Clairvius Narcisse

 Don’t Cry Boy… Don’t Cry +

 

+ 10:54 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
:

لحظه‌هايي‌ست كه نمي‌گذارند واژه‌ها روي هم بند شود؛ بي‌قراري. و لحظه‌هايي كه بناي روح تهي از آرامش بر تو فرو خواهد ريخت؛ بي‌تابي. لابه‌لاي ثانيه‌ها حسي نهفته‌ست كه مدامت مي‌سوزاند و پنهان مي‌كني‌اش، و انكار؛ درماندگي. سحرگاهان، شوريدگي اوهام نحس كه بر ذهنت مي‌تازند؛ پريشاني‌ست. و در سينه‌ات كه حقيقتي ناگزير سنگيني مي‌كند؛ درد. و ترس... ترس از نابخشوده‌گي.

+ 9:59 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه بیستم شهریور 1388
:

خوش آن دمی که برایت ترانه می‌سازم
تو را برای نمردن بهانه می‌سازم

رامی

+ 10:11 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
:

سرماي صبح پاييزي و مه‌آلود دست و صورت لاغر پسرك را خشك كرده بود. كيف مشكي كهنه‌اش كه كتابهاي روز شنبه را تويش چپانده بود روي دوشش سنگيني مي‌كرد. تند تند قدم برمي‌داشت و فكرش روي سطرهاي كتاب فارسي مي‌چرخيد كه قرار بود زنگ اول امتحانش دهد. تمام جمعه را به مادرش كمك كرده بود تا ملات كاه‌گل بسازند براي سقف خانه‌شان كه از باران شديد ديروز ريخته بود روي سرشان. همين هم باعث شده بود كه اصلن نتواند براي امتحانش درس بخواند. شب هم از خستگي زياد زود خوابش برده بود. ترس و دلهره‌ي عجيبي به جانش افتاده بود و مي‌دانست معلمشان هرگز او را نمي‌بخشد و با تركه‌ي اناري كه هر شب توي آب مي‌گذاشت كتكش مي‌زد. از تنبيه شدن بيزار بود. به فكرش رسيد امروز مدرسه نرود و فردايش بگويد كه مريض بوده، اما مي‌دانست معلم به اين ساده‌گي‌ها حرفش را باور نمي‌كند. ترس و اضطرابش بيشتر شده بود، ديگر داشت ديوانه‎‌اش مي‌كرد. نمي‌دانست چكار كند، راه چاره‌اي نداشت. درمانده شده بود و قدم‌هايش را سست برمي‌داشت. فكر كرد سر كلاس خودش را جوري بگيرد كه معلم فكر كند مريض است اما يادش آمد كه «مسلم» ديگر همكلاسي‌اش به خاطر همين كلك چقدر تركه خورده بود. لعنتي...! اين يكي هم جواب نمي‌داد. باز به سرش زد كه با يكي از بچه‌ها دعوا كند تا مدير آنها را توي دفتر نگه دارد، ولي اين يكي هم آخرش چيزي جز تنبيه شدن نبود. واي واي... از ترس بدنش گرم شده بود و اصلن سرما را حس نمي‌كرد. ديگر جلوي مدرسه بود. از همانجا سرك كشيد و چندتا از همكلاسي‌ها را ديد كه بي‌خيال داشتند دنبال هم مي‌دويدند. وارد حياط كوچك مدرسه‌شان شد و رفت سمت همكلاسي‌ها. پاهايش هنوز از اضطراب مي‌لرزيدند. گرماي دستي را پشت شانه‌اش حس كرد. «حسين» بود، رفيقش. سريع پرسيد «خوندي؟!». با سر جواب داد «نه». «آقا معلم بدبختمون مي‌كنه!». حسين نيشش باز شد، انگار كه چيزي مي‌داند كه او نمي‌دانست. شايد يك راه فرار. دست حسين دور گردنش حلقه شد. كمي اضطرابش خوابيد اما مي‌دانست اين آرامش موقتي‌ست. حسين لبخندي زد و گفت: «آقا معلم امروز نمي‌آد، رفته شهرشون». پريد روي حسين و گرماي سينه‌اش را به خوبي حس كرد.

+ 10:41 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
:

وقتي دستهايت پر می‌شود از بويي خوش، وقتي نفسهات آغشته به اشك و آه، عطرآگين و بلند باشد، وقتي كه تكه‌اي از آسمانِ ابر، روشن از تلألوِ آبيِ روشني باشد، وقتي كه چشمان خسته‌ات مدام آسمانه را به تماشا بگيرد، وقتي كه نور آبي گم و پيدا شود لابه‌لاي برگ و شاخ‌هاي بيد و چنار، وقتي غريبه‌اي به گوارا و خنكايي مهمانت كند، به لبخندي پاسخش باشي، وقتي بامداد مستانه و سرخوش پياده‌رو را قدم بزني و بي‌خيال زمزمه‌هاي همقدم‌مان گم شوي در خيالت و كام گيري از نوشيني‌اش. وقتي حرف زده باشي، هم‌صحبت‌ات را رفيق خواسته باشي و التماس و گريه‌ات به نهايت رسد؛ آنوقت است كه... آنوقت است كه آرام گرفته‌اي.

+ 9:44 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
:

+ 4:50 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
:

By: Colin Baptie

+ 10:0 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388
:

بوي نمناك خاك را نفس مي‌كشم و آرام مي‌گيرم در اوهام كودكانه‌ي معصوم... «هـــي! اين مورچه‌ها واقعن پرواز مي‌كنن؟!»... كودكي‌هايم؛ تا كه باران تمام مي‌شود از خانه مي‌زنم بيرون و با ديگر بچه‌ها مي‌رويم گشت و گذار در دشت و كوه‌هاي نزديك. آنوخت‌ها؛ هميشه بعد باران حشراتي توي هوا مي‌لولند كه شباهت زيادي به مورچه دارند، مورچه‌هاي بالدار.. - هنوز هم مجهول است برايم كه مورچه بودند يا نه، آخر مدتهاست كه ديگر يكي‌شان را نديده‌ام - ... «بارون كه مي‌آد اين مورچه‌ها همون وخ به دنيا ميان و زودي بال درمي‌آرن پرواز مي‌كنن».. «دروغگو! اصن از كجا معلوم مورچه باشن اينا؟» آنقدر دنبالشان مي‌كنيم كه نفسمان مي‌برد.. پرچين‌ها؛ و علفزارهاي كوچك و پر از بابونه، سرم لبريز مي‌شود از عطر بابونه‌ي باران خورده. نخلستان؛ با نخل‌هاي خيس رنگ و شكل ديگري به خود گرفته. كوه؛ هديه‌ي خداست، روشن و آبي و تماشايي.دلم براي بارن تنگ است... دلم براي باران تنگ است.

+ 7:48 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه چهاردهم شهریور 1388
:

مشتم پر از سنگريزه‌هايي‌ست كه كوركورانه از لابه لاي سنگلاخ‌ها جمع كرده‌ام و موقع برداشتن هر كدام فكر كرده‌ام كه براي نشانه رفتن و پرت كردن خوش دست هستند يا نه. دستم را باز مي‌كنم و سنگريزه‌هاي نم‌برداشته از خيسي دستم را برانداز مي‌كنم. يكي را برمي‌دارم و بي‌هدف پرت مي‌كنم سمت آب. تصوير مهتاب رقص مي‌كند. صبر مي‌كنم تا سطح آب دوباره راكد شود. جست و خيز ماهي‌هاي توي آب و برخورد نور ماه به پولك‌هاشان به این می‌ماند كه دانه‌هاي كوچك الماس توي آب شناورند اما از بس سبك‌اند فرو نمي‌روند و با موج آب همراه مي‌شوند. سنگريزه‌ها را به يكباره پرت مي‌كنم سمت بالا و زل مي‌زنم به سطح آب. يك... دو... انگار كه باران شديدي‌ست با قطره‌هاي درشت و شايد هم تگرگ. دانه‌هاي الماس ناگهان از آنجا پخش و پلا مي‌شوند و در تاريكي عمق آب گم می‌روند. اينبار محدوده‌ي بيشتري موج بر‌مي‌دارد. مهتاب چند تكه مي‌شود، نه چندتا مي‌شود. سرم را مي‌چرخانم سمت آسمان؛ يكي‌ست. چشمهايم را مي‌بندم و در تاريكي پي آسمان مواج با تكه‌هاي مهتاب مي‌گردم، ناگهان همه‌ي مهتاب‌ها و تكه‌هايشان ظاهر مي‌شوند. چند لحظه رقصيدنشان را تماشا مي‌كنم ولي زود محو مي‌شوند. سرم را مي‌چرخانم به سمتي كه صداي آب واضح‌تر است. باز مي‌كنم؛ يكي‌ست. چشم‌هايم دو دو مي‌زند، مي‌بندمشان و منتظر مي‌مانم. هیچ اثري از چيزهايي كه چند لحظه قبل مي‌ديدم نيست. مي‌گردم دنبال سنگريزه.

+ 11:18 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه سیزدهم شهریور 1388
:

به زحمت پله‌ها را یکی‌یکی رد می‌کنم و تنم را بالا می‌کشم، حاشیه‌ی خیابان میخکوب می‌‎شوم و با اولین چراغ نفس راحتی می‎کشم. توی صندلی ماشین فرو می‌روم و دل می‌دهم به نور‌های سبز و آبی که جلوی چشمم رژه می‌روند. صدای غریب و معصومی می‌خواند: «بی تو می‌میرم من یه روزی تو شهر غربت». صورت راننده‌هه را توی تاریک و روشن اتاقک ماشین ورانداز می‌کنم. ریش پُرپشت و سر کم‌مو می‌گویدم که با هم نمی‌خوانند اینها و چین و چروک صورت که دیگر به یقین می‌رساندم. اهمیتی نمی‌دهم و خیالاتم را دنبال می‌کنم، صداهه گم می‌شود توی صداها. «ببخشین می‌شه صدای ضبط رو یه کم بیشتر کنین؟!»، موبایلی از جیبش می‌کشد بیرون. «ضبط نیس این». نه؛ واقعن یک چیزی عجیب است اینجا. «حتما عاشق ابن صدا هستین که اینجوری گوش می‌دین»، «از سربازی، شما نبودی اون وختا» ادامه می‌دهد: «دوهزارتایی هس». حیرت و تعجبم را که می‌فهمد شروع می‌کند و می‌گوید از دلخوشی‌های قدیمی و کهنه که بغض صدایش می‌فهماندم همه رنگ باخته‌اند به جز همین صداهه. «من مداح اهل بیتم». می‌دانستم از اولش، یک چیزی عجیب است اینجا. لعنتی...! چه اسمی می‌شود گذاشت رویش؟

+ 11:37 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388
:

«عَبيد» پسر كوتوله‌ي سياه سوخته‌ي كلاس پنجم كه فوتبالش خيلي خوب بود اما درسش زياد نه؛ يك روز غيبش زد و ديگر سر كلاس پيدايش نشد. به گمانم بعد از آن روزي كه كلاس پنجمي‌ها ورزش داشتند و زنگ ورزش آن اتفاق برايش افتاد. «طاهري» معلم تند‌خوي كلاس صندلي‌اش را تكيه داده بود به ديوار و سيبيل‌هاي زرد و سياهش در آفتاب نيمه‌ي دي‌ماه برق مي‌زد. لميده بود و پكهاي كوتاهي به سيگار وينيستونش مي‌زد كه دودش توي هواي تميز اول صبح به سختي گم و گور مي‌شد. عبيد كه مدام توپ را لگد مي‌كرد و سرش هم پايين بود، هم‌كلاسي‌ها را به نوبت دريبل مي‌زد، هر وقت هم عشقش مي‌كشيد به يكي از بچه‌ها لايي مي‌داد. طاهري شيش دانگِ حواسش به پاهاي عبيد بود كه تند تند مي‌جنبيدند. زاويه‌ي هيكلش جوري شد كه انگار داشت چيزي را نشانه مي‌رفت بعد ته سيگارش را پرت كرد جايي پشت ستون روبروي كلاس سومي‌ها. همان لحظه عبيد لگد محكمي به توپ زد كه از بدشانسي‌اش توپ خورد به سينه‌ي طاهري و افتاد جلوي پايش. طاهري خم شد و توپ را گذاشت زير صندلي و وختي سرش را مي‌آورد بالا صورت گرد و گونه‌هاي گوشتالويش سرخ شده بود. دستش را دراز كرد و سر انگشتانش كه به جز شصت رو به پايين بودند چند بار جمع كرد توي دست و برگرداند سمت خودش. و با اخم ترسناك هميشگي‌اش به عبيد گفت: «بيا اينجا». عبيد كه روبروي طاهري ايستاد همه‌ي بچه‌ها هم پشت سرش بودند. طاهري چند سيلي محكم به دو طرف صورت عبيد نواخت. صورت عرق كرده و سوخته‌ي عبيد اصلن سرخ نشد. چند ماه بعد كه همه‌ي بچه‌ها مي‌دانستند عبيد ديگر مدرسه نمي‌آيد، يك روز طاهري از «سجاد» رفيق عبيد حالش را جويا شد و گفت: «عبيد كجاست؟ ديگه درس نمي‌خونه؟» سجاد سرش را به نشانه‌ي نه بالا برد. طاهري دوباره پرسيد: «پس چيكار مي‌كنه؟» سجاد مكث كوتاهي كرد و بعد با خنده گفت: «سيگار مي‌كشه مث خر!» كلاس براي لحظه‌اي ساكت و آرام شد.

+ 5:33 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
:

«تا می‌توانست غلغلکش داد، از غش و ریسه رفتن‌هاش حظ کرد و اهمیت نداد به جیغی که یکی از بچه‌ها کشید. تاجماه خنده‌اش را برید، گفت:«نه یه‌وخ بچه‌ها...» و نگاه کرد به در. بلند شد چفت در را انداخت، برگشت نشست کنارش و بوی دوده و شیر تازه را حس کرد. گفت: «لباس‌هاتو کی خریدی؟» تاجماه لباسش را جمع کرد و خواست سینه‌اش را بپوشاند. دستش را گرفت: «دلت می‌خواد برات لباس بخرم، با یه سینه‌ریز طلا؟» سرش را بالا گرفت، با شرم خندید: «علی‌سینا ایگو گرانه.» پشت دستش را بوسید: «می‌خرم برات.» نفهمید چرا یاد سینه‌بند فریبا افتاد که همیشه با بازکردنش مشکل داشت. سینی چای دست‌نخورده ماند روی جاجیم.»

 آداب بی‌قراری - یعقوب یادعلی 

+ 11:31 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه دهم شهریور 1388
:

مي‌لولم توي خودم و حسرت مي‌خورم براي همه‌ي روزهايي كه مهرورزيدن بازيچه‌ي دلم مي‌شد. حسرت مي‌خورم كه چرا به ساز احساس رقصيدم و سادگي كردم و سرخوش بودم. مي‌پيچم در خودم و مي‌خندم به صداقتي كه باورش، ايمان آوردنش براي ديگران سخت بود. مي‌خندم به عقايد ساده‌لوحانه و محكوم به تمسخر شدن كه زندگي مي‌كردمشان، زندگي. مي‌نشينم كنج آرامشي و دلداري مي‌دهم روح رنجورم را كه چه ناخواسته اسير تكرار شد، تكرار دردهايي كه دستهاشان به خون روحم آلوده بود. مي‌نشينم و مي‌گريم براي غريبي‌اش، براي غريبي بي‌انتهايش. نرم و رام كه شدم فكر مي‌كنم كه چرا، و چرا برايت نبود اينها، معبود من... معبود من.

+ 4:37 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه نهم شهریور 1388
:

مي‌پرسي‌ام براي چه بود آن همه شوريده‌سري، آن همه جواني، آن همه دل در گرو خيال بستن، آن همه... خب... خيلي ناگفته‌هاست اينجا كه تلنبار شده روي هم، خيلي حرفها دارم درباره‌اش كه بگويم. خيلي واژه‌ها، خيلي واژه‌ها هستند كه مي‌شود به اسمش بنويسم. اما واژه‌هايي كه مي‌ترسي از نوشتن‌شان، از نسبت دادنشان به خودت يا ديگران. و حرفهايي كه اگر يك روز بنشيني ذهنت را بسپاري به‌شان، مي‌بيني كه تنها تو صاحبشان نيستي، تنها تو نبوده‌اي كه رنج كشيده‌اي از نهفته نگاه‌داشتن‌شان. و بي‌انصافي‌ست كه دهان باز كني و بگويي: «حرفهاي من است اينها، دردهاي من است» ولي يك راهي هست براي پاسخ. اين راه هم به كارت نمي‌آيد جز روزي كه محكوم شوي و همه‌ي ديوارها بر سرت خراب شود و همه‌ي انگشتهاي اتهام تو را نشان كنند. آنوقت مي‌تواني خودخواهانه بگويي: «براي دلم بود همه‌ش، تنها براي دلم»

+ 4:13 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه هشتم شهریور 1388
:

 

«پياده‌رو تلوتلو مي‌خوره يا من؟!» نمدونم چن ديقه‌س زدم بيرون... «خيلي اين روزگار و آدماشو جدي گرفتيا»... «چرا همه چي خيسه، بارون كه نيس»... «مثلا دوس دارم تو خيابون بي‌هوا يه ماشين از پشت بزنه به‌م... اينجوري... آره مي‌ترسم خب، آخه معلوم نيس اونور چي سرم مي‌آد». اي بابا اينجا كه شلوغه باز، دربه‌درِ يه گوشه‌ي دنجم حالا؛ لعنتي... پرت مي‌شم روي چمنا. تا بگردم و ماه رو از لاي شاخ و برگا بكشم بيرون پشتم نمور شده... واااي چقد چندش آوره. «يه چي تو دلم هس مي‌شه از خدا بخواي به‌م بده‌تش؟»... «كافر شدي؟»... مدتهاست كه بودم. «لبخند بزن به زندگي، لبخند». از كدوم ور اومد اين صدا؟ «تو منو مجبور مي‌كني مث سگ!»... دارن مي‌چرخن باز، هي مي‌چرخن تو سرم... «اين حسرتا باد كردن رو دسّم... هه‌هه‌هه!». باز حالم از اين خنده‌هه به‌هم مي‌خوره هر وخ يادم مياد.. مضحكانه‌س.. چرا خنديدي پس؟... مي‌گم وختي يكي آه مي‌كشه يني خسّه شدم ازت؟ «بسه ديگه.. همه چي.. بس كن»... «لبخند بزن به زندگي، لبخند». از كدوم طرف بود صداهه؟!

+ 10:18 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه هفتم شهریور 1388
:

سحرگاه كه چاله‌ي چشم از بي‌خوابي هميشه به سياهي مي‌زند و ذهن خسته از درگيري مادامِ حضور ناله مي‌كند، تن و تنهايي‌ام آرام مي‌گيريم در بستري كه خيسِ شب‌گريه‌هاي ديروزي‌ست و پر از اوهام آشنا. و مرور يادهاي مدام كه تا سپيده‌دم ذكر لبهاست و حجم دهان كه لبريز مي‌شود از بوي آشنا. روشنايي صبح كه سنگين از سكوت و عطرآگين خاموشي‌ست مرا و يادهايم را، مرا و تنهايي‌ام را هم‌نشين مي‌كند با خواب كه روزهاست غريبگي مي‌كند با من. اي دريغ از آن آرامشي كه در خواب به جستجويش مي‌نشينم و نمي‌يابم، از آن رهايي كه انتظارش مي‌كشم و نمي‌آيد. آرامش روح از درد و رهايي ذهن از وهم كه هيچ مرز و نهايتي برايشان نيست. هستند و هماره در من مي‌دوند و چيره‌گي‌شان بر روح و ذهن تحميل مي‌شود. و من ناتوان و سردرگم و ناچار دل مي‌دهم به روياهاي بي‌تعبير. به خيال مكرر حس حضوري آشنا كه شب و روز و هنوز با من و در من نفس مي‌كشد و زندگي مي‌كند.

+ 4:18 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه ششم شهریور 1388
:

زمانه پاره‌اي اوقات ترديد و دو دلي به جانت مي‌اندازد و نمي‌گذارد تصميم درستي براي شرايط حاضر بگيري. اينجوري بگويم كه مي‌ترسي از ظلم روا داشتن به خودت يا ديگري. روزگار من به اينجا كه مي‌خورد دوست دارم (بخوان نياز دارم) به حضور كسي كه بزرگتر باشد و رفيق بگيردم و راه و چاه نشانم دهد. وقت نبودن و نداشتنش هم كمتري پيش مي‌آيد كه خرابكاري نكنم و ضربه نزنم به خودم يا ديگري و بيشتر خودم. خب، اينها را نوشتم كه بگويم الان همچو شرايطي‌ست و زمانه ويرش گرفته كه بازيم دهد، آن ترس و دلهره هم به جانم افتاده و بزرگتره هم نيست كه ياري‌ام دهد. نمي‌دانم هم كه نوبت خرابكاريم هست يا...

+ 9:55 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
:
کاش امروز که دوباره لمس می‌کنم لذت دنجی کوچه‌هه را و می‌دانم این دلخوشی‌م موقتی‌ست و صدای شکستن می‌آید از ته‌ش، درگیر آن حس دل‌خواسته‌ای می‌شدم که اگر بود اینجا، سرخوش موسیقی‌ای که آرامشش اندازه‌ی نوای دیروزی باشد می‌گذاشتم توی گوشم و سلانه سلانه تا ته کوچه را قدم می‌زدم و دل می‌دادم به موسیقی‌م، صداش را هم جوری تنظیم می‌کردم که صدای پرنده‌هام شنفته شود. و فخر می‌فروختم به زمین و زمان از اینکه چقدر کوچه‌م درخت دارد و هر چَن قدم هم یک برگ از درختی می‌کندم و جوری که گم باشم در اوهامم برگ را بی‌اختیار ریز ریز می‌کردم و حواسم سرجَم که می‌شد دلخور می‌شدم از کارم. اگر بود اینجا حسم و داشتمش؛ بی‌خیال، خُل‌بازی می‌کردم توی کوچه تا آدمها از حیرت خیره خیره نگاهم کنند و من محل نذارم به نگاهشان. و عوض این چشم‌های سردرگم و منگ، سرمست‌لبخندی پرت می‌کردم توی نگاه‌ها. اگر بود، «کی رفته‌ای که تمنّا کنم تو را / کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را»؛ دل‌آرام و مطمئن و مدام زمزمه می‌شد زیر لب.
+ 6:54 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
:

«غربت» از آن واژه‌هايي‌ست كه در روزگار پررنگ‌تر جلوه كردن مسامحه پيشه مي‌كنم‌ش و كنار مي‌آييم با هم. ريشه‌ي اين طرز برخوردم باهاش هم برمي‌گردد به «تنهايي» كه هميشه بوده و هست و بيشترها خيلي دوستش دارم. گاهي هم متنفر مي‌شوم ازش. و ته‌ش هميشه ترجيح مي‌دهم و دوس دارم كه باشد. پنهان نكنم كه كمابيش به «عادت» هم ربط دارد اين. اگر قرار بود اين نوشته را چند سال قبل مي‌گذاشتم اينجا، عادت واژه‌ي گنگي مي‌شد برايم كه به اين زودي‌ها نمي‌فهميدمش. مي‌شدم مثل آنهايي كه به اسم آوازه‌خواني به تازگي مجرم شناخته شده‌اند و دور از ديارشان كنج عزلت گزيده و براي وقت‌هاي خوش از دست‌رفته‌اي كه در وطن به سر شد ترانه مي‌خوانند ولي گذر زمان حال و هوايشان را عوض مي‌كند و اين واژه‌هه را بهتر مي‌فهمند. همان چيزي كه بر من گذشت با فرق اينكه غربت من وطني‌ست. خيلي چيزها به‌م هديه داده تنهايي. يكي از خوبهاش را بگويم كه همينجاس. و ازش لذت مي‌برم. مث الان كه آفتاب مي‌خورد به پنجره‌ي اتاق و نواي خوشي كه هديه از غريبه‌اي آشناست برايم مي‌نوازد. و اين غريبه‌ي آشنا از آنهايي‌ست كه براي همين لحظه‌هاي خوب كه مي‌سازد برايم عزيز مي‌دارمش و نمي‌دانم آن چند سپاس كوچك كفاف اين را داد كه بفهماندش يا نه، اميدم هست. تنهايي؛ حكايتي دارد اينجا براي خودش اين واژه.

+ 7:56 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه سوم شهریور 1388
اي قصه‌ي بهشت؛ ز كوي‌ات حكايتي

همه‌ي حسي كه وقت سينه‌خيز رفتن روي غصه‌م براي رد شدن ازش پيدا مي‌كنم چيزي‌ست نزديك به يك صبح پاييز كه خدا دست همه‌ي عواملش رو گذاشته تو دست هم براي يك بارون خوب و هيچ كم و كسري هم نيس، بعد نمدونم چِش مي‌شه يهو كه حرفش برمي‌گرده و تا آخر هفته‌ش بارون نمي‌آد. يعني همه از جمله فرشته‌ي بارون و آقاي ابر انتظار يك پايان دل‌انگيز رو دارن، برا همين‌م حسابي مايه مي‌ذارن از خودشون تا خدا زودتر مجوز بارونه رو صادر كنه ولي ته‌ش هيچي؛ خيت و پيت‌شدگيِ همگاني... بچه‌تر هم كه بودم وخت تاب‌بازي‌هام - تابستونا بود بيشتر اين - هلم كه مي‌دادن، اون بالاي بالا - كه از نظر درك كودكانه‌م مي‌شدم ارباب هر موجودي كه اون پايين نزديكم مي‌پلكيد - ، يه حس ترس و اضطرابي كه خوشايند بود برام خيلي، نمي‌دونم از كجا شُري مي‌ريخت توي دلم (كه حتما خدا مي‌ريختش مي‌دونسّم اينو اون‌وختا) همه‌ي سينه‌م رو كه صاحب مي‌شد و مي‌پيچيد توي تمام تنم، اسمش رو مي‌گذاشتم «بهشت». بعد يه تيكه‌ش رو مي‌دادم اوني كه هلم مي‌داد. مي‌شدم گاهي بس كه داد و هوار مي‌كردم از داشتن همچي دلخوشي‌اي، مامان جانِ قاط‌زده مي‌آمد با جارو خرابش مي‌كرد بهشته رو. خب تا از دلمم درنمي‌آورد يه جوري، نق مي‌زدم يه بند. بهشت من كه مدتهاست نرفتم توش چرخي نزدم، آخه جوري هستن اين بهشتا كه الانا خيلي بعيده كه بشه رَف سراغشون، حسش مث خلاصي گرفتن از غصه‌م بود. كه زيادم ديگه پيش نيومده و نمياد كه مزمزه‌ش كنم. مي‌خوام بگم جوري شده اين روزها كه به دست فراموشي سپردن اين حسّا واسه آدم راحت‌تر شده. حالاشم به خودم گفتم بيام اينا رو بنويسم اينجا شايد تونسّم قول بگيرم از دلم كه يه روزي برم سروختش.

+ 5:40 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه دوم شهریور 1388
:

دچارم؛ به گلاويزيِ ذهن و خيال، به درگيريِ روح و درد، به شب‌گريه‌هاي مدام، به تصويرِ يكتاي حك شده بر قابِ نمناكِ چشم، به مرورِ خاطراتِ كهنه‌ي ديروز، به حسرت‌هاي هميشگيِ امروز، به پوچيِ لحظاتِ نبودنها. گرفتارم؛ به استيصالي ناتمام كه شوكرانِ تمامِ مرا به ارمغان مي‌آورد و مدهوش و خاموش مي‌كندم. كه دلگيري‌هاي ناگهانِ مرا آبستن است. كه فريادِ خواستن‌هاي ناكامِ دلي پريشان است. اسيرم؛ اسيرِ نداشتن‌هاي جنون‌آميز كه در تاريك و روشنِ ذهن نهفته‌اند، ناداشته‌هاي بي‌تقصير كه در خمِ يك كلام، يك نگاهند و با بخششي كه درمانِ عذابِ اين وجدانِ مقهور شود و خلاصي يابد، «نايي» شان رنگ مي‌بازد و محو مي‌شود. گريزانم؛ از نيست‌هاي قهرآلود، از هست‌هاي ناگزير، از حسِ تلخكامِ ناممكن، از فراموشيِ يادهاي مقدس كه هستِ من در گروِ آخرين رشته‌هايشان است. كه حقيقتِ امروز خطِ بطلاني‌ست بر آنها و فنايشان خوراندنِ جامِ زهري‌ست به روحِ تكيده و مفلوج. گريزانم از عاداتِ كودكانه‌ي شرور. از مطرود شدگي، از دست بداشته‌شدن.

+ 4:10 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه یکم شهریور 1388
:

خواهانم تيره‌رنگيِ اين دلِ نابالغ را كه تخمِ كدورتهاي خودخواهانه‌ي ناسازگار بر سينه‌ام پاشيد از ريشه بَركَنم. خار بُته‌ي كينه‌هاي مضحك كه ثمرش خشكانيدنِ روح است و سرپيچيِ ذهن چونان ميانِ سينه ريشه دوانيده كه راه بر نفس مي‌بندد. وقت آن شد كه تبر به دست گيرم. داركوبِ شومي‌ست كه لانه كرده در اين خَس و چنبره زده بر سينه و حكمراني مي‌كند بر اين قلمرو... پرنده‌ي غرور. كه گياهِ غفلت را در من رويانيد. وقتِ ويرانگري‌ست. ويرانيِ شمايلِ منحوسِ جبران‌ناپذير. ويرانيِ تافته‌دليِ افيون‌خورده و بي‌خِرَد كه مسببِ نُموِّ كِدِررنگي بر سينه است. شايد... شايد اگر سياهي برچيده شد و دَم گرفتن سهل گشت؛ دوايي، مرهمي بيابم براي اين وجدان‌دردِ كهنه.

+ 6:47 PM – نبشته‌ي ميم