آن ورطهي خيال، كه حيران و گمگشته اين سوي و آن سويش ميدوم و نمييابم آن شوقِ ظنِِّ حضور را، مرهونِ دلخواهشي خواستنيست كه كران نميداند و منطق نميشناسد. سحرگاهان كمين ميكند در ذهن و با ناچيز شرري گُر ميگيرد در همهي من. آوازِ سرشكِ روحِ دردآلود كه ميپيچد در سياهچالهي چشم، بنيانِ قامتِ خمودهام را ميلرزاند و مچاله ميكند. خيلِ اوهامِ جاهل، مُتعديانه و غرضآميز ميتازند بر اين ذهنِ مسمومِ معصوم و تا درنورديدن پيش ميآيند. به دار ميآويزند ذهن را، از هم ميشكافند سينه را و به روح تجاوز ميكنند. بيپروا، محنتآور، رقتبار... و خواب است كه بر من حرام ميشود.
غوغاي اشك در بامدادي كه گذر كردم از آن، شورِ شبگريهاي نمآلود كه بندِ بهانههاي ساده و كوچك، دريغ مداشت از من آرامشِ انتهايش را، ميفهماندم كه رنگِ تكرار مينخواهد گرفت اين عادت، اين نيازِ سحرگاه كه روزمرگي برنميتابد هيچ. برتافتنِ روح كه از غريبانهگي و واماندگي فؤاد هست، دامن ميزند بر اين شوريدگي. بر اين دگرگوني كه افسارگسيخته و رمندهسرشت به دالانِ تاريكِ جسم ميتازد. تابِ ذهنِ مغموم همين كه جملهي اين پريشانيِ اجيرِ تسلسل را به دوش كشد. نهايت چيزيست كه روزگاري هست و حقيقت بود و سرنوشت بدل به دگرش كرد و ياد مينامندش، كه گاه به تلخي ميزند و هوش و قرار ميربايد و گاه رام ميكند و آرام.
بُهتِ ناگهاني كه پايانش نمناكيِ چشم است و سوزشِ گلو، كه سببش مرورِ يادهاست و حسرتِ كهنهشدهگيِ حسِ حضور، به ناگاه خراب ميكندم. نادانستهگي ذهن كه پرت ميشود توي خروار خروار خاطره و ناخواستهگي روح كه به خود ميپيچد و دم برنميآورد، نشانيست بر انكار ناپذيريِ حسرتهاي نيمهكاره و خواستنهاي ناتمام. احساس، كه غريبانه آب ميشود و رنگ ميبازد و گُم ميشود ميان همهمهي وهم و درد، نحيف و رنجور فرو ميرود به قالبِ زمختِ نوميدي كه هردم بودش را به رخ ميكشد و تهي ميكند مرا از همهي من. وجودِ حجمي درونِ سينه كه سنگيني ميكند و رقت انگيز هست، كه بازيچهي پوچيهاست و نداشتنها، كه درگيرِ نبودنهاست، آرام آرام به سمت و سوي زوال كشانيده ميشود، به فرجامِ جانكاهِ نيستي. و معصوميتِ اين پيكرِ ناپاك كه ردِ نبرد با عدمها بَرَش هويداست.
گولزنندگيِ شيطنتِ پارهاي از واژهها يك وختهايي كار دستم ميدهد. توي گفتگوهاي كوچكِ لحظهاي، يا بحثهاي طولانيتر، حتي گفتمانهاي مجازي. اين آخري خيلي بيشتر؛ آخر يك جوري هَس كه تو حرفي ميزني و از آنجايي كه طرفت روبروي تو ننشسته و زل نزده توي چشمهات و اَصَن نميداند در چه حالتي داري اين واژهها را برايش هَمبندي ميكني، يا بهكل حرفهايت را نميفهمد يا برداشتِ بد ميكند و منظور ميگيرد. آنوَخ تو حرصت ميگيرد كه چرا عليرغم اينكه ميدانسي توي همچو شرايطي اين اتفاق ميافتد حتما، باز تن دادهاي بهش – كه هميشه هم دلخواسته نبوده و گاهي از روي "..." بوده، يا شايدم بيشتر از گاهي – از آب درآوردنِ اين بحثها، هم حوصلهي حسابي ميخواهد هم اعصابِ سالم. بدتر ميشود اگر طرفت دوست باشد. يا كسي كه نميخواهي برنجد از تو؛ آنوخ خيلي كارت سَخ ميشود و بايد آرامش داشته باشي براي درست كردنِ وضع. اكثراً هم درست بشو نيس كه نيس.
"..." : هر چي فِك كردم چي بذارم اينجا كه معني را خوب برساند پيدا نكردم. چنتايي كه بودند هر كدام بارِ معناييشان جوري بود كه يا بيانصافي ميشد در حقِ طرف، يا در حقِ خودم يا هر دو... مِثِ «اجبار» يا «ترس» يا «وظيفه».
شبنالههاي دل كه هوش ميرهاند و روح ميرَماند - كه بهانهي هميشهاش آوايي غريب هست - ، درگيرِ لذتيست كه به اسمِ «نياز» تعبير ميشود. درد لحظهايست كه دوست دارياش و آرامشِ پس از آن را چشيدهاي. بامداد، همصحبتِ اشك و همصداي ضجههاي پياپي سپري خواهد شد و سپيده كه سر بزند آرامش در تو دميدن خواهد گرفت، تا شايد اندكي بياسايي و در خواب روي. در خواب هم مينبيند چشم جز اوهامِ مذبوحانهي سادهلوح. كشمكشِ روح و ذهن آزارندهترين وقتِ ناخوشِ توست. نوميدي كه فرا رسد ديگر همرديفِ بيچارگانِ بيكاشانه سر به هر ناكجا خواهي گذارد. سرگشتگي و استيطال تو را در پيِ گمشدهات ميبرد. آن از كف رهيده، آن آرامشت، كه ناپيداست، كه دست نيافتنيست. اينجا، خونابهاي از اشك و خونِ دل روان است.
پيچشِ طنينِ خندههاي شرورِ عادتهاي ناروا در ذهن، عصيانيست كه حيراني من در سر دارد. مجنونِ در پيِ بيابانم ميان همه چشمهاي بيشرم كه رنگهاي غريبشان شكستنم فرياد ميكشند. تنفرم از يكبارگي به سانِ نفرتِ گندم از داس ميماند، به ستوه ميآورد مرا. باريكهاي نفس هست و هوس شورش ميطلبد. خاموش شوم چيرگيست، تاب آورم تيرگي، تيرگيِ اوهامِ نامشروع. آه از اين تنِ معصومِ بيگناه. داد از اين ذهنِ درهمِ آشوبگر. آخر، ردِ اين گامهاي ناهمگون بر مسير رسوا ميكندش. سكوت برنميتابد اين بحرانِ محنت كه هرمانِ مرا به زنجير كشيده و پاي ميكوبد بر آن. سرگردان؛ براي رستن از اين آوردگاهِ نامنصف، دلسرد، اين سوي و آن سوي ميدوم به يافتن روزنهاي رو به خلاصي. نيست و هست، هست و نيست.
بر آنم كه به جستجوي برهانِ خزانِ روح، برگريزانِ مدام؛ سر گذارم به كوياي كه سكوت هست آنجا و حسِ حضورِ آشناي. تا بيانديشم بر آرامش كه بسيار يافت مينشود در گذرانِ روزگار. و اين نيستي، نداشتِ هماره؛ چونان ذهن ميآزارد كه گويي رنجِ دمادميست از ازل نبشته شده بر پيشانيات. كه بستر خواب هم توان رهايي از تلخيش به ارمغان نياورد. كه غزل بسوزد به جاي شور آفريدن درت، آنگه كه مبتلا و مفتون گشتي. ديگر جاده بيني انديشهي ديدار هست، انديشهي شور در فراق، سخن شنوي اميدِ آرامش. تلاطمِِ درياي وهم ساحل نميفهمد؛ همه ويرانيست. «اندوهناك شدن» گزيني شايد كه چاره شود، كه جاني بر تو نمانده. جان و جانان هم اوست كه تا منشيند به برت، از اين خزانِ نهايت زرد و سرديش تو را نصيب هست.
گاهی شرم نادانستههای دیروزی مینشیند بر چهرهام. میدانم که این ندانمکاریها را باید گذاشت پای ذهن کودکوار که وقتهایی بدجور کنترل همهی مرا به دست میگیرد و بازیچهی خودش میکند. با احساس که درهم آمیزد دیگر هیچکس و هیچ چیز جلو دارش نیست، تا اینکه خواستهاش را به کرسی بنشاند. اگر هم شکست خورد کز میکند گوشهای و دل میسوزاند برای خودش و قربان صدقهی خودش میرود. چوب خوردن از بیشتر اشتباهاتم را سبب میشود و بعدش به اسم سادگی تبرئه میکند خودش را. بیشتر هم حق با اوست. یعنی خواستهاش آنقدر ساده هست که بانی اشتباه به حساب بیاورمش و نه اینکه محکومش کنم به خودخواهی. نه اینکه به هیچ وجه خودخواه ندانمش. چرا، هست. اما دست خودش نیست. اصلا حواسش نیست که مثلا الان خیلی خودخواه شده، بی انصاف شده. تا به خودش میآید میبیند که کار از کار گذشته و افتاده آن اتفاقی که باب میلش نیست. آن وقت است که به غلط کردم و ندانستم میافتد. به خواهش و التماس برای بخشیده شدن. اگر بخشیده شد که هیچ وگرنه میافتد توی باتلاق وجدان درد. آنقدر دست و پا میزند و تقلا میکند، آنقدر خودش را و مرا میآزارد که نایی برای هیچکداممان نمیماند. مثل حالا، مثل امروز و این لحظه، مثل روزهایی که گذشت و همین بهاری که سپری شد، مثل تابستانی که از نیم گذشت.
چه کنم که گاهی این سوزشِ گلو فرصت نوشتنم نمیدهد. اعتراف میکنم که تنها خواستن برای خوبتر دیدن و بودن در این وانفسا کافی نیست. ساده میانگارند تو را. فراموش میکنند آنچه بر تو تحمیل کردهاند. تحقیر میکنند، قیافههای حق به جانباشان را میکوبند توی نگاهت. مثل آوار بر بنای تو ریزش میکنند. انگار که تو هستی و بودهای برای این. انصاف سلاخی میشود. منطق رنگ میبازد و محو میشود. و روزی، لحظهای چون حالا مجبور میکنندت برای خلاصی از سوزش گلو واژههایت را سیاه و کدر و بدرنگ کنی و بگذاری اینجا، ناخواسته بار منفی این کلمات را تحمل کنی برای اندکی رهایی؛ خواستم باشم و برگشتم تا ذهنم از همچون چیزهایی پاکیزه شود. سخت است. جرات دارم که بگویم نمیشود، نمیگذارند. اما من هستم. جا نمیزنم. هرگز.
توی مترو داشتم فک میکردم به حرفهای «مِمولی». بهم شُک داد خبرش، اولش ذهنم درگیر بود که چکار کند با این موضوع، دوستش بدارد یا... ولی یواش یواش که داغیش پرید و عادت کردم بهش، گفتم که خب حتما پشتِ این کارِ خدا هم مث همهی کاراش رازهایی هست که نمیدانمشان هنوز. دروغ چرا، اولش دوستش نداشتم گفتم کاش نبود اینجور، کاش نمیشد. یهو حواسم جَم شد که اهه چه حسود و خودخواه شدم باز. کافی بود برام این تا تصمیم گیری و قضاوت رو بذارم کنار و با اوهامِ خوش شاخ و برگ بدم به خبره. دوس داشتم پردهی آخر ماجرا را خودم بنویسم، دوس دارم. امیدوارم که بپذیرد ازم. ولی هر چه فک میکنم که پشتِ تپیدنِ یک قلب کوچولوی معصوم چه رازی هست حالا، که فقط خودِ خدا میداند، نمیدانم.
از آن روزهايي بود امروز كه دله بيشتر حالش خوش بود و بهانهها هم زياد براي اين. از خنُكتر شدن هوا بگير تا دنجيِ كوچههه كه امروز چَن بار ازش رفتم و برگشتم و ساكت و آرامشش را مزمزه كردم هي. اصن هم به كوفتگي و پُكيدهگي ديشب كه با خودم بردمش توي رختخواب فك نكردم و به آشفتگي خوابه كه پريدم ازش و سحر با فكرهاي ممنوع كه بدجور وول ميخوردند توي سرم. توي تاكسي كه دلخواسته باد صورته را نوازش ميكرد يهو آمد توي سرم كه چيكار كنم امروز با واژهها و همينطور كه كيفور ميشدم از خوبيِ امروز، اضطراب و ترسِ سمجي هي ميگف: «انگار ميخواد يه اتفاقي بيافته كه درهم شه خوشيت» مِث كه هنوز باورم نشده بود امروز. بعدش هم كه آقاههي خوش صدايي هي ميگف «آرامش»، توي راديو، من باز داشتم فك ميكردم كه چكار كنم امروز با واژهها، رسيدم هم هنوز توي سرم ميچرخيد اين. آقاههي توي بوفه هم حتي امروز از آن آهنگهاي اعصاب تيغ كِش نذاشته بود و يك دوس داشتنيتر داش مينواخت كه هيچوخ نشنيده بودمش آنجا. زير دوشه كه آب سرده سُر ميخورد به پايين، فك كردم كه: «خب چرا بيشتر خوشي نكنم امروز؟» نه خوشيِ الكي ها، مگر چن وخ يه بار اين دل به راه بود؟ و باز پريد توي سرم كه چيكار كنم با واژهها امروز. خُل خلي آمدم آهنگه را از آقاي توي بوفه خواستم و تندي حاضر شدم براي يك قدم زنيِ حسابي، از آنهايي كه مدتها بود دلش را نداشتم. آخ كه چسپيد و توي مسير نورِ خورشيده هم از لاي نردهها بازي ميكرد با چشمام و موسيقيه هم سنگ تمام گذاشت. پيچيدم طرف پاركه و يكي از آن گوشههاي دنجي كه كمي آفتاب باشد و تكهاي آسمان و دار و درخت پرت شدم روي سبزهها و غرق شدم توي موسيقيه. هنوز داشتم فك ميكردم كه چكار كنم امروز با واژهها.
*آقاههي خوش صداي توي راديو اين را زمزمه ميكرد
خواستم از آن شبگريههاي دل خواسته بگويم، از مرور سحرگاهيِ حسرتهاي خوبِ هميشگي. وقتي كه آرام آرام نواي لالايي ميآموختم و آن خواهشِ لالايي خواندن؛ كه ناكام ماند. يا لمسِ دست و انگشتهاي كشيده - كه نميدانم اصن كشيده بود يا نبود! - و آرامشِ لبخند و پيچيدنِ مادامش توي گوش و ذهنم. خواستم از آن بغضِ كهنهاي بگويم كه دوست ميداشتم روي نيمكتي، كنار حوضچهاي با دو سه تا ماهي كوچك شايد و چنتايي درختِ بيد و چنار، با پسركي كه نخِ بادبادكش پاره شده، ميان دستهايي دور و آشنا سبك شود. خواستم از آن گريستنِ دوست داشته و پُر آرامشي بگويم كه تا صبح نگهش ميداشتم اما سرِ سپيده سر به هوا و بيدريغ پيدايش ميشد. خواستم از لذتِ محالهايي بگويم كه چه غريبانه كوچكند و از اين روحِ فرتوت شده كه كبود و ياغي و مشحونِ درد هست.
حسِ خوبي بهم دس ميدهد وختي ميبينم دارد كمرنگ ميشود اين احساسِ غربت. اين بوي خوشِ آشنايي از هر طرف كه بيايد ميكشاندم طرف خودش، اِنقدر كه زخم خوردهام از اين غريبي، اِنقدر كه دلتنگم از اين بيكسي. اين عطرِ آشنا، بارِ سنگينِ گوشهاي از اوهامِ پوچ را دور ميكند ازم، حتي اگر تنهاييه بر جاي خود باشد، حتي اگر بدانم كه آرامش برايم نميآورد اين بوي خوش. ولي بستري هست براي جنگيدن بر سرِ آرامش. توي اين همه خروار خروار آدم، توي اين همه دويدن، اين همه آزِ به بيش رسيدن، اين همه قانع نبودن. مثل خنكي يك جرعه آب توي داغيِ بيابان؛ باشد كه از اين جرعهي آب روحت سيراب نشود، اما تسكين كه هست. ميخواهم همين دلخوشكُنَك را دو دستي بچسپم، بهش اهميت دهم، بخواهمش و شاخ و برگش دهم. حتي اگر خودخواهانه، دوستتر بدارم مرا.
بس كه ذهنم كلنجار ميرود با خواستنهاي سادهاي كه شب بدون مرورشان خواب با من قهر ميكند، سادگيشان هي رنگ ميبازد انگار و دست نيافتنيتر وانمود ميكنند. مثل ديشب كه چنان خيالها را پيچ و تاب دادم و بالا پايينشان كردم كه خواب همهشان را دزديد. وقتهايي هست كه احتياجم بهشان از روي مرز تعادل ميپرد و مجبورم ميكنند سوسوي چشمم را تا خود سپيده، در تاريك و روشن اتاق سرپا نگه دارم. بعضي لحظهها يك كلمه جفنگ به زور يا ناخودآگاه خودش را پرت ميكند وسط مهلكه؛ آنقدر حرصم ميگيرد كه عمرا بگذارم از دستم فرار كند، يقهش را ميچسبم و هي سركوفت ميزنم بهش و هي بارش ميكنم تا خودش يواشكي محو شود. بعدش دوباره شروع ميكنم به بافتنِ ادامهي خيالِ نيمه كاره. بعضي شبا هم ذهنه آب و روغن قاطي ميكند و هر چي استارت ميزنم و هُل ميدهم روشن بشو نيست كه نيست، تازه اگر راه بيافتد هم دم به دِيقه تُپق ميزند و نفسش ميگيرد. يك وقتهايي هم اين خيالها و بيشيله پيلگيشان، سادگيشان، آرامششان وادارم ميكند كه بنويسمشان و دلم نيايد كه چشم باز نكرده بميرند.
اَسَف بار حتي وا ميماند از توصيف الان، از ترسيم شكلِ دست و پا زدن و فرو رفتن در بيانگيزهگي، پوچي، تباهي، سستي... واي چه جنگي شروع كردهاند واژهها، گمانم تا سپيدهي صبح ميشود كه نوشت از اين تلخيِ بي پايان. اسم اين حس را نميدانم چه بگذارم؛ چه ميشود گذاشت، تا كه واژهها آيينه ميشوند جلوي چشمم و هي مثل پتك تلخيِ حقيقت را ميكوبند به سرم. سرگيجه. يك گوشهي ذهن تك افتاده بود دردِ «هستِ» من. منِ هست. منِ بود... خيلي درد ميگيرد ذهنم اگر تا ته صرفش كنم. چقد مرا ترسانده اين «باشد براي فردا»، اين حسِ تكرار كه حس نميشناسد و زمان نميفهمد و بيرحم و بيدرنگ ريشه ميدواند، واژهها را هم به زنجير ميكشد. ناگهانيست. مثل حسِ حالا كه ميخواهد واژهها را بگذارم به حال خودشان، بروم جلوي پنجره يك دَم طولاني بگيرم و زل بزنم به زرد و سياهيِ خيابان و غرق شوم در خوشيِ خيالِ افقِ فردا.
بعدالتحرير: انتظارش را نداشتم وگرنه حتما مينوشتم از نور آبي و روشنِ مهتابه، حتما مينوشتمش.
كمتر شده، خيلي هم. آن همه اوهامِ پوچِ گسِ كوفتي! - خوشم هست وختي دارم فك ميكنم كه چي بگم اينجا - بايِسّي بگذارم به حسابِ واژههاي خوبِ ساده و رفيق كه دسِشان هم روست. نميدانستم به اين زودي ميتوانم كَمَكي خوشي كنم باهاشان. گفتم دست بدم حتما پس ميزنند، طلبكارم ميشوند كه اين همه مدت كه فصلها مثِ سگ دمبال هم ميكردند كجا بودي. شايدم اگه خيلي دلپُري داشتن كه نميدانم - بود وختهايي كه لبي تر كنم ازشان - تشر ميزدند كه كدوم گوري بودي اصن؟!
وايسا ببينم دارن بازي ميكنن باهام كه منفي بافي كنم. نه من دارم باهاشون بازي ميكنم. بيخيال... بِزا از صُب بگم كه ميخواسم بهارستان باشم؛ بيداري ديشب با اين رختخوابه دست به يكي كردند و اِنقده تو گوشم خواندند كه يادم رف همه چي. كلي هم جر و بحث بود و بيداريه هي ميگف بابا دَس از سرِ كچلِ من ور دار شبا، همش چسپيدي منو ولم نميكني.. بعدش هم كه خواب رو بر قرار ترجيح دادم.
خوشم هست كه دوستتر دارمشان، خوشم هست.
گمان كرده بودم كه آن حسِ لبريزِ آمال كه از همنشيني با واژهها ميچشيدم و درگيرش ميشدم، طول ميكشد كه برگردد و بيايم اينجا بازيچهي ذهنم كنمش و اين تنهاهاي هيچ را كلمه كنم و اين كلمههاي تك را سطر و سرهم ببندمشان و جمله بسازم و شعر بگويم و لبخند بزنم بهشان و خوش باشم. مثل آن لحظههايي كه بازي را ميباختم و حيران ميشدم و واژههاي بيچاره باد ميكردند روي دستم، فكر كردم كه اين ملغمهي وهم و حقيقت هم وقت ميبرد كه كم رنگ و بيرنگ شود و آرام بگيرم. چه داغ بودم و سردرگم كه واژهها در ذهن ميسوختند و عمرشان تا كلام كفاف نميداد. بدترش اينكه آن طرفم سكوت بود فقط. التماس و خودخواهي هم چيره نشد بر اين بيابانِ خاموشي. وسطِ دويدن اين ثانيهها همين بس كه باقي همه آوارِ ياد بود بر ياد، وجدان درد بود و دردِ وجدان.
چه گويم از نبودنها كه همه انتظارِ بيسرانجام بود و بيخوابي و شبگريههاي پنهاني؛ در اين عصيان، در اين بورانِ سياهِ درد. چه نويسم از شوريدگي روح، از اوهام ناكام و مضحكِ بامدادي، از زمزمهي سحرگاهيِ نواي خوشِ «نه جاني و نه غير از جان، چه چيزي...» كه بهانه تراشِ نمناكي پلك است، و از نالههاي غريبِ دلي مفلوك. چه گويم از بي با توييها...؟ دانسته بودم كه اين روايتِ خواهش و خواستن سادهدلي برنميتابد، باورها بوي «نا» گرفتهاند و به اشارتي كژ انديشت ميخوانند. مطرود ميشوي. واي اگر «عادت» كني، اين بلاي جانسوز بناي «بودت» را برمياندازد. گفتن از لحظهها و روزهايي كه به سر شد و امروز و هنوز نشانش هست، تكرارِ مكررات ديروزيست. كاش اينجا اسير تلخكامي حسرتها نباشم، ناداشتههايي كه وجودشان را مادام به رخ ميكشند و به سان اين سقف كبود دست نيافتنياند. ميخواهم كه دوستتر بدارم اين ته ماندهي شوق نوشتن را، رنگ اين نيستها را به آن گونه كه هست ببينم نه بمانند رقص خيالي رنگهايي كه اشتياق ديدنش شبانه در من ميدود. آمدهام براي نگاشتن واژههايي كه آبستن آرامشاند.
آمدم تا رو نهم بر خاك پاك يار خود
آمدم تا عذر خواهم ساعتي از كار خود
آمدم تا سر بگيرم خدمت گلزار او
آمدم كآتش بيارم برزنم بر خار او








