
زخاك من اگر گندم برآيد
از آن گر نان پزي مستي فزايد
خمير و نانبا ديوانه گردد
تنورش بيت مستانه سرايد
اگر بر گور من آيي زيارت
تو را خرپشتهام رقصان نمايد
ميا بي دف به گور من برادر
كه در بزم خدا غمگين نشايد
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افيون و نقل يار خايد
بدري زان كفن بر سينهبندي
خراباتي ز جانت در گشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر كاري به لابد كار زايد
مرا حق از مي عشق آفريدست
همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستي و اصل من مي عشق
بگو از مي به جز مستي چه آيد؟
به برج روح شمسالدين تبريز
بپرد روح من يك دم نپايد*
مولانا
+گندم با نواي شهرام ناظري

روزهاست گمانم ناله ميكشد؛ كه بايد رفت...

خود گفتهاي؛ تو ميگويي "از تو به يك اشاره از من به سر دويدن..." چه خوش اميد در دلم جوانه ميزند... اين كلام توست اي هماره رحمت، چه سرمست توام..
نميدانم! باز واژهها ياراي گفتنم نيستند.. و باز گريز ميزنم به كلام مولانا:
دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من
اگر گم کردهاي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش، پيدا کردنش با من
بيفشان قطره اشکي، که من هستم خريدارش
بياور قطرهاي اخلاص، دريا کردنش با من
به ما گو حاجت خود را، اجابت مي کنم، آني
طلب کن آنچه ميخواهي، مهيا کردنش با من
بيا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را
بياور نيک و بد را، جمع و منها کردنش با من
اگر عمري گنه کردي، مشو نوميد از رحمت
تو نام توبه را بنويس، امضا کردنش با من

شايد بشود گفت "تمام شد" و دروغ گفت؛ آري تمام شدن ضيافت خوبي آن هم خوبي ِ تو دروغي بيش نيست. دروغي كه ميتوان به خود خوراند و باورش كرد! باوري كه از ضعف بيباوري گريبان آدم را ميدرد..
از تو نميتوانم گفتن.. يعني اين واژههايم كوچكند هنوز براي گفتنت، براي...
اين كلام ِ مولانا را نه براي تكرار همارهي گفتنت كه گفتن خويش ميگويم:
مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
گفت که ديوانه نيي لايق اين خانه نيي
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نيي رو که از اين دست نيي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم
چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم
چون که زدي بر سر من مست و گدازنده شدم
شور کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک
کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

خداحافظ واگويههاي بغض آلود ِ شبانه، مردمكهاي نمناك، بيتابيهاي ِ همارهي پيش از خفتن.. اسير ضجهام تا ببخشايي، تا پاك شوم، تا درگذري، تا متولد شوم دوباره و دوباره تولدي بايد.. تولدي دگر
خداحافظ نياز روح؛ تسبيح.. سبحان الله،سر به تسليم فرود ميآورم، الهي رضا به رضائك.. كه پاكي تو اي هماره منزّه.. كه تسليمم به تو و راضيام به آنچه كه خواهي...
خداحافظ دانههاي چوبي كه بند بند ِ انگشتانم را به همسايگي گرفتيد.. چه آشنايم با زخمهاي نقش بسته بر هفتمين دانه.. رشته نخ هاي طلايي در هم پيچيده كه با نوازش دست آشناييد..
خداحافظ چاه و تنهايي، ماه غريبستان ِ هماره، مولا.. علي... چه غربت بزرگيست كه نشناسند بزرگي را و چه بزرگ سجدهايست سجدهي شهادت...
خداحافظ شب نشينيهاي آشناي نزديك.. دور نشويد از من.. چه دلهرهاي به جانم افتاد ميان ثانيه ثانيهي لحظه لحظههايتان.. چه آشنا كرديد مرا با آن كه آشناست و غريبش ميانگاشتمش.. چه بگويم از آنچه با شما گذشت؟.. واژه تعظيم ميكند و به خاك ميافتد در برابرتان... هنوز در رازهايتان وامانده ام.. هزار راز.. هزاران هزار.. چه ميزبان ِ آشنايي؛ چه ضيافتي گرفتند فرشتگان بر اين خاك، ضيافتي شبانه.. چه بيكران سفرهاي.. آب ِ پاكي و خوبي.. نان ِ بخشش و گذشت...
خداحافظ ماه خوبي ِ خدا.. خدا خوب ِ هميشه است اما.. اين خوبياش به رنگ ديگريست.. از جام خوبياش چشيدم.. و هنوز سرمستم و سرمستم هنوز...

دوش مرا حال خوشي دست داد...
من؛ براي نخستين بار، مسجد دانشگاه تهران..

خاطرهي اين رمضان و اين سه شب هيچگاه فراموشم نميشود.. هيچگاه...
دوست داشتم بگويم كاش تمام نميشد...

سهشنبه است... ميداني كه چه دوست دارم اين روز را؛ و چه دوستتر دارم امشب را، و چه بيش و بيش از اينها... تو را...
امشب روح من بيتاب آغوش تو ضجه ميزند، درد ميكشم... ميداني...
ببين چه بيپروا لب به سخن با تو گشودهام!
وه!.. چه حس ِ التهاب و اضطراب و اشتياق غريبي.. تو دگرگونم كردي... يك شبه ره بيست ساله كج رفته و گم كردهام را به لحظهاي، طرفة العيني فراموش كردي و آورديام به راه...
لعنت به اين بازي واژهها كه هيهات؛ امشب اين بازي ِ هماره را به توصيف ِ مِهر و بزرگيات باختم!
خراب ميكنيام امشب ميدانم... با هزار نام، هزار صفت، و هزاران هزار و بيكران بيكران ِ خوبيات..
من به تو گريه ميكنم و تو.. ببخشاي و درگذرم...

