تبليغاتX
نبـود
سه شنبه سی ام مهر 1387
يا لطيف

   ?Is This The End

  تمام شد...

 

+ 11:22 AM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
گندم

 

   Wheat

 

 زخاك من اگر گندم برآيد

 از آن گر نان ‌پزي مستي فزايد

 خمير و نانبا ديوانه گردد

 تنورش بيت مستانه سرايد

 اگر بر گور من آيي زيارت

 تو را خرپشته‌ام رقصان نمايد

 ميا بي ‌دف به گور من برادر

 كه در بزم خدا غمگين نشايد

 زنخ بربسته و در گور خفته

 دهان افيون و نقل يار خايد

 بدري زان كفن بر سينه‌بندي

 خراباتي ز جانت در گشايد

 ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان

 ز هر كاري به لابد كار زايد

 مرا حق از مي عشق آفريدست

 همان عشقم اگر مرگم بسايد

 منم مستي و اصل من مي عشق

 بگو از مي به جز مستي چه آيد؟

 به برج روح شمس‌الدين تبريز

 بپرد روح من يك دم نپايد*

                                              مولانا

 

+گندم با نواي شهرام ناظري

 

+ 10:5 PM – نبشته‌ي ميم |
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
درد ِ شك

 

let go

 

روزهاست گمانم ناله مي‌كشد؛ كه بايد رفت...

 

+ 3:33 PM – نبشته‌ي ميم |
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
كلام تو

 

   دعا

 

خود گفته‌اي؛ تو مي‌گويي "از تو به يك اشاره از من به سر دويدن..." چه خوش اميد در دلم جوانه مي‌زند... اين كلام توست اي هماره رحمت، چه سرمست توام..

نمي‌دانم! باز واژه‌ها ياراي گفتنم نيستند.. و باز گريز مي‌زنم به كلام مولانا:

 

 دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من

 به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من

 اگر گم کرده‌اي اي دل کليد استجابت را

 بيا يک لحظه با ما باش، پيدا کردنش با من

 بيفشان قطره اشکي، که من هستم خريدارش

 بياور قطره‌اي اخلاص، دريا کردنش با من

 به ما گو حاجت خود را، اجابت مي کنم، آني

 طلب کن آنچه مي‌خواهي، مهيا کردنش با من

 بيا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را

 بياور نيک و بد را، جمع و منها کردنش با من

 اگر عمري گنه کردي، مشو نوميد از رحمت

 تو نام توبه را بنويس، امضا کردنش با من

 

+ 11:30 PM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه شانزدهم مهر 1387
من چه شدم؟

 

    مرده بودم زنده شدم

 

شايد بشود گفت "تمام شد" و دروغ گفت؛ آري تمام شدن ضيافت خوبي آن هم خوبي ِ تو دروغي بيش نيست. دروغي كه مي‌توان به خود خوراند و باورش كرد! باوري كه از ضعف بي‌باوري گريبان آدم را مي‌درد..

از تو نمي‌توانم گفتن.. يعني اين واژه‌هايم كوچكند هنوز براي گفتنت، براي...

اين كلام ِ مولانا را نه براي تكرار هماره‌ي گفتنت كه گفتن خويش مي‌گويم:

 

 مرده بودم زنده شدم گريه بودم خنده شدم

 دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

 گفت که ديوانه نيي لايق اين خانه نيي

 رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

 گفت که سرمست نيي رو که از اين دست نيي

 رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

 گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم

 در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم

 چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم

 چون که زدي بر سر من مست و گدازنده شدم

 شور کند چرخ فلک از ملک ملک و ملک

 کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

 

+ 9:48 PM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه نهم مهر 1387
بدرود ماه خدا

 

  خداحافظ

 

خداحافظ واگويه‌هاي بغض آلود ِ شبانه، مردمكهاي نمناك، بي‌تابي‌هاي ِ هماره‌ي پيش از خفتن.. اسير ضجه‌ام تا ببخشايي، تا پاك شوم، تا درگذري، تا متولد شوم دوباره و دوباره تولدي بايد.. تولدي دگر

خداحافظ نياز روح؛ تسبيح.. سبحان الله،سر به تسليم فرود مي‌آورم، الهي رضا به رضائك.. كه پاكي تو اي هماره منزّه.. كه تسليمم به تو و راضي‌ام به آنچه كه خواهي...

خداحافظ دانه‌هاي چوبي كه بند بند ِ انگشتانم را به همسايگي گرفتيد.. چه آشنايم با زخمهاي نقش بسته بر هفتمين دانه.. رشته نخ هاي طلايي در هم پيچيده كه با نوازش دست آشناييد..

خداحافظ چاه و تنهايي، ماه غريبستان ِ هماره، مولا.. علي... چه غربت بزرگي‌ست كه نشناسند بزرگي را و چه بزرگ سجده‌اي‌ست سجده‌ي شهادت...

خداحافظ شب نشيني‌هاي آشناي نزديك.. دور نشويد از من.. چه دلهره‌اي به جانم افتاد ميان ثانيه ثانيه‌ي لحظه لحظه‌هايتان.. چه آشنا كرديد مرا با آن كه آشناست و غريبش مي‌انگاشتمش.. چه بگويم از آنچه با شما گذشت؟.. واژه تعظيم مي‌كند و به خاك مي‌افتد در برابرتان... هنوز در رازهايتان وامانده ام.. هزار راز.. هزاران هزار.. چه ميزبان ِ آشنايي؛ چه ضيافتي گرفتند فرشتگان بر اين خاك، ضيافتي شبانه.. چه بي‌كران سفره‌اي.. آب ِ پاكي و خوبي.. نان ِ بخشش و گذشت...

خداحافظ ماه خوبي ِ خدا.. خدا خوب ِ هميشه است اما.. اين خوبي‌اش به رنگ ديگري‌ست.. از جام خوبي‌اش چشيدم.. و هنوز سرمستم و سرمستم هنوز...

 

+ 11:59 PM – نبشته‌ي ميم |
جمعه پنجم مهر 1387
مناجات

 

                                                                         مسجد دانشگاه تهران

 

   دوش مرا حال خوشي دست داد...

   من؛ براي نخستين بار، مسجد دانشگاه تهران..

 

       مسجد دانشگاه تهران

 

    خاطره‌ي اين رمضان و اين سه شب هيچگاه فراموشم نمي‌شود.. هيچگاه...

    دوست داشتم بگويم كاش تمام نمي‌شد...

 

+ 0:47 AM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه دوم مهر 1387
هو المحبوب

 

   خداي من!

 

سه‌شنبه است... مي‌داني كه چه دوست دارم اين روز را؛ و چه دوست‌تر دارم امشب را، و چه بيش و بيش از اين‌ها... تو را...

امشب روح من بي‌تاب آغوش تو ضجه مي‌زند، درد مي‌كشم... مي‌داني...

ببين چه بي‌پروا لب به سخن با تو گشوده‌ام!

وه!.. چه حس ِ التهاب و اضطراب و اشتياق غريبي.. تو دگرگونم كردي... يك شبه ره بيست ساله كج رفته و گم كرده‌ام را به لحظه‌اي، طرفة العيني فراموش كردي و آوردي‌ام به راه...

لعنت به اين بازي واژه‌ها كه هيهات؛ امشب اين بازي ِ هماره را به توصيف ِ مِهر و بزرگي‌ات باختم!

خراب مي‌كني‌ام امشب مي‌دانم... با هزار نام، هزار صفت، و هزاران هزار و بي‌كران بي‌كران ِ خوبي‌ات..

من به تو گريه مي‌كنم و تو.. ببخشاي و درگذرم...

 

+ 10:32 PM – نبشته‌ي ميم |