
سالياني چند كه شُمارَش امروز به بيست ميزند؛ اولين بوسهي زندگيام را گرفتم كه از لبان مادرم نبود... تلخ و شيرينياش را هنوز ميچشم و خيسياش هنوز بر گونهام خودنمايي ميكند... بوسهي تنهايي
لحظات ِ امروز به من فهماند كه هر چه تاكنون ميانديشيدهام خودفريبيست... من اين تنهايي را باور داشتم و با آن زندگي ميكردم اما امروز به آن ايمان آوردم؛ و ايمان همان باور قلبيست...
اما امروز تنها، تنهاييام را به سوگ ننشستم.. اعتراف ميكنم كه از كساني توقع داشتم كه سالگرد اين تنهايي، اين بيست سال تنهاييام را يادآورم شوند و همراهيام كنند و غم نبودن و نگفتنشان عذابم داد.. اما به اين باور رسيدم كه سبب تمام اين پيشامدها يا دست كم بخشي از آن خودم هستم.
و امروز من، خسته و رنجور و ناكام به والاترين تنهاييها انديشيدم و به تنهايي خويش لبخند زدم..
تنهايي ِ علي، كه مَحرم شب مويههايش چاه بود و ماه... و اين لحظات و اين روزها به سوگاش نشستهايم.. و به زخمهاي پينه بستهاش از بر دوش كشيدن ِ كيسهي نان انديشيدم و زخمهاي خود را هيچ ديدم و اصلا "خود"ي نديدم...
تنهايي خدايم.. كه گرمي آغوشش را اين روزها به تمام حس ميكنم.. و چقدر نزديك است.. دستهايش..
شايد اكنون بتوانم بگويم كه من امروز؛ همين لحظه متولد شدهام..
"تولد ما آن لحظهای نیست که از مادر زاده میشویم. بلکه آن لحظهایست که ما، در آن زاده میشویم"
*حامد
اگر خدا ميگفت چيزي از من بخواه؛ هر چه كه باشد... ميخواستمش كه امروز هيچگاه برايم تمام نشود... هيچگاه

نفرين، پيام آور درماندگيست و دشنام براي او برادريست حقير... بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگي را با نفرين بياميزد؛ زيرا كه نفرين، بي رياترين پيام آور درماندگيست.
و من درد كشيدم، درماندگي تمام مرا احاطه كرد و... نفرين كردم
روح كه وابماند و استيصال و حيراني چون خُره به جانت بيافتد؛ چون رنج كشي و از خود بيخود شوي، آنگاه كه چارهاي نتواني بجويي نفرين خواهي كرد.
گاهي نفرين آخرين راه است، آخرين گامها در امتداد مسيري كه پايان را بشارت ميدهد.
و انگار اين پايان راه بود... پاياني كه تلخياش به غيات نصيب من ميشد.
دهان من به نفرين آلوده شد...
اما آدمي گاه در لحظات ِِ از خود بيخود شدن، خويشتن ِ خويش را به فراموشي ميسپارد.
حكايت اينگونه بود.
چون ناتواني بر من غلبه كرد و به بنبست رسيدم دست به دامان خداي خويش گشتم و شبهاي پياپي ِ من پر بود از زمزمهي "الهي رضا به رضائك..." كه حجم روح را لبريز از اميد ميساخت، اما تكرار همارهاش چنان با روح و ذهنم درهم آميخت كه مفهومش برايم گنگ شد و فراموش كردم كه "... و تسليما لامرك"
و فراموشم شد كه خدايم اينچنين ميخواست..
و فراموشم شد كه روح ِ من با نفرين ِ دوست بيگانه است..
آري من فراموش كردم؛ فراموشي را بستاييم، چرا كه ما را پس از مرگ نزديكترين دوست زنده نگه ميدارد، و فراموشي را با دردناكترين ِ نفرتها بياميزيم؛ زيرا انسان دوستانش را فراموش ميكند...
اما من بياد آوردم؛ مدتهاست بياد آوردهام روحم را و خويشتن همارهام، و خواهانم كه آلودگي دهان را از اين نفرين مبرّا سازم... چرا كه مرا با نفرين دوست چه عايد؟!... مرا كه جز سادگي در چنتهام نبود؛ و اين نفرين هم از سادگي بود... پس گرفتمش، روزهاست...
اما هر عملي زماني ميطلبد شايسته و بايسته... و اين لحظات و اين روزها آبستن زيباترين زمانهاست...
پاك باد وجود دوست از اين نفرين و پاك باد دهانم از بر زبان آوردنش...
اما...
اين شهر را نفرين ميكنم، چرا كه تنها براي من رنج را برگزيد... نفرين بر اين شهر...
پيشتر هم گفته بودم كه صداي خش دار و با طعم قهوه ي تلخ ِ محسن چاووشي را دوست ميدارم... حالا هم لذت شنيدن اين ترانهاش كه خرابم ميكند را به شما هم ميچشانم...

وقتی که خاطر غمگین تو هنوز تو خونهي منه
یعنی که بار غم بی تو شبانه روز رو شونهي منه
غمبار عشقتو رو دوش میکشم پا پس نمیکشم
با این خیال پوچ که چشمهای تو دیوونهي منه
پ.ن1: ديوانهام ميكند...
پ.ن2: عكس دزديست!

لالهی گوش که دست نوا را میگیرد و میکشاندش به حجم سر، ذهنم سرریز میشود از عطر ربنّا. سجاده را که یاد مادر میاندازدم ميگسترانم و تسبیح چوبین که هنوز رد انگشتان مادر بزرگ روی دانه دانهاش نمایان است در دست میگردانم.
چقدر در یادم خاطره تلنبار شده از این روزها و از این سجاده... و یادم میاندازد که خاطرات خوب همیشه از نخستین لحظه و با نخستین کلمات و نخستین نگاه آغاز میشوند.
چیزهایی که از کف میروند و باز نمیگردند، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگه داریم. خاطراتی که بنای حال را ویران میکنند و بیکرانگی روح را اسیر...
و آخرین خاطرهای که از سجاده دارم اما حکایتِ از دست دادن بود که تلخیاش را شب و روز و هنوز میچشم.
مادر، چه میدانستی سجادهات که با لبخند عجین بود روزگاری یادآور فریاد درد باشد.
مادر بزرگ، تسبیحت که با هر گردش آرامشی بيحد در من میآفرید، زمانی در حسرت ماندنها و نرفتنها مبهوت "الهی رضا به رضائک.."بود و سرانجام این دعا به جدایی مستجاب شد.
پ.ن1: شبها که آبستن بیخوابیهای هماره بود، روزها نیز با درد آذین شدند؛ چه کسی مرا میفهمد؟!
پ.ن2: ثانیههای نخست این آهنگ دل آشوبی غريب به جانم میاندازد همچون ثانیههای پایانیاش... (+)
ميدانم... چشم به راه دوختن اميد ِ آمدن را در تو كور كرده، آخر رنج ِ اين ترديد ِ بودن و نبودن شور بازگشتم در تو را خاموش ميكند. چونانكه مرا ساز مخالف به دوش لابهلاي سياهي در تقلا مينگري، غمزدهگيات ميفهماندم كه سوسوي حقيري از فانوس اميد ِ ماندن بيش به پا نيست. اين شك و يقين كه جان را با دلهره گلاويز ميكند و خار و مستعصل به بن بست زوال ميكشاندم، اين گذشتهي جدايي ناپذير كه هماره تلخكامم ساخته بي هيچ دريغي و در يادم نيست كه يادش رنگي از لبخند به تن داشته باشد. ياد؛ آدم را بيمار ميكند... چه بيمارم، بيمار عادات از كف رهيده و از خود رميده! كه دل ميگويد باشند و عقل نهيب ميكشد كه نه! حتي تلخ و شيرين خاطراتم نيز به عادت رنگ باختهاند، و رنجبارتر و رقت انگيزتر از اين برايم متصور نيست. اين منم! ميهمان ناخواندهي تو كه خود از خود بريده و محكوم است به اميد و در اسارت ِ ماندن، كه تنها رشته نخي فرسوده جور اين خواستهي ناخواسته را ميكشد؛ خوب بودن... اين حكايتيست كه تو اينگونه ميخواهياش و من روزهاست كه انديشهي سر به اطاعت به زير آوردن در ذهن ميپرورانم. حالا اين روزها و اين سهشنبه كه ميهمان ناخواندهات را سخت به آغوش ميكشي مرا با روحم پرت ميكند به آن روزها كه رفتند و از جنس اين روزها بودند، حالا اما از عطر حضور از دست رفتگان خاليست، و نيستند تا ديگر بار به كلامي، لبخند كودكانهاي به لبانم هديه كنند و سرم را پر از خاطرهي عطر نان مادربزرگ سازند. زرديام را سبز، تلخيام را نرم سازند... يادشان خوش
پ.ن1: گاهي براي خوب بودن بايد از خواستهها عبور كرد، حتي روياهايمان...
پ.ن۲: ۳۰Minutes...
چون كودكي
آرميدهام
در آغوش شب
و از پستانش ميمكم
سياهي...

شبهاست كه خواب بر من حرام است. چشمهايم به تاريكي خو كردهاند. شبهاست كه در بستر به خود ميپيچم و با خيالاتم گلاويز ميشوم.
لعنت به خواب...
لعنت به خيال...
چه ساده و نادانم من!
عقدههاي همارهام لابهلاي شب پناه گرفتهاند و من تسليم و مغلوب خيالم؛ و بر من چيره ميشود هر شب...
چه كس مرا ميفهمد؟!
لعنت به من!
پ.ن1: امتحانات پايان ترم تمام، به خانه نخواهم رفت!
پ.ن2: به حرفم گوش كن يا رب، به دردم گوش كن يا رب / اگر بيهوده ميگويم مرا خاموش كن يا رب
پ.ن3: مرا خاموش كن يا رب...
