تبليغاتX
نبـود
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
گریه
 

گریه

 

اگر دلت گریه خواست، گریه‌ای که مدتها منتظرش بوده‌ای اما بغض‌ات راه بر آمدنش بسته بوده..

اگر دلت گریه خواست، گریه‌ای که می‌دانی چون قطره آبی‌ست بر آتش؛ اندکی آرامت میکند ولی درمان نه..

اگر دلت گریه خواست، گریه‌ای که تا روزها اثرش باشد و تا مدتها خاطره‌اش

مثل من پنجره‌ای پیدا کن که بر این کوه آبی کم‌رنگ باز شود، گاهی وقتها صدای اذان را پخش کند توی اتاق و بستن‌اش نگرانت کند. و یک صبح که تمام شبش خواب برایت حرام بوده و تا سپیده‌دم از سردی‌ای که توی تن‌ات رسوخ کرده یک‌بند لرزیده‌ای.. پنجره‌ات را باز کن تا باد روی صورتت سُر بخورد و بخزد توی اتاق و زل بزن به بازی‌گوشی ِ ابرهای روشن بالای کوه.. بعد یک موسیقی‌ ِ ملایمی که دوستش داشته‌ای بگذار و صورتت را لای دستهای یخ‌کرده‌ات گم و گور کن..

گریه‌ات که می‌آید گوش‌ات را بسپار به موسیقی، ذهن‌ات را به...

تو هم مثل من "تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز..."

 

+ 2:41 PM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387
برزخ

 

 

 سیگار

 

 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

 باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

 از دیده گر سرشکِ چو باران چکد رواست

 کاند غمت چو برق بشد روزگار عمر

 این یک دو دم که مهلتِ دیدار ممکن است

 دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

 

 

پ.ن1: یادش خوش.. حافظ مثل همیشه برایم خاطره ساخت../

پ.ن2: روزی که پا به این شهر گذاشتم 13 اردیبهشت بود؛ جمعه ای سرد... چه شباهت غریبی رفیق

پ.ن3: اردی‌بهشت بود... اردی‌جهنم شد  

پ.ن4: می‌دانستم این آشفتگی زهر خودش را می‌ریزد، سر امتحان فیزیک نابود شدم

پ.ن5: من دلم سیگار میخواد!

 

+ 0:45 AM – نبشته‌ي ميم |
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
بار دیگر.. شب
 

   شب

 

ــ من اینجایم؛ تو اینجایی؛ انگار که نه من اینجایم نه تو اینجایی...

* انگار که مرده ام... دود کن مرا..

ــ من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم، کودکانه و ساده و روستایی

* جنگل امان آدم را می برد جای کودکان نیست

ــ فرصتی برای فراموشی، فرصتی برای از یاد بردن، این مهلتی ست که من از دست داده ام.. فرصتهای گریزنده را چون قاصدک ها به دست باد نشاندم

* ...

ــ راهی ست که رفته ایم.. آیا کدامین باران تمام غبارها را خواهد شست؟...

* شب"تان" بلند و خواب"تان" آرام

ــ بخواب.. دیر است.. دود دیدگانت را آزار می دهد.. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد  کرد، چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟.. شب از من خالی ست...

* )):

 

...

  اما تو گریستی.. گریه هرگز دردی را درمان نبوده است. مگر مرا دوست نداشتی؟!

 

 

پ.ن1: گریستن... تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز../

پ.ن2: بازگشت محبت را خراب نمی کند

پ.ن3: دیگر نمی توانم؛ نمی توانم گفت...

پ.ن4: نمی دانم چه می خواهم بگویم...؛ خرابم میکند.. خراب...

 

+ 2:20 AM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
In My Memory
 

    فریاد...

 

*غروب است؛ از تپه ای بالا میروم، لباسی پوشیده به رنگ قهوه ای مرده که سراپایش را می گیرد. خورشید رو به خاموشی ست. این بالا چقدر سبک می شوم و از همه چیز می رهم. اینجا، در زیر تخته سنگ ها و لابه لای بوته هایی زرد و رنگ پریده خاطرات من آسوده خفته اند. هنوز زمان اندوه بزرگ فرا نرسیده... رودر روی خورشید که رمقی برایش نمانده می ایستم و دستها را سوی آسمان باز می کنم، فریاد...

هنوز تخته سنگ ها نفس می کشند، هنوز زمان نابودیشان نرسیده... دو زانو بر تن تخته سنگی می نشینم، رودر روی دشت دست ها را سوی سقف آبی زمین باز می کنم، فریاد...

در گوشه ای از دشت کوه ها خورشید را می بلعند، دشت محبوس کوه های آبی روشن، میزبان تاریکی ست.

تخته سنگ های مشرف به چراغ های روشن شهر رو سوی آسمان شب مهتاب را می جویند.

چه سرمست بودم آن روزها، چه خوب که آن روز فریادها ثبت شدند؛ ماندگار و همیشگی...هنوز زمان اندوه بزرگ فرا نرسیده بود...

 

*در امتداد ساحل قدم می زنم، موجها قدم ها را محو می کنند، عطر و آهنگ دریا ذهن مرا می خورد. چشمها به پیکر ساحل دوخته شده... به جستجو...

خط افق فرداهای دور را زمزمه می کند، من غریق دریای خیالم...

دستهایم پر از صدف، گوشه ای تلنبارشان کرده ام؛ ساحل صاف و یکدست تشنه ی آفرینش خاطره ایست، من سرمست شادی کودکانه ای بر تن ساحل خاطره ای می نویسم از جنس صدف...

چه خوب که خاطره ی آن روز ثبت شد؛ ماندگار و همیشگی... هنوز زمان اندوه بزرگ فرا نرسیده بود...

 

پ.ن۱: آن روزها رفتند... آن روزهای خوب

پ.ن۲: امتحانات پایان ترم، این آشفتگی هماره که دیگر خو گرفته ام با آن؛ ترسم از همین بود...

پ.ن۳: خدیا...! این آشفتگی و درماندگی را برای چند روز از من جدا کن تا تلخی این چند ماه تلخ تر نشود...

 

 

+ 8:44 PM – نبشته‌ي ميم |
جمعه یازدهم مرداد 1387
تنهایی
 

    تنهایی

 

 

     گل انداخت گونه‌ی من از بوسه‌ی تنهایی

 

 

 

 پی نوشت: ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک / به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من

 

+ 2:6 AM – نبشته‌ي ميم |
پنجشنبه دهم مرداد 1387
ناگهان چه زود دیر می‌شود
 

   Love

 

هر گاه کسی را دوست داشتی به او اعلام کن که این برای پایداری دوستی بهتر است.

 

*حضرت صادق                    

 

پ.ن۱: شاید تنها کوتاهی‌ام در مورد تو همین بود.

پ.ن۲: نوش دارویی برای خویش، پس از مرگ خویشتن!

پ.ن۳: پسرک! تو هم آمدی و رو سوی من نکردی؛ دم برنیاوردم چون امید داشتم خودت چیزی بگویی.. اما...

پ.ن۴: خدایا..! این روزها بیش از همیشه تنهایی‌ات را درک می کنم و این بیست سال تنهایی که بر من گذشت را چون هیچ می بینم در برابر تنهایی ابدی‌ات..‌   

 

                    

+ 11:57 PM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه هشتم مرداد 1387
چه شد؟
 

  *

 

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد

 

 ***

سه شنبه

چرا تلخ و بی حوصله

سه شنبه

چرا این همه فاصله

سه شنبه

چه سنگین، چه سرسخت

فرسخ به فرسخ

سه شنبه

خدا کوه را آفرید 

 

   Tuesday

 

+ 6:37 PM – نبشته‌ي ميم |
سه شنبه یکم مرداد 1387
اوهام
 

  ...

 

باران هنگامه کرده؛ بدون چتر در امتداد جاده‌ای پرسه می‌زنیم. درخت از دو سو جاده را می‌خورد، سبز...

- این درختا چی‌ان؟

* زیتون

نفس عمیقی می‌کشم، بوی باران و زیتون می پیچد توی سرم.. نگاه.. لبخند

- اینجا کجاست؟

* Tarom

- دوسش دارم، خیلی

* منم

لبخند..

ابرها دعویشان گرفته، باران شدید می شود

نگاه..

* میای بدوییم؟

- بدوییم!

لبخند..

گام ها را تندتر می کنیم، جیغ شور انگیز و کوتاهی می کشی.. حسی گنگ روحم را می‌بلعد...

- خوشحالم *م!

* لبخند

- تو هم خوب؟!

* heya..!

نفس نفس می‌زنم، از من پیش افتاده‌ای، پاهایم سست شده‌اند. لیز می‌خورم.. می‌اُفتم

-manem yoldashom…! manem yoldashom…!

صدایم لابه لای باد می‌میرد... ـــــــــ

چشم‌هایم را باز می‌کنم، حفره‌ی چشم پر می‌شود از تو..

*yakhchian..?  

چشمهایم بی‌اختیار بسته می شود.. ـــــــــ

 

پ.ن۱: ۲۶ روز چقدر می تواند آدم را تغییر دهد؟!

پ.ن۲: "سلام" بی پاسخم توی گلویم گیر کرد...

پ.ن۳: ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی/ دودم به سر برآمد زین آتش نهانی... چند شبی‌ست صدای گرم استاد مرهم می گذارد بر سکوت مدامی که بر من حاکم است..

پ.ن۴: مدتهاست که هیچ *ی پیامی برای من نیاورده.. نمی دانم از چه حرف میزنی   

پ.ن۵: بوی بغض گزفته ام!

 

+ 7:5 PM – نبشته‌ي ميم |