
نمیدانم آمدهام چه بگویم! همیشه نوشتن چارهای بود برای بازگرداندن آرامشی که وجودم از آن تهی میشد، اما مدتیست سنگینی دردی بر سینهام چنان آشفته و ناتوانم ساخته که واژه ها نیز از بیانش عاجزند. روزهاست زندگی برایم به کابوسی تلخ میماند که رهایی از آن به آرزویی محال بد شده؛ کابوسی که کلمات از توصیفش گریزانند. نمیدانم چگونه بنویسمش...
از آن لحظهای که به خیال روزگاری خوب قدم به این شهر گذاشتهام رنگ و بوی شادی فراموشم شده و هر چیزی که نشانی از خوشی در آن باشد برایم دست نیافتنیست.
لحظه هایم به طرز غم انگیزی سیاه و تاریکند و هر تلاشی که برای دگرگونی این روال کردهام ناتمام مانده. حالا که با خود میاندیشم تمام آنچه بر من گذشته زنجیروار به تو ختم می شود.
در این شهر به جستجوی گمشدهای هستم که همیشه از من گریزان است. گمشدهای که به چهره نمیشناسم! اما هر جا که میروم به شدت حضورش را احساس میکنم. در چشمها خیره میشوم و میجویمش و دلخوشم به امید یافتن و شناختنش! او را در همه میبینم و در هیچکس نمییابم.
همیشه منتظر لبخندی یا نگاهی حیرت زده میمانم که نشانی از تو در آن باشد، در چهره ها، در نگاه ها تو را متصور میشوم و بی اختیار آهنگ قلبم شدت میگیرد؛ اما همیشه ناامید میشوم و چه دردناک است که امیدت ناامید شود.
بیست روز است که آشفته و حیرانم و گذر زمان برایم چارهای نمیتراشد، انگار این آشفتگی رنگی دگر دارد و از جنس دیگریست. بغضی سنگین و زجر آور مدام گلویم را میفشارد، نه میشود فرو خوردش و نه اشکی برای گریستن مانده که اندکی از تلخیاش بکاهد؛ از میان حنجره ام جُم نمیخورد.
آنقدر این درد ناتوانم ساخته که بعد از گذشت این روزها هنوز نمیدانم چگونه بگویمش... در خواب و بیداری خیال تو با من است، خیال بودنت...
خود را به در و دیوار می کوبم تا از این درد خلاصی یابم اما فراموشی برایم گنگ و نامفهوم است و آرامش ناممکن...
دیگر همهی آدمهای دور و برم فهمیده اند که من از تحمل رنجی در درون خود زجر میکشم، هم اتاقی، همکلاسی، غریبه، آشنا؛ رسوای عالم شده ام.
زندگیام به شکل غریبی در حال فرو پاشی و متلاشی شدن است، انگار بر من حرام شده. همه چیز در حال نابودیست. روزها و شب ها بیهدف از پس هم میگذرند و من لابه لایشان خرد میشوم و در هم میشکنم. آشفتگی لحظه به لحظه روحم را میخورد و من توانی برای مقابله با آن ندارم. جای خالی تو آرامش را از من ربود و من بی هیچ پناهی مانده ام. نمیدانم چه کنم، نمیدانم چه بگویم...
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی میسوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم*
*ه.الف. سایه
- شناسهی یاهوی من (parvaze_mahtab@yahoo.com ) هک شده! شرمندهی اعتمادتان...
نمیدانم چه زمانی این اتفاق افتاده چون مدتهاست که به دنیای مجازی نیامده ام. به اجبار باید کوچ کنم، مرا با شناسه ی جدیدم( (mim_nevesht@yahoo.comبه لیستتان اضافه کنید.
از پندهایی که آموختی ام: صبر، ایمان و مهر ورزیدن را
یقین که قادر نخواهم بود مانند تو با روح خویش عجین سازمشان، لیک در این میانه ی راه مهرورزی را از بر شده ام، ایمان را به جستجو پرداخته ام و صبر را تمرین می کنم.
اما این همه ی تو نیست...
بهشت زیر پای توست، بهشت هست تا تو بر آن گام نهی، بهشت بی قرار گامهای توست
سجاده و تسبیح، چادر نماز، عطر خوش یاس همه با تو انس گرفته اند.
خانه بی تو...
زندگی بی تو...
من بی تو...
نه! نمی شود باور کن!
تلاش هم نکن که یادم دهی شدنی اش کنی!
لبخندی می بینم، تو در آنی
نماز می خوانم، تو در آنی!
گریه می کنم، تو را می بینم
تو را می بینم، خدا را می بینم...
تو چه هستی، که هستی که من بی تو هیچم و می میرم؟!
پ.ن۱: بوی خدا می دهی مادر!
پ.ن۲: داشتم فکر می کردم از این راه دور چه هدیه ای درخور نامش می توان داد، امشب به یادش تسبیح می گردانم...
