تبليغاتX
نبـود
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
هدیه
 

  

*: اگه کتابی خواستی بگو تا بهت بدم

-: من کتابایی که برات گرفتم رو دستم مونده!

*: بذارشون در کوزه آبشو بخور!

-: آره واقعا! خیلی خوبه این کار، بذاری در کوزه آبش رو بخوری...

 

پ.ن۱: فقط چرا؟ 

پ.ن۲: این روزها خنده هایم نیز به تلخی میزند، تلخ..

 

+ 2:31 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه ششم خرداد 1387
این روزها

Nowadays

 

1. سرت را که می گذاری روی بالش، فکر و خیال است که سرازیر می شود سوی ذهنت و جمجمه ات می شود میدان جنگ، اوهام در آن می تازند و با هم گلاویز می شوند. از بهت و حیرت گیج می زنی و خواب فراموشت می شود.

خیالهای پریشان روی مرز خواب و بیداری نگه‌ات داشته اند، میان حیرانی این لحظات در خود می پیچی که ناگاه صدایی آشنا سکوت را می شکند. در تاریک و روشن اتاق کورکورانه به دنبال صدا می روی.. سرت را که از روی بالش خم می‌کنی حفره‌های چشمت پر می شود از نوری زرد رنگ؛ پیامی‌ست از یک دوست که التهاب آشفتگی ات را می خواباند. با او درد و دل می کنی و بار حرفهایی را که بر دلت سنگینی می کند کم میکنی. حرفها چنان روی هم تلنبار شده اند که ذهنت از حمل آنها عاجز است و می خواهد از هم بپاشد.

گلایه هایت آنقدر به درازا می کشد که دوستت خوابش می برد!

حالا ساعاتی از بامداد گذشته اما هنوز چشمهایت با خواب بیگانه اند...

2. پلکهایت را به سختی باز می کنی، روز از نیمه گذشته، تمام بدنت از شبی که گذرانده ای درد می کند. انگار که اسب رویش دوانده باشند.

به زحمت تنت را از رختخواب جدا می کنی و خودت را می کشانی زیر دوش

صورتت را روبه روی دیوار می گیری و چشمهایت را می بندی... آب از روی گوشهایت رد می شود، روی صدا تمرکز می کنی: صدای باد.. تک و تنها وسط بیابانی لخت ایستاده ای و باد گرم تابستانی توی صورتت می خورد..

چشمهایت را باز می کنی و صورتت را رو در روی آب می گیری، دوباره چشمها را می بندی و غرق می شوی در خیال.. صدای چشمه ای کوچک حاشیه ی یک نخلستان، صدای گنجشک..

خیال شیرین دستت را می گیرد و از میان چهار دیواری تنگ می کشاندت به دورهای هفت سالگی، به روزهای کودکی ات..

گرمای آب را که از روی تنت سر می خورد حس نمی کنی.

چشمهایت را باز می کنی، هاله ای سفید و مه مانند روی چشمت را پوشانده.. چند بار پلک می زنی، محو نمی شود..

پاهایت نا ندارند، زیر دوش می نشینی و پاهایت را بغل می کنی.. فکر می کنی، هی فکر می کنی و دوباره فکر...

 

پ.ن1: ما ز یاران چشم یاری داشتیم         خود غلط بود آنچه می پنداشتیم(؟)

پ.ن2: این روزها همچنان تلخ می گذرند، این روزها رنجورتر از همیشه ام...

پ.ن3: دلم لک زده واسه گوش سپردن به یک موسیقی و غرق شدن توی..

 

+ 5:57 PM – نبشته‌ي ميم |
پنجشنبه دوم خرداد 1387
ناکام

 

 گریه، اشک

 

چشم هایم گریه آلود و غمی بر دوش من

بی قرار دوست مانده هم دل و آغوش من

با من اما قهر دارد روزگار نارفیق

بوی تنهایی گرفته پیکر خاموش من

 

 

پ.ن۱: اینجا کسی برای کسی کس نمی شود...

پ.ن۲: به ناگاه واژه ها بر ذهنم آوار شد؛ نیمه شب.. میان خواب و بیداری.. کاغذی سفید و شوری غریب، کلمات ردیف می شد و گونه ها خیس...

پ.ن۳: نقش گریه بر دفترم جا ماند../

+ 2:50 PM – نبشته‌ي ميم