
چیزی از درون
لگد می کوبد به سینه ام
و می فهماندَم:
"زنداه ای!"
...
پ.ن۱: درد پیکرم را از هم می شکافد../
پ.ن۲: کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
پ.ن۳: دردها با هم آمیخته می شوند و بر جسم و روح من آوار می شوند.
پ.ن۴: شب، در بستر خویش می لولم و به خود می پیچم؛ خواب بر چشمم حرام است...
میان سنگینی کلمات و حرفها حبس شده ام و به خود می پیچم، نفس را برای رهایی از دردهای پوسیده ی دلم بیرون نمی دهم. آشفتگی امانم نمی دهد، چون ماری زهرآگین بر پیکرم چنبره می زند و روحم را می آزارد، امیدی برای ماندن نیست، باید بروم اما پاهایم نای کشیدن این تن زخم دیده را ندارند، در راه به چشمها خیره می شوم و کلمات را در ذهنم مجسم می کنم، کلمات مرا می سوزانند و در من گُر می گیرند... تمام چشمها غریبه اند، و بی خبر از بغض ها و اشکهای نهفته در پس چشم دیگر... به آسانی از کنارت عبور می کنند و در روزمرگی خود غرق می شوند...
کاش می شد فراموشم شود لحظاتی که بر من گذشت، لیک می دانم که این آرزوییست ناممکن و چاره ساز دردهایم نیست.
پس می اندیشم به آرامشی که وجودم از آن تهی شد و طوفانی از غم که درونم را درنوردید.
و حالا من مانده ام و حسرت رسیدن به آرامشی ابدی...
زمانی نصیحتی شنیدم که هیچگاه پیرو آن نبودم: "هیچوقت سادگی دلت را در دست نگیر و پیش نرو، هستند کسانی که بر دلت ضربه می زنند..." این حرف را باور نمی کردم، زیرا بر این عقیده بودم که سادگی باعث می شود راحت تر باورت کنند. همیشه در رابطه هایم بدین گونه بوده ام، اما انگار داستان به شکل دیگریست. نمی دانم، شاید زمان آن رسیده که بر باور خویش خرده گیرم و به آن شک کنم.
زمان همه چیز را آشکار می سازد، حالا بدون واهمه می توانم بگویم انسانها به راحتی قولها و حرفهایشان را فراموش می کنند و عوض می شوند، دوستی ها به سادگی رنگ می بازند و به گونه ای دگر می شوند... شاید همه می دانیم مشکل چیست اما نمی توانیم دم برآوریم.
مدتهاست که از اینگونه دوستی ها آزرده ام، رابطه هایی که به طرفة العینی از هم می پاشند و احساس آدم را به پای چوبه دار می کشانند. مدتهاست که دلگیرم از کارها و حرفها و زخم زبانهای دوست...
همیشه سکوت کرده ام و دم نزده ام، با خود می گفتم این از خود گذشتگی ارزش پایدار ماندن دوستی را دارد... اما نمی دانستم این حرفها روی دلم تلنبار می شوند و مرا به نابودی می کشانند، نمی دانستم این نگفتنها باعث قضاوتهای اشتباه و تصمیم گیریهای نامنصفانه می شود.
حرف آخر...
عجیب گرفته ام این روزها، عجیب این دل وا مانده ام تشنه ی یک دوستیست که به آرامش برساندم.
در حسرت یک دوستی "بی تا" مانده ام، تشنه ی چنین دوستی ای... (+)
توضیح (+): از وبلاگ شیوا آبا
پ.ن۱: ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
پ.ن۲: وقتی باران به نرمی بر من می بارد نوازش خدا را حس میکنم../
پ.ن۳: دقایقی این تن خسته و ملول را میهمان قطراتش کردم... قدم زدن در این شهر غریب زیر باران، اشکهایی که سرازیر شد و با قطرات در هم آمیخت، آرامم کرد.. هر چند هنوز به آرامشی دور می اندیشم.
پ.ن۴: کاش این باران گرد دوستی ها را بشوید و تازه شان کند...
تا نیمه های شب نشستهای و طوماری از کتابهای دوست داشتنیات نوشته ای که فردایش بروی نمایشگاه و از خریدن و خواندنشان لذت ببری...
غافل از اینکه اوضاع اقتصادی مملکت خراب است و تورم به 20 درصد ارتقاء یافته و امام زمان هم از این موضوع راضی نیست، جیب مبارک هم که تهاش سوراخ تشریف دارد!
در چنین اوضاع اسف باری شما دوست دانشمند هم اگر جای من بودی، با دیدن جلد خوش رنگ کتابهایی که دوست داری و نخریدنشان، فشارت به خوش فرم ترین شکل ممکن میافتاد و میزد به کلهات...
بعدش می آیی خودت را مهمان صفحات کتابی به نرخ مجانی بکنی اما مردی هزار چشم با کارت حرص برانگیزی بروی سینه اش مثل اجل معلق جلویت سبز می شود و تو را از این لذت خوشایند و شیطنت آمیز محروم می سازد. هر چند آخر سر مجبور می شوی برچسب خوش رنگ "مجانی" را از روی کتاب برداری و بعد بخوانیش!
بدتر از همه توی این بحبوحه، "تنهایی" لعنتی هم یقه ات را سفت چسبیده ولت هم نمی کند، تو هم بدجور از دستش عصبانی هستی و از خیلی چیزهای دیگر هم..
آخرش هم پاهایت از جنبیدن بیش از حد و چشمهایت از دیدن و زل زدن بیش از حد به کتابهای وسوسه انگیز درد گرفته بدجور.. دل کوفتیات هم بی خیالش!
دوست داری بغض کنی، گریه کنی اما مگر می شود وسط اینهمه آدم.. باید یه کم به محیط عادت کرد بعدش از این سوسول بازی ها درآورد!
پی نوشت: "روی ماه خداوند را ببوس"- مصطفی مستور
- برگزیدهی جشنوارهی قلم زرین- نشر مرکز- چاپ بیست و سوم
کتابی که حسرت مجانی بودنش به دلم ماند!
+ توضیح تیتر: در فرهنگ عامه غرغر آباد می شود همان کش رفتن!

موضوع بسیار ساده است و روشن،
هر کسی آن را می فهمد:
تو مرا دوست نداری
و هرگز دوست نخواهی داشت.
من چرا چنین دلبسته ام
به مردی کاملا بیگانه؟
چرا شامگاهان
چنین از ته دل برایت دعا می کنم؟
چرا دوستم را، کودک موطلائی ام را
شهر محبوبم را، سرزمینم را
ترک کرده ام
و در خیابانهای این پایتخت بیگانه
چون کولی سیاه پوشی
سرگردانم؟
اما چه زیباست
اندیشه ی دیداری با تو؟
1917
* از کتاب "خاطره ای در درونم است!"
-گزینه شعرهای عاشقانه- از آنا آخماتووا، ترجمه احمد پوری -چاپ چهارم- نشر چشمه
پی نوشت: قرار نبود این کتاب رو بخرم، توی نشر چشمه ول میخوردم و کتابها رو ورق میزدم که چشمم بهش افتاد.. بازش کردم این شعر اومد، خیلی به حسم نزدیک بود...

هر چند هنوز به "بد شانس بودن" خودم ایمان دارم اما از خوش اقبالی ام بود که ورودم به پایتخت مصادف شد با دومین روز از افتتاح بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران...
اوقات زمانی به کام شد که در گرما گرم پرسه زدنم میان غرفه های نشرهای مختلف و معتبر که همیشه آرزویش را داشتم، باران آرامی باریدن گرفت و به قول "آچاریا" نوازش خدا را بر گونه هایم حس کردم..
خلاصه لذتی نصیبم شد بس قوی تر از کام گرفتن و سرمست شدن از شراب انگور!
* از فیئودور داستایفسکی- انتشارات خوارزمی؛ اولین کتابی که امروز چشمهایم را دید!


پی نوشت: هر چند در این بحبوحه ی آغاز کلاسهای دانشگاه وقت تنها چیزیست که برایم نایاب شده اما تلاش میکنم کتابهای خوبی که گذارم به صفحاتشان افتاد اینجا معرفی کنم... پس منتظر گزارشات بعدی ما باشید.
