1. آدمها در مسیر زندگیشان آرزوها و هدفهایی دارند که برای تحقق و رسیدن به آنها تلاش می کنند، ممکن است در این راه چیزهایی را از دست بدهند اما در عوض شیرینی دست یافتن به هدف باعث می شود از دست داده هایشان را به فراموشی بسپارند... من نیز از این قاعده مستثنی نبودم و برای به بار نشستن مهمترین هدف زندگی ام در این برهه از زمان که قبولی در دانشگاه بود چیزهایی را از دست دادم.. اما بالاخره بعد از پشت سر نهادن سختی ها و تلخی های زیاد توانستم از این امتحان سربلند بیرون بیایم و حالا میتوانم برچسب خوش رنگ "دانشجو" را بر داشته هایم بنشانم..
2. شاید این آرزوی هر پشت کنکوری ای باشد که بتواند در یکی از مراکز آموزشی تهران پذیرفته شود، من اما برای این آرزو و یا بهتر بگویم هدفم دلایل مختلفی داشتم که تحصیل تنها یکی از آنها بود.. از حق که نگذریم تهران به دلیل پایتخت بودن و شرایط خاص خودش جای بسیار مناسبی برای پیشرفت در هر زمینهایست و امکانات نامحدودش بستر رسیدن به اهداف مختلف را ایجاد میکند.
3. شاید این حرفم برای دوستان عزیز تهرانی که البته اکثریت خوانندگان وبلاگم را نیز تشکیل می دهند، خنده دار باشد اما باید بگویم که برای قدم زدن میان خیابانهای شهرتان و گم شدن لابه لای آسمان خراشها چه شبها که با رؤیای تهران نخوابیدم و چه روزها که به امید تحقق آرزویم میان صفحات کتاب و لابه لای سطرها و کلمه ها گم شدم و واژه ها را بلعیدم.. شاید اگر شما هم در شرایط من بودید و اینترنت پرسرعت برایتان یک رویای دست نیافتنی بود و برای خواندن یک روزنامه یا مجله باید 50 کیلومتر راه را می پیمودید و منت یک دوجین آدم را خریدار بودید حرفهایم را بهتر درک می کردید.. البته حتما در آینده ای نه چندان دور از شرایطی که اینجا داشتم بسیار برایتان خواهم نوشت..
4. هر چند تعداد آدمهایی که در این راه همراهم بودند بسیار کمتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم، اما وجود همین چند نفر که تعدادشان از انگشتان دست هم کمتر است باعث شد بارها و بارها بر ناامیدی ام چیره شوم و این مسیر سخت را پشت سر بگذارم و به موفقیت برسم.. چند تن از این عزیزان را در همین وبلاگ و دنیای مجازی پیدا کردم و این موفقیت را مدیون آنان نیز هستم...
5. در اینکه قبولی ام در دانشگاه آن هم در شهری که آرزویش را داشتم، مسیر زندگی ام را عوض کرد شکی نیست.. با این وجود دانشگاه را به عنوان دری برای پیشرفت می دانم و امیدوارم به یاری خدا و دعاهایتان به این مهم دست یابم.

ناتوان، گذشته ام ز کوچه ها،
نیمه جان، رسیده ام به نیمه راه،
چون کلاغ خسته ای ــ در این غروب ــ
میبرم به آشیان خود پناه!
در گریز، از این زمان بی گذشت،
در فغان، ازین ملال بی زوال،
رانده از بهشت عشق و آرزو،
ماندهام همه غم و همه خیال.
سر نهاده چون اسیر خسته جان،
در کمند روزگار بد سرشت.
رو نهفته چون ستارگان کور،
در غبار کهکشان سرنوشت.
میروم ز دیدهها نهان شوم.
میروم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم
این زمان، نشسته بی تو، با خدا،
آنکه با تو بود و با خدا نبود.
می کند هوای گریه های تلخ،
آن که خنده از لبش جدا نبود.
بی تو، من کجا روم؟ کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم،
من مگر ز دست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
*فریدون مشیری
پ.ن۱: تو هم با من نبودی../
پ.ن۲: گریههای آن شب من، اشک تمساح نبود!
پ.ن۳: ... خیلی دلم گرفته از خیلیا
پ.ن۴: غم تنهایی داره کوچه دل بی صدای تو...
پ.ن۵: گاهی حرفهایی در دلت هست که نمی شود بر زبان بیاوریشان.. وقتی در این شرایط هستم به موسیقی گریز می زنم... این (+) ترانه با لهجهی بوشهری واژه واژه حرفهای دلم را فریاد می زند...

صبحی نمور
که آسمان ابر بازی اش گرفته بود
و شهر
که از اسارت شبی رسان* رهیده بود
لابه لای لیموان باران خورده
و هجوم عِطر برگهای تازه خیس
که روحم را در خلسه می پیچاند
و
به دورهای هفت سالگی ام می رساند
چیزی بر من گذشت و..
واحه ای*
در وجود خشکیده ام سر برآورد
...
و باران بود
که با صدای دوست
در هم می آمیخت
و در درونم رخنه می کرد
از آسمان
نهیب فاصله می آمد!
و
واژه ها را از هم می پاشید
*رسان: باران ضعیف
*واحه: آبادیای در ریگزار
پ.ن1: همیشه اولین ها خوبترین ها هستند... اولین کلام، اولین خاطره، اولین دیدار../
پ.ن2: ما می رویم چون دلمان جای دیگر است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
پ.ن3: باز هم بارانی غافلگیر کننده و شوق آور.. باز همNo Fate) ) که دیوانه ام میکند زیر باران... و خاطره ای عجین شده با اولین کلام..
پ.ن4: خدایا ممنونم.. به خاطر خوبترین هایی که امروز هدیهام دادی...
آخ.. آخ... دیدی چی شد؟!.. افتاد اون اتفاقی که نباید می افتاد... زمین بال در آورد پرید رفت بالا، آسمون هم از بدبختی ما شکمش سنگین شد قل خورد پایین!! ( اِوااااا... نکن همچین)
شرح ماوقع:
1.اوضاع روحی ات درپیت است و چند وقتی میشود با دلخوشی "تزریق" نکرده ای! بنابراین تصمیم می گیری یک رکورد جاودانه برای خودت ثبت کنی و به مدت 10 ساعت مداوم پای اینترنت میخکوب میشوی!!
2.از این رکوردت خر کیف شده ای و در پوست خود نمیگنجی..
3.از صبح اتفاقات خوشایندی برایت افتاده اما اصلا نتوانسته سیمهای قروقاطی مخت را سامان بخشد.
4.داری درد و دلهایت را برای یک دوست می نویسی که یک خبر ناگهانی مثل دو رشته سیم برق سه فاز، مستقیم بر مغزت اثر میگذارد...!
5.تنها هستی و هیچ بشری دور و برت نمی پلکد بنابراین فرصت را غنیمت می شماری و به رقص و پای کوبی می پردازی.. کمی حرکات موزون... حالا بیااااااا...!! حالا بچرخو... اِهههههه قطعش کن بابا آبرومون رفت!
6.شب چهارشنبه سوری است و بیرون جنگ شدیدی در گرفته.. دقیقا نمی توان نیروهای دشمن و خودی را از هم تشخیص داد.. اما یکسری لباس سبز دارند دو طرف را به باد کتک می گیرند!
7.این اوضاع تیر و تفنگی را به دگمه پیراهنت هم نمی گیری و همچنان به رقص و پای کوبیت ادامه میدهی!
8.ساعت 2 و نیم صبح است اما جرقه های برق سه فاز باعث شده دود سفیدی از کله ات بلند شود و در این مواقع "خوابیدن" یعنی کشک!
پ.ن1: عجب خر تو خریه ها!!
پ.ن2: حدس بزنید چرا پستهای قبلی از این وبلاگ محو شدند.. خب معلوم است دانشمند.. به خاطر مشکلات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اینا..
پ.ن3: در این وبلاگ می توانید این علامت (!) را به وفور رؤیت نمایید!
پ.ن4: دارم میرم به تهران... دارم میرم به تهران!!

به تنهایی ام تکیه داده ام
و به دوستی
لبخند میزنم؛
گذشته را خط خطی میکنم
و
فرداهای دور را
با سنگریزه های امید
نشانه میروم
پ.ن1: دردم از شراب قویتر است../
پ.ن2: ما می رویم، ماندن با درد فاجعه است
پ.ن3: اولین تعطیلاتی بود که دوست داشتم زودتر تمام شود!
نیا!
اینجا پر از سیاهیست
بد رنگ می شود سپیدی ات
صدایم لابه لای ترانه ی باد گم شد
پ.ن1: عهدها بسته می شوند تا شکسته شوند/
پ.ن2: از ساده گیست گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
پ.ن3: مرگ آن لاله ی سرخ کفن خنده به روی لب بود…
پ.ن4: دیر آمدم!
