
خانه اش
آرام
مثل نگاه
بی صدا
مثل لبهایش
.
چین های نقش گرفته
بر صورتش
زمینی شخم خورده
که گندم زار است
حالا
.
حرفهایش
ساده ، صاف
مثل دلش
.
مادربزرگ
مهربان
مثل خودش
سیمهای مخمان قروقاطی شده! طنزمان هم ته کشیده رسماً.
پس بهتر است برای مدتی چیلتان را ببندید... نه زمین بال در می آورد بپرد بالا، نه آسمان شکمش سنگین می شود قِل می خورد پایین!
البته با این اوضاع درپیت بعید نیست این اتفاق رخ دهد..
خداحافظ بغضهای خاک شده در کنار تخته سنگهای مجاور با چراغهای رنگین شهر، بغض های پینه بسته در گلو از ماندگاری ای همیشگی که آنها را خاک میکنی تا دوباره از زیر خاک بیرون بکشی..!
خداحافظ غصه های مدفون شده در زیر بوته های زرد و خشکیده، غصه های درهم تنیده برای اسیری گرفتن دقایقی لبخند، لحظه ای شادی، هر چند کوتاه..
خداحافظ اشکهای ریخته شده بر سر مِهر های نافرجام، اشکهای زیرصفر و قندیلی، طعم نمکین نقش گرفته بر لبهای خط خطی، بر گونه های نعمانی..
خداحافظ خیرگی های هماره به مهتاب نقره ایِ ده و چهارمین شب، تعقیب های چشم، گریزهای نابهنگام مهتاب و چیرگی بر آن با یک بند انگشت.. آخرش هم خزیدن در پشت تَلی از خار برای ذره ای آرامش، برای فرو رفتن در خیالاتی پاک و احمقانه!
خداحافظ میعادگاه روزهای تیرگی، شبهای بایگانی شده در کنج ذهن، تخته سنگهای مهربان که نشانی از سنگ بودن در شما نیافتم.. اما رفاقت چرا.. صبوری چرا..
همدم بودید و ساده، آرام و خاموش، اما دوستی را با شما آموختم و حالا در نبودتان شبهای گریه آلودم را با سپیده پیوند خواهم زد...
و لعنت...
لعنت به آن غول آهنی و چرخهای زنجیروارِ بیدادگر و بی رحمش، که دفتر دردهای کفن پوسیده ام را پاره پاره کرد و با نسیم شمال همسفر ساخت.
لعنت به نون پایانِ مُهر شده بر شبهای همدلی ام با بید مجنون.. تکرار یادهایی از یاد، شمارش زخمهای پیر و کهنه بر دلهای رنجورمان..
لعنت به ردپاهای ماشین ویرانگر که نقش بست بر پیکر خلوتگاه من، و درنوردید هر چه بود و نبود کاشته بودم آنجا.. بغضهایم، غصه هایم، دردهایم...
لعنت به چراغانیهایی که در جشن نابودی خلوتگاهم به پا کردند..
لعنت به چراغ سرخ، لعنت به چراغ سبز
تو هم بخوان با من!..
و سلام...
سلام به نیمه ی دیگر وجودم، به احساس عجین شده با روحم، به تنهایی ام..
سلام به آرامش غریب و درد آلودِ پس از پایان جنگ و نابودی، که حالا برای دلم به ارمغانش آوردند.
سلام به شبی که تکه تکه های بغض هایم را میان خاک به جستجو نشستم.
سلام به خاطراتی یکسال و نیمه که حالا در یادم نفس میکشند.
سلام به خلوتگاهی که تمام سهم من از دنیا بود و.. دیگر نیست.. نابودش کردند..
