
آدینه بامداد
در امتداد خط خیابان خیس
سلانه سلانه
قدم زنان
تنهایم
.
ردپای چراغ
بر خیابان نمور
و سایه ام
سِحر شده
پیش میرود
محو می شود!
.
دانه های باران
از لابه لای سیاهی آسمان
می پاشند بروی شیشه ی چشم
با نور می آمیزند
و
ستاره می شوند
.
دَمهای ژرف
پی در پی
زخم میزنند بر سکوت
و سینه ام
که سر ریز می شود
از رایحه ی نمناک بابونه
پ.ن 1: وجودم پر از شب بود و رؤیا بود../
پ.ن 2: آسمان پر ابر و بی باران مثل این است که بغضی راه بر گلویت ببند و چشمهایت خالی از گریه باشد!
پ.ن 3: اشک ریختم ، هم شانهاش...
پ.ن 4: لذت ترانه خواندن و گریستن زیر باران در هیچ کلامی نمی گنجد!

1.خسته ام از بی تفاوتی ها ، پشت گوش انداختن های مشکوکِ نصیب شده ی صداقت نهان رفته در کلام..
صداقتی که به فریب و نیرنگ تعبیر می کُنندش حالا و مشت بی باوری می کوبند بر دهان گوینده اش!
دلگیرم از همانان که محبت را به هیچ پنداشتند ، برچسب تاریخ گذشته زدند بر رویش و بی جواب رهایش کردند.
می سوزم از دلهایی که مهربانی را با ناکامی معاوضه می کنند به اجبار
حیران مانده ام از چشمهایی که متاع نایاب مِهر بی مقصود از تو خریدارند و بهایش را با خیانت و فتنه می پردازند.
کاش به جای حرص ریختن پای ناداشتههامان ، دلخوش بودیم به داشتههامان
دلخوشیهایی که در پی نداشتنها رنگ می بازد به حسادت
نفرین بر غرور که مد شده این روزها و سرلوحه ی کردارمان جایش داده ایم و تفریحی برای اوقات هماره..
گریزانم از این عادات و هیاهو ، دلم خلوتی دگر میخواهد.
2.هر کجای دنیا باشم دوست دارم دهه ی محرم را در زادگاه خودم سر کنم.. حال و هوای جنوب در محرم به گونه ای خاص و شگفت انگیز است.. عزاداری ها ، نوحه خوانی ها و نذریهایش را با هیچ کجا عوض نمیکنم.. توصیه میکنم اگر عزاداری به سبک بوشهری را ندیدهاید در این ده روز سری به جنوب بزنید.. قول میدهم خاطره اش به این زودیها فراموشتان نشود.
3.قرار است مسیری سخت برای رسیدن به خواسته هایم بپیمایم.. گرچه اینجا تنهایم اما همیشه زمزمه ی مناجات پیام رسانی دلگرمی ام میدهد و راه بر من هموار می سازد.. می گویند برای عبور از سد کنکور باید قید همه چیز را برای مدتی بزنی.. ما هم به اجبار یا با رضایت باید بپذیریم و متاسفانه اینترنت هم شاملش می شود.. اما قول میدهم چراغ اینجا را روشن نگاه دارم شده ماهی یک بار!
دعایم کنید...

خدشه انداخت
بر روی قاب بلورین حنجره اش
گریه؛
مادرم
...
پ.ن ۱: دلم گرفته ، از خودم... /
پ.ن ۲: کاش بجای پشیمانی از نادانیهامان ، عبرت بگیریم از آنها
پ.ن ۳: کمکم کن!
قربانیام
خواهی کرد
روزی
با نادانسته ها ، نمیدانم هایت!
و آرام خواهم گرفت
هنگامه ی
مرگم
میان زورقی شکسته
به گِل نشسته بر ساحل؛
و دریای نگاهت
متلاطم از امواج آرامش
سرد ، بی روح
خیره به پیکر رنجورم
بی درد ، بی حسرت؛
به تقدیرنوشتم
روا نیست
گلایه ای
اما
در پیشگاه خدا
نمی ماند
بغضی برای نگفتن
دلگیریهای هماره
و
بی جوابی هایش!
دیروزهای رفته از کف
جوانی فرطوت شده ام
که پای کوبیدی بر لاشهاش
در نوای باد
و رها کردیاش
آنجا
به پاسخ می نشینی
و آن به نماز قامت بسته
که به تماشا می نشیند
اشک ریختن های دزدکانهاش را
هر شب
چادری سپید
آذین به گلهای آبی روشن
...
"با آدمهای حقیر دلگیر میشوی"
تصور کن جایی را که میان آدمهای حقیر باشی ، دل های حقیر ، چشمهای حقیر ، حرفهای حقیر...
از تصورش وا میمانی و خیالت درد می گیرد!
راهی برای رهیدن نیست ، محبوس در قفس ، میان حقارتهایی تلخ
درد می کشی و بغض راه بر دَم هایت می بندد ، دلگیری های هماره ات نایی برایت نمی گذارند.
نا امیدی وجودت را فتح میکند ، حقارت اراده اش را بر تو تحمیل میکند..
تو تقلا میکنی در این منجلاب ، در کورترین و ناپدیدترین نقطه ی قلبت هنوز سوسویی غریب از نور امید پیداست ، تنها بهانه ای میخواهد برای شعله ور شدن.. هیزمی برای گر گرفتن
اما بهانه ای نمی یابی و این ته مانده امید نیز آرام آرام تسلیم تاریکی میشود و...
تصور کن اگر کسی در کنارت بود ، همدرد و هم آوایت.. همدل و همراهت... بهانه ای برای بودن و ماندن.
لبریز می شدی از یقین... و میان آن همه حقارت پیکر زخم خورده ات التیام میافت... قامت راست میکردی برای رهیدن از بندهای حقارت مردمان دون...و مغلوم میکردیشان...
پ.ن 1:این همان بهانه ی من برای به دندان گرفتن رابطه هاست!
پ.ن 2: میشود تمام دنیا را دوست داشت ، تمام انسانها را... اگر ظرف دلت را از مهر لبریز کنی!
پ.ن 3: آدمها تنها یک بار به معنای واقعی "عاشق" میشوند ، اما به شمارگان نفس هاشان میتوانند دوست بدارند و مهر بورزند و دوستی کنند...
تکمله:
کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
باز هم
آسمان دلم ابریست
سرد
تاریک
بی روح است
صفحه اش از ستاره ها خالیست...
چه کنم من
چه چاره ای جویم
چشمهایم پر ز گریه،
بارانیست
می نشینم به گوشه ای
تنها
باز میکنم دفتر شعرم
می نویسم در اولین صفحه
درد من
درد تنهاییست
می نویسم
دوباره واژه ای زیبا
واژه ی مهربانی؛
"دوست"
می نویسم دوباره آن سویش
دوستی پس چرا کنارم نیست؟!
می نویسم "دوستی"،
این بار
دفترم بوی مِهر می گیرد
بس که این واژه
واژه ی خوبیست
بوی مِهر نه!
بوی عشق می گیرد
آری این شعر من
سر آغازش
فصل دوست داشتن هاست
پس به "پایان" دگر نیاندیشیم!
چون که "دوستی" آخرش زیباست
...
پ.ن 1: وقتی دوتا دوست از هم دلگیر باشن... آسمون هم دلش می گیره ، بغض میکنه... وقتی آسمون دلگیر باشه یعنی خدا هم دلش گرفته!
پ.ن 2: دلم گرفته بود! فروغ رو خوندم... نتیجه این شد که می بینید! شاید ضعیف باشه اما...
پ.ن 3: هدیه میکنم به دوست... /

زمستان را دوست دارم...
نه به خاطر سوز و سرمایش ، نه به خاطر شبهای خاطره انگیز و طولانی اش و نه به خاطر گرمی خوردن یک چای داغ در صبحی مه آلود..
زمستان را دوست دارم به خاطر باران...!
به خاطر پیادهروی زیر نم نم قطرات در امتداد یک جاده ی خیس و لذت بستن چتر ، به خاطر بوی مست کننده ی خاک نم خورده ، بوته ی بابونه و برگهای نمناک درخت سدر ، به خاطر آرامش پس از شنیدن یک موسیقی ملایم در صبحی بارانی ، به خاطر تنفس هوای پاک و لطیف پس از باریدن باران و به خاطر خوشی بی حدی که هنگام باران همه وجودم را می گیرد...
باران را دوست دارم...! آنقدر که هنگام خواب تا سر به زمین میگذارم صدایش در گوشم می پیچد... صدای قطره هایش آرامم میکند...آرام مثل گهواره ی روزهای کودکیام و دست رنگ پریده ی مادر که تکانش میداد و نوازشم میکرد..دلنشین مثل لالایی های مادر... هر شب صدای قطره هایش آرام نوازشم میکند و با صدای لالاییاش به خواب میروم و در رویا غرق میشوم...
بهار جنوب وسط زمستان است! یک بهار زودرس که زود به پایان میرسد.
تماشای طبیعت جنوب در یک صبح دلنگیز زمستان ، در مهای رقیق و آسمانی آبی با ابرهای سپید ، کنار آتشی گرم لذتی وصف ناشدنی دارد.
تماشای بچه هایی با گونه های سرخ و کوله بر دوش که تند تند خطهای خیابان را رد میکنند برای زود رسیدن به مدرسه ، آدم را غرق میکند در یاد روزهای کودکی اش.
دویدن در طول جاده ای بی ته که دو سویش پوشیده است از درخت و سرمایی که از پوستت عبور میکند و تمام بدنت را احاطه میکند ، نشاطی در وجودت می آفریند شبیه لذت تماشای پرندگان و لذت پرواز.
من زمستان را دوست دارم برای روزها و لحظه های بارانی اش و رنگ سبز و آبی محسور کننده ی کوههای باران خورده...
نمیدانم چرا از برف نگفتم! من برف را هم دوست دارم ، اما...
زمستان ما برف ندارد!
آری! زمستان ما از برف خالیست اما من دوستش دارم...
پی نوشت: هر وقت دلم تنگ لالایی های مادر و آرامش گهواره ام می شود... کنار پنجره ی اتاق چشم به راه باران می مانم تا شاید برای لحظه ای کوتاه صدایش در گوشم بپیچد... نه... نه..! اشتباه گفتم!
هر وقت دلم تنگ باران میشود ، سر بر بالین مادر میگذارم تا برایم لالایی بخواند!...

دیدمت
سیما
ندا
آوایت؛
نشسته
به مناجات
ردای شب رنگ
بر پیکرت
پناه..
..ی
بود
نسبات (؟)
...
آرام
دوباره
در خواب
+ ...: خ.ب.ر نوشتی علاقهات!!(؟)
پ.ن 1: سپیده دم تلخ بود.../
پ.ن 2: ...اگر ماندی تو بگذار!
از کودکی هایمان چه به یاد داریم؟!
شکستن اسباب بازی هایمان ، شکلاتهایی که مامان توی کابینت قایم میکرد ، کتک کاری با بچه همسایه به خاطر ندادن توپش به ما فقط برای زدن یک شوت ، یا بستنی هایی که بابا موقع رفتن به بیرون برایمان می خرید؟!
شاید لگد خوردن از پای مامان به خاطر گاز گرفتن خواهر کوچکترمان ، شاید هم روز اول رفتن به مدرسه و روزهای شیرین کلاس اول ابتدایی...
من روزهای اول مدرسه را هیچوقت فراموش نمیکنم ، یادم می آید اولین روز همراه پسر عمویم به مدرسه رفتیم و مادرهایمان آنقدر به شجاعت و زرنگی ما اطمینان داشتند که از همان روز اول گذاشتند مثل گاو سرمان را پایین بیاندازیم و خودمان تنهایی به مدرسه برویم!
از خانه تا مدرسه نیم ساعت راه بود و پسر عمویم که یک کلاس از من بزرگتر بود آنقدر مرا از مدیر و معلم ها ترساند که من در ذهن خودم قیافه آنها را شبیه جوخه های اعدام مجسم کردم!( از آنهایی که یک پارچه سیاه روی سرشان کشیده اند و دو سوراخ کوچک که چشمهایشان را شبیه گرگها میکند و یک تبر دوسر بزرگ توی دستشان است)
البته باید بگویم که من آنقدر نترسیدم که شلوارم را خیس کنم! (آنقدر ها هم بچه مامانی و لوس نبودم)
اما تا دلتان بخواهد حواس پرت و فراموش کار بودم و بارها وسایلی را که به بچه ها قرض میدادم پس نمیگرفتم... البته حساب مداد ترشها و پاک کن هایی که بچه ها از من کش می رفتند جداست!
علی رغم این فراموش کاریهای من که تا امروز هم ادامه دارد هیچوقت مدادهایم را گم نمیکردم و این یک دلیل خاص داشت:
من مدادهایم را دوست داشتم
بله من مدادهایم را خیلی دوست داشتم حتی بیشتر از گرفتن نمره ی 20 در درس علوم!(1)
آنقدر که هیچوقت سرشان را از دو طرف نمی تراشیدم ، همینطور ساعت درس جمله نویسی آنها را نمی جویدم و لیس نمی زدم!(2)
شاید اعتیاد شدید من به نوشتن هم به خاطر علاقه ی بی حد و حسرم به مداد در دوران کودکی باشد.
آنقدر به نوشتن و قلم و کاغذ عادت کرده ام که دیگر تبدیل به یک نیاز شده و همینطور بهانه ای برای آرامش...
همه ی راهها را امتحان کرده ام ، نوشته های روزانه ، خاطره نویسی ، شعر ... و هر چیز دیگری که سر و کارت با قلم و کاغذ باشد...
با این همه هیچگاه عطش من برای در دست گرفتن قلم و سیاه کردن کاغذ فروکش نکرده...
اما یک چیزی...
با همه ی این حرفها اگر به شما بگویم مدت زیادی است که سراغ قلم و کاغذ نرفته ام باور می کنید؟!
خب منطقی اش این است که باور نکنید (مغز خر که نخورده اید!) اما باید بگویم که سخت در اشتباهید!
مدتی است (حدودا یک سال و چند ماه و چند روز) با دنیای وبلاگ نویسی آشنا شده ام ، این دنیای مجازی و مایحتوایش را دوست دارم و از صدای "تق تق" خیلی خوشم می آید!
چیزهای زیادی به من داده و البته چیزهایی را هم از من گرفته از جمله قلم و کاغذم را...
از روزی که شروع به وبلاگ نویسی کردم کمتر به سراغ قلم و کاغذ رفتم و "سرعت" میلم به قلم و کاغذ را کمتر کرد.
چند وقت پیش با یکی از دوستانم بحثی در همین حیطه داشتیم.
لابه لای حرفهایش گفت مدتی است که میلش به وبلاگ نویسی کمتر شده چون فکر میکند که نوشته هایش دردی از کسی دوا نمیکند! و همینطور گفت آدم نباید نوشته های خصوصی اش را در دیدگاه عموم قرار دهد و باید آنها را در دفترش بنویسد...
البته من سعی کردم فکر دوا کردن درد دیگران را از سر این دوستم خارج کنم اما فکر کنم موفق نشدم!
با این وجود او کمی تا قسمتی راست میگفت.
ما نباید با وبلاگ نویسی قلم و کاغذمان را فراموش کنیم (و گرنه همه ی نوشت افزارها ورشکست میکنند!)
شما که ادعای نویسندگی میکنی (هووووی با توام!) بهتر است هوشیار باشی که این دنیای مجازی اعتیادی بس شدیدتر از کراک و شیشه و تریاک... و این کوف و زهر مارها ایجاد میکند (و خماریش چند برابر مخدراتی که نام بردم عذابت میدهد)
"اگر نوشتن را دوست داری هیچگاه قلم و کاغذت را فراموش نکن...!!!"(3)
(1): شاید شما این حرف من را باور نکنید... اما من اصلا برایم مهم نیست... به درک که باور کنید یا نکنید!
(2): این عادتی بود که همه ی بچه ها از دوران نوزادی به آن خو کرده بودند و چون سر کلاس چیزهای زیادی برای جویدن و لیسیدن نبود ، معمولا اکثر بچه ها مدادهایشان را لیس می زدند!
(3): شعار را حال کردید.
*پ.ن: یکی از دوستانم خواهش کرده فیلتری که روی کامنت وبلاگم گذاشته ام را بردارم اما با عرض پوزش باید بگویم که متاسفانه فعلا به خاطر تعدد وبلاگهایم (بگو مریض بودی این همه وبلاگ باز کردی) و همینطور یکسری مشکلات دیگر قادر به برداشتن فیلتر نمی باشم... البته به همه خوانندگان وبلاگم اطمینان میدهم که می توانند آزادانه در مورد نوشته هایم اظهار نظر کنند ، من تمامی نظراتشان را بدون استثنا ثبت میکنم. (البته به جز فحش های ناموسی!)
**پ.ن: قصد داشتم این نوشته را به خاطر همان "یکسری مشکلات دیگر" سیاه و تلخ بنویسم (سیاه مثل زغال و تلخ مثل زهر!) به گونه ای که اشک در چشمانتان حلقه بزند ، اما باز به خاطر توصیه ی همان دوست این نوشته را به گونه ای طنز ارائه دادم تا شما عزیزان حال بکنید( هووووی بی جنبه ...گفتم حال بکن... نگفتم دیگه اینطوری مثل...!)
***پ.ن: قلم و کاغذ!!....
شاید شما خواننده ی محترم به سلامتی عقلی بنده به خاطر نوشتن این پی نوشت آخر شک کنید! اما باز هم باید بگویم که سخت در اشتباهید... اگر دقت کنید من در نوشته ام 9 بار این کلمه را تکرار کردم و این آخری را نوشتم که بشود ده تا!! خب طبیعی است که شما همچنان به سلامتی عقلی بنده شک کنید اما باید بگویم برای بار سوم نیز در اشتباهید! و این پی نوشت به یاد کل کلهای قدیمی بنده با همان دوست نوشته شده و فقط خودش منظورم را متوجه میشود ، پس دیگر زیاد مغز خودتان را در راستای اندیشیدن در این مورد عذاب ندهید.
آخرین نفس های پاییز
تنها
آسمان با لکه های سپید
مهتاب را
به تماشا نشسته ام
دلم یخ بست
کبود ، سیاه شد
طب کرد...
فردا
زادروز خورشید
زندگی ، امید را
به انتظار نشسته ام
من
در این بوران درد
آخرین شب پاییزی ام
تو را
به پندار نشسته ام
امشب
گریه را کم آوردم
آسمان همراهیام خواهد کرد
میدانم!
باران را
به انتظار نشسته ام
*پ.ن: امروز باران بارید.../
**پ.ن: زده ام فالی و فریاد رسی می آید (؟!):
در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم
گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو
معبودا
دیگر بار نیز با زمزمه ی نام تو گام برخواهم داشت
و این سرآغازی دیگرست که با رایحه ی حضورت آذین شده
و این "من" ناچیز و هیچ ، لرز لرزان و با حجب دهان به تسبیح تو گشودم
و می خوانمت بارها و بارها ، تا فراموش کردنت فراموشم شود.
و می ستایم و می جویمت در این هنگامه ، چرا که در پی افق های روشناییم و فتح قله های نور.
در گرداب سهمگین استیصال وامانده ام و در طلب یاریت ، چنان که نزدیکترین به منی و من دورترین ز تو...
دیریست که افگار از دشنه ی معاصی خویشم ، اکنون مرا از مواهب و بخشایندگی خود بی نصیب مکن
و یاریم ده تا از زلت مصون باشم و زاد آخرتی بجویم درخور تو ، باشد که در ختام شرمگینت مباشم.
ای ودود و دهنده
و ای دادار مینو
