
ناشناخته ترین جایی ست که هر شب شگفتی ها در آن می یابم و مادام ناشناخته هایی بیش آن را در بر می گیرد و ناممکن هایی شگرف...گاهی این ناممکن ها رشته ی افکارم را در هم می پیچند تا جایی که بر احساسم نیز غلبه می کنند...!
تا به حال کسی را نادیده دیده ای؟! مرا با یک دیوانه اشتباه نگیر ، از رؤیاهایم می گویم...
دیدمت...! نزدیک بودی ، خیلی نزدیک... آنقدر که حست کردم ، روشن تر از واقعیت و خیالی تر از اوهام! چقدر آرام و مطمئن بودی... آنقدر که آرزو می کنم" کاشکی این پنجره ی خواب همیشه بسته بمونه..."
اما ، ناگهان همه جا تاریک شد و ...
خیس عرق شده ام ، چیزی به یاد ندارم... حرص میخورم که فراموشم شدی!...
" چرا به یاد نمی آورم؟! از هر چه ترا به یاد من می آورد نامی نیست "... هنوز در خیالم قدم میزنی ... دلهره ای به جانم افتاده که روح را شرحه شرحه میکند ... احساسم درد می کشد هنوز!
هی بی سرزمین! از تاریکی و فرزندانش چیزی نمانده از خورشید هم!
باران می آمد گفتی بیا به کوه برویم ، کنار تخته سنگها ، آنجا که دردهایم مأوا دارند...
میدانی همیشه بودن ، با هم بودن نیست... تو اینجا بودی!
روبروی هم نشستن و گریستن ، روبروی هم نشستن و به آنان که در روشنایی سیر می کنند خندیدن ...در رؤیا دیگر از خورشید چیزی یادمان نبود.
آخ... چرا به یادت نمی آورم؟! از به یاد آوردن آسمان و باران ، از به یاد آوردن تو و تنهایی خیالم درد می گیرد...
" گفتی برای بردن بوی پیراهنت باز خواهی گشت..." صدایت بود که به سمت خیالم گام برمی داشت...همراه باران...
به گمانم اگر صدای باران نبود حرفی برای گفتن نداشتم
چرا به یادم نمی آیی؟! سه شنبه بود... نیمه ی آبان!
گریه ام گرفته است... به یاد آوردن باران آسان است و تو...
آری اکنون به یادت آوردم ای قاصدک غریب!
تو را و سپیدی تو را
تو را و بی سرزمینی تو را به یاد آوردم...
* پ.ن: "..." برگرفته از گزارش به نازادگان ، چرا به یادت نمی آیم ای...!

باران گفت شرط می بندم نمی توانی همراهم شوی و آخر چشمهایت پر اشک نشود ، من گفتم شرط می بندم نمی توانی بباری و لبخند از لبهایم محو شود. من شرطم را باختم مثل همیشه ، باران اما شرطش را برد مثل همیشه...
غافلگیرم کرد! حقه ی تازه که میخواست علاقه ام به خودش را اندازه کند...ظهر آدینه ابرها عشق بازیشان گرفت ، از خود بی خود شدم! عادت نداشتم این نزدیکی ها انتظارش را بکشم...
به خودم که آمدم در حال دویدن بودم! فریادهای مادرم میان زوزه ی باد گم می شد "دیوو...نرو زیر بار... خیس...!"
چند دقیقه ای هست که یک نفس میدوم...از شلوغی دور شده ام ، می ایستم ، دور خودم می چرخم! چیزی پیدا نیست ، تک و تنها هستم... صدایی نمی آید جز صدای پای باران و پاهای خودم که دیگر کندتر از قبل گام بر می دارند! دیگر همه خاموشی مطلق... نفس نفس می زنم خستگی امانم بریده... روی تپه ای می ایستم ، شهر را زیر پاهایم ورانداز میکنم ... رو به آسمان میکنم ، صورتم از شدت برخورد قطرات درد می گیرد... نفس عمیق میکشم عطر باران و بابونه ، برگهای صدر و خاک نم گرفته فضا را پر کرده...محو باران شده ام ، غصه هایم زیر باران خیس و مچاله می شوند... یک امیدواری خلسه آور روحم را می خورد ، شور و شادیم مرز نمی شناسد...
آسمان کم کم دارد آرام می گیرد... دل من اما نا آرام است!
ناگهان تمام می شود...!
خورشید چنگ می اندازد و ابرها را پس میزند ، نور می پاشد به صورت خیسم... از آن سوی ابرها صداهای مبهمی می آید، انگار که آن طرف آسمان دارد اتفاقی می افتد... از تپه به زیر می آیم ، چند قدمی دور می شوم... ابرها دوباره با هم دعوا می کنند! صدای رگبار و رعد و برق می آید... باز هم باران...!
با عجله خودم را به بالای تپه میرسانم... می ایستم و با تمام صدا فریاد میکشم!... میدوم... می چرخم... میدوم!... نفسم بند می آید ، می ایستم...
دوباره تمام...!
سرم درد گرفته و گیج می زنم! نمیدانم کی به خانه میرسم " رفتی خیس شدی برگشتی... هان؟!!" ، "آره...!"
دزدکانه دوباره لباس می پوشم... در را باز می کنم لبخندی توئم با اخم صورتش را پر می کند... و یک چتر توی دستش...! جمله ای به یادم می آید" و چه غمگین است وقتی چتر تعارفت کنند..."
خیابان چقدر نو نوار شده! دسته چتر را توی دستم می چرخانم ، رهگذری به من خیره می شود "برو بزارش تو خونه بارون رو می ترسونی...!!" لبخندی تحویلش می دهم و چترم را می بندم...
گام هایم را آرامتر میکنم و قدم زدن را از سر می گیرم...باران سلانه سلانه همراهیم میکند...سرم هنوز درد میکند... این عصر جمعه دلگیرتر از همیشه است...
