
تا چشم باز کردم کنارم بود ، پیش دستی کرد و قبل از مادرم مرا در آغوش گرفت و بوسید...! انگار نطفه مان در هم گره خورده بود.
با او زندگی کردم و بزرگ شدم با او طعم بلوغ را چشیدم... عاشقش شدم ، دوستش داشتم ، از او خسته شدم و گاهی کینه اش به دلم نشست.
اما از همان آغازین راه به جدایی می اندیشیدم ، روزها و شبهایم با این آرزو سپری شد و آنقدر گذشت که شد محال و ناممکن!
گاهی از سر نا امیدی گناهش را گردن همه چیز و همه کس می اندازم... سرنوشت ، مادرم! ، دل لعنتی ام...!
نمی دانم اگر دست زمخت روزگار گونه ام را با سیلی هایش سرخ نمی کرد و سرد و گرمش به من نمی چشاند تا به حال دوام می آوردم یا نه؟ شاید اگر همین نشیب و فرازها نبود و مرا سنگ بار نمی آورد خیلی پیش ترها به بن بست زوال خورده بودم و خنجر نیستی حنجره ام را می درید!
اما پشت این سختی که بر چهره ام نقاب پوشانده چیزی هست روشن و شکننده! و آنقدر حساس که گاهی خودش را لو می دهد و حتی مادرم مرا به جای دختر نداشته اش اشتباه می گیرد!
این تناقض عجیب و فاحش درون و برون را هرگز درک نکرده ام... گاهی می خواهم پوست بیاندازم و "من" نهان را هویدا کنم ، گاهی نیز میان قالب سنگی ام فرو می روم!... می ترسم از اینکه "عقل مردم به چشمشان است" اما به مردم و آدمهای درونش اهمیتی نمی دهم...!
چیزی که مدام سبب آزارم بود و ذهنم را می خراشید حس دوگانه و تردیدی همیشگی بود که با حضور او در من تجلی می یافت... لحظه ای آنقدر لذت بخش می انگاشت که نبودش را پیامدی جز فنای خود نمی پنداشتم و لحظه ای بودنش را دلیل تمام نابسامانیها و ناکامیها...
او نه همیشه برایم خوشایند بود و نه همیشه ملال آور و دردناک
او "خود"م را به من شناساند و خودش را در حیطه ی درک من گنجاند تا جایی که او را سرسری و به بازی می گرفتم و او بیشتر از من...
حالا دیگر خیلی از همراهی مان می گذرد ، نوزده سال...
در این فاصله چیزها از او آموخته ام... با او گریه کرده ام ، شاد بوده ام ، بغض ها و غصه هایم را بر سرش آوار کرده ام! به او وابسته شده ام و ...
اما حالا حس می کنم باید نباشد ، هراس دارم از اینکه روز به روز به من نزدیک تر می شود و مرا کشان کشان سوی خودش می راند ، انگار رشته ی اتصال من و او نا گسستنی ست...
و امروز سالگرد پیوند من و اوست...همان روز کذایی! او با من متولد شد و در گهواره ام آرام گرفت ، با من نفس کشید و در من ریشه دواند و نمی دانم با من به مرگ خواهد رسید؟!
او... همان تنهایی!
پ.ن: امروز هم گذشت و هیچکس جز او تولدم را یاد آور نشد و باز پیوند انگار همیشگی مان را به رخ کشید ، برای نوزدهمین بار...! هیچکس جز او
با خودم گفتم
با خودم گفتم حتما تا حالا فراموشت شدم! میخواهی ادعا کنی تا لحظه ی مرگ این اتفاق نمی افتد؟! مجبور نیستی سر حرفت بمانی! نبودت عذابم می دهد و بودنت هم...! این گناه من نیست ، نگو وابسته شدم چون سببش خودت هستی.
گفته بودم با تنهایی ام ، می گفتی نه! هنوز هم میخواهی خودم رو گول بزنم؟!
"تو هم با من نبودی
مثل من با من!
و آنکه می پنداشتم...
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق
رها باشد
تو هم با من نبودی
ای آوار
ای سیل مصیبتها..."
حالا هم نه دردی و نه درمان بغض ها و غصه هایم
به چه امید می مانی؟!
مدتهاست که خودم را سپرده ام به سرنوشت
نمی خواهم لای "دوستت دارم" قایم شوی و کنارم باشی!
*پ.ن: خودت باش ، همان که من خواسته ام...
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم
که گشته ام زغم و جور روزگار ملول
...
پر شدم از غصه ، لبریز شدم از بغض
خدایا بس است...!
بس است دیگر
