تبليغاتX
نبـود
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386
خلوت من
 

خلوت و تنهایی من 

 

می اندیشم به گذران روزها از پی شبها و عبور مکرر این حکایت سرسام آور از برابر پنجره ی ذهنم...به یاد می آورم روزهای ساده ی بودنها ، جنگیدن بر سر ماندنها ، دروغهای شیطنت آمیز و ابلهانه ام ، فراموش نکردنهای بیهوده و کودکانه اندیشیدنم... تازه میکنم یادهای دورهای انگار نزدیک را ، شعرهای بی آلایش و معصوم را ، فاصله های به هم دوخته شده را ، دغدغه های بی نهایت ، بغضهای نامحدود و نامعلوم چنبره زده بر روی گلویم!... زمزمه میکنم دردهای طاقچه ی ترک خورده ی دلم را ، ناگفته های همیشگی ام را و بر بی پاسخیهایش لبخندی تلخ میکوبم بر دهانم!

زمزمه میکنم سؤالهای بی جواب را ، خاطرات نمناک و خیس را ، خاطرات بوسیده شده زیر رگبار ترانه های متواری! 

باز میخوانم نامه های زاییده ی احساسات و خیالات پاک و احمقانه!...

نگاه میکنم به دیروزهای بایگانی شده ام، امروزهای پر نشیب و فراز ، عهدهای خُرد شده ، هفته های از ماه گذشته ، نبودنهای دزدکانه و بی عذر و برهان ، له شدن لاشه ی دلم زیر لگدهای تنهایی

نگاه میکنم به انتظارهای خواب زده در پشت زنجره ی ساعات سحرگاه بهاری ام ، به غوغای آسمان نا آرام چشمهایم ، به سکوت لحظه های خاکستری و تلخ باد کرده روی دستم ، به پوچ زیستنم!

و باز می اندیشم...

می اندیشم به تویی دیگر ، تویی ناشناخته ، تویی که مثل هیچکس نیستی و هیچوقت نخواهی آمد...!

 

+ 1:43 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
باز خیال تو...
 

 

شب

و

تاریکی ملول

این شمع که هق هق کنان

زردیش در ترانه ی باد می رقصد

در قاب آسمان تک ستاره ای

بازیگوش و سربه هوا

با تاریکی گلاویز شده

و چشمک هایش نفس نفس زنان

میان اوهام اندیشه ی حیرانم می دوند

صدای مادرم از دور

که آهسته زمزمه می کند چیزی

کمی غصه های پوسیده ی دلم

رمق از تنم ربوده اند

سحر

و حضورت در تخیلم

عطر خلسه آور یاس

که فضای دلم را ساکن شده

گویا

دست در دست هم

نقشی خاطره وار می تراشند

بر تن نیمه ی خردادم

 

                              خرداد ماه ۸۶

 

+ 2:1 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
بازگشت
 

بازگشت

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره، غبار آلود

نگهم بیشتر ز من می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

و آری باز حکایت آمدن و رسیدن ، و دوباره ماندن و دوباره بودن و دوباره رفتن شاید...! و دوباره هایی ناگفته ، نادیده ، پشت حصار ذهن مانده. آمده ام!... از آن سوی لحظه های خستگی ، روزمرگی ، فرسودگی و تنهایی همیشگی ام و می نویسم از رسیدنها و رسیدن به میعادگاه وصال ، فراموشی دقایق حیرانی و استیصال و رسیدن به دوست... آری سر آغاز دیگری به خاطر دوستی شاید... برای ماندن ، بودنی دوباره و فراموشی فراموشیها ، فراموش شدنها ، نبودنها...! ماندن ها و بودنهایی دوباره برای من ، برای تو... برای "ما" حتی! برای دوستی...تا برهانی باشد برای همراه بودن و شدن و بهانه ای برای دوباره ماندن و دوباره رفتن شاید...!

 

+ 6:10 PM – نبشته‌ي ميم