می اندیشم به گذران روزها از پی شبها و عبور مکرر این حکایت سرسام آور از برابر پنجره ی ذهنم...به یاد می آورم روزهای ساده ی بودنها ، جنگیدن بر سر ماندنها ، دروغهای شیطنت آمیز و ابلهانه ام ، فراموش نکردنهای بیهوده و کودکانه اندیشیدنم... تازه میکنم یادهای دورهای انگار نزدیک را ، شعرهای بی آلایش و معصوم را ، فاصله های به هم دوخته شده را ، دغدغه های بی نهایت ، بغضهای نامحدود و نامعلوم چنبره زده بر روی گلویم!... زمزمه میکنم دردهای طاقچه ی ترک خورده ی دلم را ، ناگفته های همیشگی ام را و بر بی پاسخیهایش لبخندی تلخ میکوبم بر دهانم!
زمزمه میکنم سؤالهای بی جواب را ، خاطرات نمناک و خیس را ، خاطرات بوسیده شده زیر رگبار ترانه های متواری!
باز میخوانم نامه های زاییده ی احساسات و خیالات پاک و احمقانه!...
نگاه میکنم به دیروزهای بایگانی شده ام، امروزهای پر نشیب و فراز ، عهدهای خُرد شده ، هفته های از ماه گذشته ، نبودنهای دزدکانه و بی عذر و برهان ، له شدن لاشه ی دلم زیر لگدهای تنهایی
نگاه میکنم به انتظارهای خواب زده در پشت زنجره ی ساعات سحرگاه بهاری ام ، به غوغای آسمان نا آرام چشمهایم ، به سکوت لحظه های خاکستری و تلخ باد کرده روی دستم ، به پوچ زیستنم!
و باز می اندیشم...
می اندیشم به تویی دیگر ، تویی ناشناخته ، تویی که مثل هیچکس نیستی و هیچوقت نخواهی آمد...!
شب
و
تاریکی ملول
این شمع که هق هق کنان
زردیش در ترانه ی باد می رقصد
در قاب آسمان تک ستاره ای
بازیگوش و سربه هوا
با تاریکی گلاویز شده
و چشمک هایش نفس نفس زنان
میان اوهام اندیشه ی حیرانم می دوند
صدای مادرم از دور
که آهسته زمزمه می کند چیزی
کمی غصه های پوسیده ی دلم
رمق از تنم ربوده اند
سحر
و حضورت در تخیلم
عطر خلسه آور یاس
که فضای دلم را ساکن شده
گویا
دست در دست هم
نقشی خاطره وار می تراشند
بر تن نیمه ی خردادم
خرداد ماه ۸۶

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره، غبار آلود
نگهم بیشتر ز
من می تاختبر لبانم سلام گرمی بود
و آری باز حکایت آمدن و رسیدن ، و دوباره ماندن و دوباره بودن و دوباره رفتن شاید...! و دوباره هایی ناگفته ، نادیده ، پشت حصار ذهن مانده. آمده ام!... از آن سوی لحظه های خستگی ، روزمرگی ، فرسودگی و تنهایی همیشگی ام و می نویسم از رسیدنها و رسیدن به میعادگاه وصال ، فراموشی دقایق حیرانی و استیصال و رسیدن به دوست... آری سر آغاز دیگری به خاطر دوستی شاید... برای ماندن ، بودنی دوباره و فراموشی فراموشیها ، فراموش شدنها ، نبودنها...! ماندن ها و بودنهایی دوباره برای من ، برای تو... برای "ما" حتی! برای دوستی...تا برهانی باشد برای همراه بودن و شدن و بهانه ای برای دوباره ماندن و دوباره رفتن شاید...!
