تبليغاتX
نبـود
سه شنبه دوازدهم تیر 1386
بانوی بهشت
 

گاهي وقتها که در ژرفاي خيالات پرهياهوي ذهن شوريده ام غرق مي شوم...وقتي دنبال بهانه اي براي گريه ميگردم تا به دعواي بغض و گلويم پايان بدهم و از غصه خالي شوم، ناخودآگاه حسي در درونم نقش مي بندد که تنم را مثل بيد مي لرزاند، سرگيجه اي سرسام آور ميگيرم و تنم يکباره داغ و خيس عرق ميشود.
اين حس درد آور که هوش از سرم مي رهاند جاي تو را در زندگيم خالي مي کند و مثل اين است که تو... نباشي
هميشه براي فرار از اين حس بي شرمانه و هولناک مثل ديوانه هاي زنجيري سرم را به ديوار مي کوبم و در حالي که گيج و منگ مانده ام و از کارهاي خودم سر در نمي آورم سعي مي کنم از اين خيال باتلاق مانند خلاصي يابم و بر ذهنم آوارش سازم اما...
انگار دست خودم نيست... مثل اين است که خودم را از قبل بترسانم و به اين فکر کنم که هيچ موجودي اين فکرها به سرش نميزند جز من... و سعي ميکنم به خودم بقبولانم که ديوانه ام!
نميدانم شايد اين خيال وحشت زا به خاطر حرفهاي خودت باشد... دعاهاي شبانه ات و آن دعا که در حق خودت ميکني و من هيچوقت دوستش نداشتم، وقتي زمزمه اش ميکني نفسم به شماره مي افتد و پلکهايم شور گريه دارند...
تحملش برايم  سخت و زجر آور است... آخر اين همه شوق رفتن چرا، چطور دلت مي آيد تنهايم بگذاري... من حتي از خيال اينکه نباشي گريزان و بيمناکم آنوقت تو با گريه از خدا ميخواهيش، نميداني نبودت به نيستي ام ميکشاند؟
به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند
بي تو شب من، شبي بي ستاره است
آفتاب را ببين که غول تاريکي از برابرش مي گريزد
بي تو، روز من آفتاب ندارد
چمنزار را بنگر، لاله را نگاه کن، به زمزمه ي جويبار گوش فرا دار
بي تو دنياي من از چمن و لاله و زمزمه خاليست
بي تو من هيچم، نيستم
اگر ميخواهي من بمانم اگر ميخواهي نميرم
هرگز نمير مادر
ميداني اين بغضهاي من است که ناي گفتنش به تو را ندارم... تو ميشناسيم و بي تحمليم را... ديدن غصه هاي تلنبار شده ي دلت ، دردهايت، بغض ها و اشکهايت بر چشمم سنگيني ميکند... از تحمل رنجت عاجزم... دلگيريت مرا درهم ميشکند، خرد ميشوم، کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم...به که بگويم اين غصه ها را که مثل خار بر قلبم نشسته اند...
هنوز از روزهاي شيرين کودکي خاطراتي ته دلم مانده که حالا رنگ پوسيدگي به خود گرفته اند... دست بر سرم مي کشيدي، نوازشم ميکردي و آهسته در گوشم زمزمه ميکردي"تنها اميدم تويي کودک شيرينم" به هوا مي انداختي ام و در آغوش ميفشردي من آرامترين و لذت بخش ترين لحظات عمرم را در آغوشت ميگذراندم، بدان "مادر بهشت من همه آغوش گرم توست..."
خوابهاي شور انگيزت که روشن تر از حقيقت است...فرشته، تو که اگر بداني از خوابهايت بگويم، خوابهايي که آئينه اي براي انعکاس حقيقت به من بودند... ديگر از دردهايت، از رنجهايت با من حرف نميزني... بگو اين بغضهايم را کجا خاک کنم، من حيرانم با اين غصه ها که خواب را بر چشمم حرام کرده اند، نمي خواهي  کودکت را آرام کني مثل هميشه؟
دلم بهانه اي از تو نمي گيرد، چيزي از تو نمي خواهم و هيچ نميگويم، شايد تنهاييت را بيشتر از من دوست ميداري، تنهايي تو تنهايي من است... من به خشنودي و لبخندت تسليم ميشوم اما...   
در حسرت گذشته پر شور کودکي             مادر به روي سينه تو خوابم آرزوست

+ 6:5 PM – نبشته‌ي ميم