کجا جویم تو را...؟
به کدامین تربت مقدس ، به کدامین شب گمنام و به کدامین بی راهه
و نه بر روی زمین...به کدامین آسمان ، به کدامین بهشت و در کدامین دیار نور
و میان اشکها و ضجه های کدام دلداده ات.
و در بقیع...؟! میعادگاه دلهای مشوش ، غریبستانی که محرم شب گریه های علی بود
گریه های پنهانی چرا...؟! از چه رنجیده ای که دفن شبانه وصیت کردی؟
از چه بانوی دو عالم...؟
مگر نه پدرت فرمود: "فاطمةُ بضعةُ مني..." و نیازارند تو را که او آزرده شود و اگر او آزرده شد خدا آزرده شده...
و بعد پدر چه بر فاطمه گذشت ، چه کردند کوردلان و سنگدلان؟
نه اینکه در فراغت عالم گریست؟
و مگر نه آفرینش عالم از وجودی توست و تو بی نصیب ترین از آن
فدک...؟! که "وات ذالقربي حقةُ..." شد ، و مگر نه آن نیز از تو ستادند؟
و از این عالم بهره نجستی جز اندوه و رنج
کجا جویم تو را..؟
میان بغض ها و ناله های بانوی صبر و رنج ، که پیکر خونینت صبر را از وجودش ربود؟
و نه میان طفلان ماتم گرفته ات؟
پدرت رفت و اهل کساء در حزن غوطه ور شدند تو اما رفتی کساء کمرش شکست!
و آن سحر از حجب شبی که بر تو گذشت با سپیده زدن قهر بود.
و "کیف اصبحت؟"
چگونه؟
این در و دیوار ، این میخهای خونین چرا شرمسار و گریانند.
پرپر شدی یاس کبود؟
بی تاب دیدار پدر بودی مادر پهلو شکسته ، مادر سیلی خورده؟
برای فتح بهشت طاقت صبر نداشتی؟
محسن بی گناهت چه؟
چشم به این دنیا نگشوده رفت ، صدای گریه اش را نشنیدی؟
چرا گریه میکنی؟ بر بی مادری کودکانت یا غربت علی و تنهایی جان فرسایش
چه از علی خواسته ای که در آغوش چاه ناله می کند!
چرا نمی یابمت...؟
حیران و مبهوت لا به لای غصه های دلم ویلانم!
این کوچه های خاموش ، این دلهای بی تاب و این لحظات غریب عطر آگین ز یاس شده اند.
پس چرا نمی یابمت...؟
چرا...؟!
