تبليغاتX
نبـود
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
پیدای پنهان
 

 

کجا جویم تو را...؟

به کدامین تربت مقدس ، به کدامین شب گمنام و به کدامین بی راهه

و نه بر روی زمین...به کدامین آسمان ، به کدامین بهشت و در کدامین دیار نور

و میان اشکها و ضجه های کدام دلداده ات.

و در بقیع...؟! میعادگاه دلهای مشوش ، غریبستانی که محرم شب گریه های علی بود

گریه های پنهانی چرا...؟! از چه رنجیده ای که دفن شبانه وصیت کردی؟

از چه بانوی دو عالم...؟

مگر نه پدرت فرمود: "فاطمةُ بضعةُ مني..." و نیازارند تو را که او آزرده شود و اگر او آزرده شد خدا آزرده شده...

و بعد پدر چه بر فاطمه گذشت ، چه کردند کوردلان و سنگدلان؟

نه اینکه در فراغت عالم گریست؟

و مگر نه آفرینش عالم از وجودی توست و تو بی نصیب ترین از آن

فدک...؟! که "وات ذالقربي حقةُ..." شد ، و مگر نه آن نیز از تو ستادند؟

و از این عالم بهره نجستی جز اندوه و رنج

کجا جویم تو را..؟

میان بغض ها و ناله های بانوی صبر و رنج ، که پیکر خونینت صبر را از وجودش ربود؟

و نه میان طفلان ماتم گرفته ات؟

پدرت رفت و  اهل کساء در حزن غوطه ور شدند تو اما رفتی کساء کمرش شکست!

و آن سحر از حجب شبی که بر تو گذشت با سپیده زدن قهر بود.

و "کیف اصبحت؟"

چگونه؟

این در و دیوار ، این میخهای خونین چرا شرمسار و گریانند.

پرپر شدی یاس کبود؟

بی تاب دیدار پدر بودی مادر پهلو شکسته ، مادر سیلی خورده؟

برای فتح بهشت طاقت صبر نداشتی؟

محسن بی گناهت چه؟

چشم به این دنیا نگشوده رفت ، صدای گریه اش را نشنیدی؟

چرا گریه میکنی؟ بر بی مادری کودکانت یا غربت علی و تنهایی جان فرسایش

چه از علی خواسته ای که در آغوش چاه ناله می کند!

چرا نمی یابمت...؟

حیران و مبهوت لا به لای غصه های دلم ویلانم!

این کوچه های خاموش ، این دلهای بی تاب و این لحظات غریب عطر آگین ز یاس شده اند.

پس چرا نمی یابمت...؟

چرا...؟!

 

+ 8:35 AM – نبشته‌ي ميم