و کسی گفت بجنگ ، خاک من کودک من تنها بود ...اما نه! سدی از جنس خون و عشق میان من و دشمن بود.وطنم تنها نبود ، کودکی شش ماهه مادری با دل لبریز امید تنها شد...اما نه! دل او همواره پیش کودکها و مادرها بود...و همین بود که او عزم پیکار نمود ، حفظ جان و حرمت و کودک بی گهواره اش.
عاشقانه ایستاد ، سنگ می شد رو در روی دشمن ، کوه می شد و می جنگید...خارج از صحنه اما دستهایش سوی کرسی بلند بود و با کرنش ، جبهه اش تربت مجنون را می بوسید...
چشمهایش در پی خانه دلش اما شوق رفتن داشت... بی تحمل شده بود ، لابه لای دل افگارش یک طرف کودک و مادر بود یک سو خدایش
انتخابی سخت بود؟!
او برگزید ، گزینش شد و سربلند از امتحان خویش...بی دست شد بی پا و بی سر ، مفقود و بی اثر ، حتی بی نام و گمنام...اما "عند ربهم یرزقون" شد و عروجش خونین و زیبا
سالها می گذرد ، کودک اما تنهاست یاد "پدر" بر در و دیوار همه جا پیداست ، فکه و اروند و کارون و شلمچه بوی او را می دهد...
من و تو ؟!...زنده نگه داشتن یاد پدر تکلیف است ، کمتر از کارش نیست میدانی؟!
بسیار شبها و روزها "اللهم ارزقنا حلاوة شهادتک" زمزمه باید کرد تا چراغ نامشان در دلمان روشن باشد...
سلام
دلتان گرم و سرتان خوش باد ، نانتان گرم و آبتان سرد ، پاسخم دهید که سرها در گریبان است...
اینجا خبری نیست به جز شرجی و عطش ، بکری و گرما. چه کنیم دیگر هدیه ی جنوب همین است به دلهای شما.این روزها صدایی نیست جز قدمهای زود هنگام تابستان و بهاری که نیامده بدرقه اش می کنیم و چشمهایی خواب زده که از فرط خستگی امانشان بریده ، لبهایی ترک خورده که سببش تشنگی ست و آدمهای کهنه ای که انگار از زیر دوش حمام بیرون آمده اند و مثل ارواح میان خیابانها می جنبند.این روزها دلم لک می زند برای چرت عصرانه ی تابستانی ، و بعد از آن یک قاچ هندوانه ی سرخ و خنک...آبتنی توی پرچین های زمان کودکیم که دیگر رد و اثری از آنها نیست.بچه که بودم همیشه تابستان همراه تمام خاطرات تلخ و شیرین تعطیلات ، کسلی خسته کننده ای هم با خود می آورد که فقط بچه های جنوب آن را می فهمند.اما حالا دیگر نه فرصتی برای مرور خاطره هایم دارم و نه حسی برای کسل شدن!
یک جورهایی روزمرگی توی لحظه هایم رخنه کرده و دنبال راهی میگردم تا از شرش خلاص شوم.این نوشته هم بهانه ای بود برای همین و برای قدردانی از شما دوستهای گلم که دیر آمدن هایم را تحمل می کنید و تنهایم نمیگذارید و گاهی به اینجا سرک می کشید.فراموشم نمی شود و اگر گه گاهی گذرم افتاد راهم را کج می کنم و سری به شما می زنم.کم کم نیامدنهایم رو به اتمام است پس کمی درنگ کنید...می آیم
