
چقدر بد است که آدم بهارش را با غصه شروع کند ، و بدتر میشود اگر بخواهی این غصه ها را از همه پنهان کنی و نشان بدهی که "آره چقدر نوروز قشنگه چه بهار دل انگیزی ..."و از این حرفها.
چقدر بد است که یک عالمه حرف داشته باشی و در به در دنبال یک کسی ، یک جایی و چیزی بگردی تا همه اش را خالی کنی اما پیدا نکنی.
چقدر بد است اگر تنهایی عذابت بدهد آنقدر که فراموش کنی بهار است یا پاییز یا زمستان.
چقدر بد است که دلت آنقدر تنگ باشد که گذر زمان را فراموش کنی و بشوی یک مرده ی متحرک.
چقدر بد است که از بهار لذت نبری.
چقدر بد است که حرفهایت را روی کاغذ بنویسی و هی پاره کنی و هی گریه.
چقدر بد است که فراموش کنی ، هم شادی ها را و هم" او" را اما من فراموش می کنم و فراموشت می کنم چون فراموش کردی و فراموش شدم
راستی چقدر سخت است فراموش کردن این همه فکر غم آلود
...
چقدر خوب است از شر نوروز بدت خلاص شوی و روز چهاردهم با مادرت تنها بنشینی و درد دل کنی و غش غش به بدبیاری هایت در نوروز بخندی.
چقدر خوب است که از بوته ی یاس همسایه چند یاس سپید بچینی و یواشکی آنها را در سجاده ی مادرت بگذاری تا نماز صبحش را با لبخند آغاز کند.
چقدر خوب است که حتی برای چند روز گریه را فراموش کنی .
چقدر خوب است که کمی شادی را مهمان دلت کنی.
چقدر خوب است...
راستی چقدر سخت است فراموش کنی این همه خوبی را حتی اگر لحظه ای بیش نباشد
*پ.ن:چقدر خوبه که مثل بچه ی آدم بشینی سر درست و بخونی واسه کنکور
چه شب قشنگی!
من و این آب زلال
و ماهی ها
و بهار و های هوی درختان وهم آلود
که هنوز خمار خواب زمستانی خویشند
و آسمان پر ستاره ی من
و جای خالی تو
که سبز سبز است...
شب زیبای بهاریم برای تو
***
چه لحظه های پر خاطره ای
تنها
کنار آرزوهایم نشسته ام
و در نبودت
زمزمه وار شعر می خوانم
و هی بی اختیار
عکس نقره گون مهتاب را
که بر آب حک شده
با سنگریزه ها خط خطی می کنم...!
شعرم برای تو
***
این عید دیگر چراغ تنهاییم را خاموش کرده ام
رویای حضور تو همراه من است
و روشنگر خانه ی دل آزرده ام
به راستی
چه صمیمانه همسفرم شدی...
عیدم برای تو
