تبليغاتX
نبـود
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385
در پی خوشبختی
 

 

 

درخت خوشبختی

 

اندیشه ام را در حبابی از ابهام حبس کرده ام

و با نقابی زیبا و دروغین

بر چهره ای سرد و نا امید

خوشبختیم را در فریفتن دیگران جستجو می کنم!

تا با لحظه ای غفلت آنها

خوشبختیشان را بدزدم....

از خودم می پرسم این راه درست است؟

گمان کنم در پیچ و خم آرزوهایم گم شده ام

اندیشه ام

در غل و زنجیر است و ناتوان

از تو می پرسم این راه درست است؟

 

+ 9:38 AM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه سیزدهم آذر 1385
باز باران...
 

باران

 

از پشت پنجره به قطرات باران که با عصبانیت خود را به شیشه می کوبند و آرام سر می خورند و پایین می آیند خیره شده ام .

برای دلم روز خوبی ست تنها ذره ای غصه در آن ته جا خوش کرده اند.

به آنها فکر نمی کنم...فقط محو باران شده ام.

من به گریه ی آسمان می خندم ... و از آن لذت می برم.

از شوق در پوست خود نمی گنجم.

اتاق گرم نمی تواند مرا حبس کند رها می شوم و به زیر باران می روم.

ته مانده ی  غصه هایم را با زلالی قطره های باران پاک می کنم.

صورتم را به سوی آسمان می کنم چشمهایم را می بندم و در خیالم غرق می شوم.

خنکای قطرات باران بر روی صورتم شیرینترین حس را برایم می آفرینند.

فریاد می زنم :هی ... باران از ته دلم دوستت دارم ...همیشه برایم زیباترین خاطره هستی ... حادثه ی تو برای دلم تکرار نشدنی ست.

اما انگار او هیچوقت صدای مرا نمی شنود و همیشه من و غصه هایم را رها می کند و می رود.

آه... باران ای کاش تمام نمی شدی...!

 
+ 4:40 PM – نبشته‌ي ميم