
اندیشه ام را در حبابی از ابهام حبس کرده ام
و با نقابی زیبا و دروغین
بر چهره ای سرد و نا امید
خوشبختیم را در فریفتن دیگران جستجو می کنم!
تا با لحظه ای غفلت آنها
خوشبختیشان را بدزدم....
از خودم می پرسم این راه درست است؟
گمان کنم در پیچ و خم آرزوهایم گم شده ام
اندیشه ام
در غل و زنجیر است و ناتوان
از تو می پرسم این راه درست است؟

از پشت پنجره به قطرات باران که با عصبانیت خود را به شیشه می کوبند و آرام سر می خورند و پایین می آیند خیره شده ام .
برای دلم روز خوبی ست تنها ذره ای غصه در آن ته جا خوش کرده اند.
به آنها فکر نمی کنم...فقط محو باران شده ام.
من به گریه ی آسمان می خندم ... و از آن لذت می برم.
از شوق در پوست خود نمی گنجم.
اتاق گرم نمی تواند مرا حبس کند رها می شوم و به زیر باران می روم.
ته مانده ی غصه هایم را با زلالی قطره های باران پاک می کنم.
صورتم را به سوی آسمان می کنم چشمهایم را می بندم و در خیالم غرق می شوم.
خنکای قطرات باران بر روی صورتم شیرینترین حس را برایم می آفرینند.
فریاد می زنم :هی ... باران از ته دلم دوستت دارم ...همیشه برایم زیباترین خاطره هستی ... حادثه ی تو برای دلم تکرار نشدنی ست.
اما انگار او هیچوقت صدای مرا نمی شنود و همیشه من و غصه هایم را رها می کند و می رود.
آه... باران ای کاش تمام نمی شدی...!
