
شب بود ...آنگاه که ستاره ها چادر تاریکی را از دل آسمان پس می زدند ، و سکوت بود ، مثل فاصله ای طولانی بین من و تو ...که مدام وسیعتر می شد.
و من تنها بودم اسیر رویایی تلخ که پر از تاریکی بود و سنگین از نا امیدی .
خواب دیدم...
دیدم که خورشید دوباره طلوع کرد و تلالو پرتوهایش پلکهایم را وادار به سقوط کرد.
دیدم مادرم را که دستهایش به سوی عرش بود و با گونه های نمناک به استقبال فرشته ها می رفت.
و سجاده اش که سفید بود و پر از یاس و آرزو و کمی غصه و درد...
من خواب تو را دیدم...عروس شالیزارها ، دختر کشتزارهای برنج
بوی باران می آمد و خاک نم خورده و درخت و دیاری سبز
دیدم که میان آسمان راه می روی و با سبدی پر از ستاره برای مهتاب آواز می خوانی
لبخند می زنی...و مهتاب را نوازش می کنی...تمام آسمان تو را نظاره می کنند.
دیدم که در دلت غصه نیست و آنها را دور انداخته ای...
چشمهایت بوی گریه نمی داد و یاقوتی از اشک نبود
و صدای قدمهایت را که با شهامت به سوی زندگی پیش می رفتند
من در خوابم امید را دیدم... و شادی... و زیبایی را...
من خدا را دیدم... و بهشت را... و زندگی...
من خواب دیدم...

انگار از دستم دلگیری ، می خواستی گل سرخ باغچه ام را که شعرهایم از او الهام میگیرند نابود کنی . پس چرا آشفته ای...؟
برای چیدن گل سرخ نه دشنه ی تیز بیاور ، نه تبر!
ستاره ی بی آسمانم ! سر انگشت ساده ی تو کافی است تا هر بهار برای بدرقه ی فروردین هزار پاییز پریشان را گریه و زاری کنم و گل سرخ را برای آرامشت قربانی سازم.
مطمئن نیستم ولی انگار از من نیز خسته شده ای ، شعرهایم برایت تکراری اند؟
برای کشتن من نه کوه ونه واژه بیاور!
تنها اشاره ی خاموش نگاهی نابهنگام که از سیاهی چشمانت جاری می شوند کافی است تا از گل سرخ معنی بگیرم و دوباره شاعر شوم.
از لابلای احساست مرگم را جستجو می کنی؟
برای جسم بی جانم ، نه اندوه آسمان لازم است و نه گور زمین!
تنها کابوس بی بوسه رفتن مرا در لحظه ی جدایی در ذهنم یادداشت کن.
من بر دیدگان دریا پنجه ی پندار کشیده ام تا آرزوهای طولانی ام را به ثمر برسانم .
پس...
ای گل سرخ ، ای کوه و ای واژه شکوفه کنید تا اندیشه ام را از سنگینی درد انتظار پاک سازم!
اینجا پروانه و پری به خیال نظاره ی مهتاب ، دریچه ای برای دل من آورده اند.
