
نمی دانستم این حقیقت پر درد و زجر آور را چگونه برایت بازگو کنم ، چون می دانستم که اختبار اشکهایت را نداری و من طاقت دیدن اشک ریختنت را .
می خواستم در آن لحظه ی سخت ، حسم را بفهمی و برای روزهای تنهایی و بی کسی رویای با هم بودن را در ذهنت ترسیم کنی.
چیزی جز سکوت نداشتم اما حتی سکوتم را نمی توانستم برایت تفسیر کنم .
بر روی گلبرگهای گلی گمنام خطی برای هم سفرانم باد و آینه نوشتم ، تا شاید هنگامی که لب پنجره به ستاره ها خیره شده ای و شعرهایت را برایشان مرور می کنی آن را به دستت برسانند.سکوتم را بر روی سریر آینه نقاشی می کنم و کوله بار سفرهای پر اضطرابم را بر دوش باد می گذارم تا هنگامی که نسیم صبحگاهی را نوازش می کنی آنها را نظاره کنی.
همین!
زنجره ی ساعت در شامگاهی غریب ، من و تو ، کوله پشتی خاک گرفته و بوسه ای طویل که با لبهایت خداحافظی کردند از این باور سخت سخن می گفت که این سفر بی بازگشت خواهد بود

صدای دلنشین وآرامی که از سوی گلدسته ها سرازیر می شد انگار داشت مرا از خواب غفلت بیدار می ساخت . حال غریبی داشتم ...لحظه ای آشفته ، کمی دلهره...از بیانش عاجز بودم.
فقط یک چیز در وجودم تجلی میافت ، آن آوای آشنا لحظه به لحظه آرامش را به من تزریق می کرد .
نمی دانم چند صباحی بود که در خواب بودم ،نمی دانستم چقدر در باتلاق تردید فرو رفته بودم...هر چه بود انگار شیطان پیروز این معرکه بود.
لکه های سیاهی که کم کم داشت سپیدی قلبم را محو می ساخت این باور را برایم روشن می کرد که دیگر راهی برای بازگشت نیست.
در نا امیدی گم شده بودم ، تک و تنها در جستجوی چراغ هدایت ، اما نمی یافتم.
دیگر قدم در راه گذاشته بودم و با دریایی از امید به سوی حقیقت گام برمی داشتم.
متحول شده بودم و انگار دستی از پس سایه ها به من اشاره می کرد و مرا به سوی خود می خواند
تنم را از لباس گناه رها ساختم و در "بهاری زیبا" لباس پاکی را به تن کردم و به "میهمانی خدا" شتافتم.
