تبليغاتX
نبـود
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
پرواز را به خاطر بسپار
 

پرواز را به خاطر بسپار

 

همیشه وقتی که لب پنجره ی اتاقم کنار شمعدانیهای بغض گرفته می نشینم و دورادور از پرواز پرندگان لذت می برم با حیرت بسیار به پرواز می اندیشم.

نمی دانم سر رشته ی این احساس چیست؟ اما می دانم که این حس را دوست دارم شاید به این دلیل که شوق پر کشیدن حادثه ای را در ذهنم تکرار می کند، اما وقتی می خواهم از حادثه ای که بانی این احساس شیرین است بدانم ، افکارم سکوت می کنند و مانند غباری که از جاده بر می خیزد و پس از چند لحظه محو می شود ، از بین می روند .

کمی از این اتفاق غم زده می شوم اما دوباره حس پرواز اندوه را از ذهنم می شوید و به سراغم می آید.

چقدر زیباست... شباهنگام وقتی مهتاب چادر سیاهی را از سر آسمان به زیر می کشد ، تو در اوج پرواز با ستاره ها سخن بگویی! احساس سبکی می کنی و گویی که روح از بدن فرار می کند .

همه ی این زیباییها مانند یک شهاب در یک لحظه اتفاق می افتند و از بین می روند.

وقتی با یک جرقه که بیشتر صدای پرنده هاست از افکارم فاصله می گیرم ، هر چه می اندیشم شیرینی احساس چند لحظه ی قبل را به یاد نمی آورم.

تنها ته مانده ی ذهنم یک چیز است ، پرواز...

نمی خواهم این رویای شیرین را از دست بدهم و فقط برایم خاطره باشد ، بنابرین همیشه زیر لب با خود زمزمه می کنم :

آری...  پرواز را به خاطر بسپار. 

 
+ 9:12 AM – نبشته‌ي ميم
جمعه هفدهم شهریور 1385
خیره به جاده ی انتظار
 

 

 

خیره به جاده ی انتظار

 

نمی دانم کدام احساس بود که مرا به سوی دفترم کشاند تا دوباره حادثه ای را روی آن حکاکی کنم.هر چه بود این حس غریب انتظار را در من مجسم می ساخت.می دانستم که توصیفش دشوار بود، اما ندایی درونی سختیها را برایم آسان جلوه می داد.

شاید اشکهای مادرم در آن جمعه مرا وادار به نوشتن می ساخت اما دلیل آشفتگی او چه بود؟.جمعه ها روز تنهاییش بود هرچه درد دل داشت به سجاده اش می سپرد تا آنها را به دست محبوبش برساند.انگار چشم به راه کسی بود که دوریش برای او زجر آور شده بود.

نمی دانم جرا ترس و دلهره تمام کالبد روحم را تسخیر کرده بود،آخر انگار این انتظار مرا نیز محو خودش ساخته بود ،همیشه دوست داشتم جای مادرم باشم و با محبوب خود درد دل کنم: ای خورشیدی که همه انتظار تابیدنت را میکشیم،کاش طلوع می کردی و قلب تاریکم را که خسته از بر دوش گرفتن کوله بار گناه است از وجود نورانیت لبریز می ساختی....

نمیدانم آخر این انتظار تلخ و شیرین چه زمانی به پایان می رسد. شاید روزی آرزوی مادرم برآورده شود، شاید یکی از این روزها انتظار تمام شود،اما شاید عمر من نیز کفاف دیدن آن روز نکند.

شاید این جمعه بیاید ...؟ شاید...!

 
+ 11:29 AM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه دوم شهریور 1385
تو را می خواهم

تو را می خواهم 

 

می خواهم کلبه ای لبریز از عطر نیلوفری بسازم و به یاد تو طاقچه هایش را با پیچکهای زرد و صورتی آذین کنم.

می خواهم پنجره اش را میعادگاهی برای تماشای ستاره های آسمان کنم و هر شب به هوای تو با ستاره ها درد دل کنم و برای آنها از تو بگویم . شاید رازها و آرزوهایم را نیز برایشان بازگو کنم تا با چشمکهایشان به تو بفهمانند که در قلبم چه می گذرد .

می خواهم لب طاقچه ، خاطراتمان را درون قاب عکسی بگذارم تا هر صبح که برمی خیزم آنها را احساس کنم و با شادمانی و طراوت جای خالیت را فراموش کنم و به این امید که روزگاری تو به کلبه ی من پا خواهی گذاشت زنده بمانم .

می خواهم باغچه ام را پر از شمعدانی و شقایق کنم ، گلهایی که در اولین و آخرین روز با هم بودنمان خیسی چشمهایمان را از یکدیگر پنهان کردند و سرپناه اشکهایی شدند که نوید فاصله ها را می داد .

می خواهم نامه ای بنویسم و اشکهایم را برایت بفرستم ، تا بدانی که این روزها چقدر به تو نیازمند شده ام و چقدر دلتنگ خوبیهای گذشته هستم .

می خواهم بدانی که دیگر مخاطبی برای شعرهایم نیست ، همه ی آنها مهمان دفتری کهنه شده اند و گوشه ای افتاده اند و در آرزوی لحظه ای هستند که تو با لحن آرام و دلنشینت آنها را بر لب بیاوری.

می خواهم دوباره شوق دیدار را در وجودت مجسم کنی و زیبایی این لحظه را به من هدیه کنی .

می خواهم از تاریکیها رها شوم و آسوده به دیدار تو بشتابم.

می خواهم با تو بمانم .... .

 

+ 10:30 AM – نبشته‌ي ميم