
دیگر خسته شده ام از این همه بی کسی ، از این همه تنهایی گریزانم نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه ؟ تو که در آن دور دستها نشسته ای و می گویی که به یادم هستی ، باورش برایم سخت شده که مرا به یاد بیاوری .
کاش می دانستی که این روز ها چه زجری می کشم ، آخر چگونه می توانم دوریت را تحمل کنم ، گمان کنم روز خدا حا فظیمان را از یاد برده ای ، و گرنه به قولی که به هم دادیم عمل می کردی . یادت نیست به هم قول دادیم هر روز که از خواب بلند شدیم پنجره ی اتاقمان را به یاد یکدیگر باز کنیم و گلدان کنار پنجره را به زیر نور آفتاب ببریم ، و هر شب خیالمان را که خیس از شبنم است پاک کنیم و به همراه هم به دیار رویاهایمان پرواز کنیم ، یادت نیست که گفتیم هر کس زودتر از دیگری غنچه ی رز باغچه اش گل داد ، او عاشق تر است .
غنچه های رز باغچه ی من گل شدند ، اما از بس نیامدی پژمردند . دلم به حالشان می سوزد آنقدر برای دیدنت صبر کردند تا یک روز باد گلبرگهایشان را با خود به دیار نا امیدان برد ، دیگر از آنها خاطره ای ندارم .
تنها چیزی که برایم مانده قاب خالی خاک گرفته ی لب تاقچه است که روزی خاطرات شیرین گذشته مان را یاد آوری می کرد ، آن را هم تو از من گرفتی
و فقط انتظار را برایم باقی گذاشتی ، انتظاری که روز به روز مرا دل سرد می کند .
من هنوز به پیمانی که بستیم وفا دارم ، می خواهم نامه ام را به دست قاصدکی بدهم تا آنرا برایت بیاورد
اگر فراموشم نکرده ای ، به خانه برگرد ….

