رنجهایت را نمی فهمم،هیچکس رنجهایت را درک نمی کند،همیشه آنها را خط خطی می کنی تا کسی
نتواند از آنها خاطره بنویسد،یا رنج کشیده ای طرح آنها را بر روی گلبرگهای خشکیده ی میان دفترش
حکاکی کند.همیشه از سکوتت اندرزها آموخته ام که گاه در پستی و بلندی عمر ناجی من بوده اند،
آغوش تو همیشه گرم و آرام است و پناهگاه چشمهای خیس من.
راستی،نمی دانم مأمن مرواریدهای قندیل بسته ی شمع دیدگان تو کجاست؟!شاید سجاده ات....
من هر سپیده دم آنها را در میان گلبرگهای یاس باغچه ی قلبم می گذارم...
اگر تو نبودی غصه هایم برای همیشه در صندوقچه ی قلبم محبوس می شدند و گرد و غبار دوری تو
خطی از فراموشی بر روی آنها می کشید،آنگاه دیگر کسی مهمان سفره ی دل من نمی شد.
اگر تو نباشی دیگر بر روی شانه های چه کسی می توانم خستگی در کنم،دیگر چه کسی چشم به
راهم خواهد بود،دیگر فرشته ها عطر بهشت را به چادر سفید چه کسی بپاشند و من هدیه ی روز مادر
را به چه کسی تقدیم کنم.
اگر تو نباشی آخر این زندگی ست...
