تبليغاتX
نبـود
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
آزادی
 
آزادی
 
+ 12:27 PM – نبشته‌ي ميم
جمعه نوزدهم خرداد 1385
گوش کن...

 

گوش کن آواز قناریهای روی درخت را که شاعرانه می سرایند ترانه هایی از عشق،آرامش اشعارشان قلب را به طپش وا می دارد.در حیرتم که سکوت میان شعرها یشان نشانه ی چیست؟شاید زخمی کهنه که هنوز روی قلبهایشان را با هاله ای ازغبار پوشانده آنها را آزار می دهد،شاید منتظرند نسیمی که حاوی عطر سرزمینهای شالیزار است غبار کهنه ی آینه ی دلهای آنان را پاک کند.برای لحظه ای کوتاه بر روی آوازهای نا موزون آنها مکث می کنم،تا شاید بتوانم قسمتی از آرامش اشعارشان را به قلب آشفته ام تزریق سازم.از خاطرات ناگوار که آنها را در بسته ای از فراموشی گذاشتم و در رودخانه ی نقره ای به آب دادم دیگر اثری باقی نمانده اما هنوز لحظه های زیادی برای پیمودن تا رسیدن به آرامش قلب وجود دارد.از آن زمان که تنهایی را برای جشن پاییزیمان به من هدیه دادی تا امروز که دوباره آن را پس گرفتی،از احساس شیرین وجودت و عطر نیلوفرانه ی گیسوانت کاسته نشده ومن هنوز در امواج خروشان گذشته مان غرق می شوم وبه ساحل دریای چشمانت می رسم.هنوز قناریها آوازهایشان را بر روی صفحه ی سپید قلب من یادداشت می کنند،شب فرا رسیده و ستاره ها با چشمک به همدیگر سلام می کنند اما هنوز من گوش می کنم

+ 10:55 AM – نبشته‌ي ميم
جمعه نوزدهم خرداد 1385
به یاد آور...
                                                                                                            

 

آن روز ها را به یاد بیاور روزهایی که لبریز از سکوت بودیم وبه دور ازعشق.روزهایی که بیقراری و گریه

جای محبت را درون قصه ی سرنوشت ما گرفته بود,روزهای دلتنگی.

به یاد بیاور زمانی را که سکوت با هر ضربه اش دستهایمان را از هم دور می ساخت و روزهای بد ما شکنجه گر جانمان بود.آن زمان نیم نگاهی می توانست مرهمی بر آرزوهای دست نیافته ی ما باشد.

لحظه ی خدا حافظی را که به قیمت دست کشیدن از آرامشی که بوسه هایت بانی آن بود, هرگز فرامش نخواهم کرد.حسرت اینکه ای کاش حادثه ها مجال دیدار دوباره را به ما بدهند دیگر به حقیقتی دست نیافتنی مبدل شده بود.وقتی که دیگر هنگامه ی  مرگ روزهای به یاد ماندنی نزدیک بود دوباره نامه ی خیس اشکی را که در آخرین شب مهتابیمان برایت می نوشتم خواندم.از اینکه احساس ناشناسی در حاله ای از اضطراب می توانست

جای این سکوت زجرآور را در نگاه ما بگیرد شادمان بودم.یاسهای خشکیده ای را که یاد آورعطر گیسوانت بود همسفر نامه ای ساختم که سرشار از عشق و امید به لحظه ی دیدار بودند.

به یاد بیاور لحظه ی دیدار دوباره را.زمانی که التهاب بوسه ی دوباره دستهایمان را لحظه به لحظه به هم نزدیکتر می ساخت, زمانی که پایان روزهای پر از سکوت را در زیر درخت سیبی جشن گرفتیم و آن روزهای تلخ را در رودخانه ی پاییزی ریختیم و سوگند خوردیم به عشق پاکمان که بر روی "جدایی" خظ قرمز بکشیم.آن روزها را به یاد بیاور... 

 
+ 9:40 AM – نبشته‌ي ميم