Tue 18 Aug 2015

اگر از من بپرسی، می‌گویم شهری را می‌شود گفت «شهر» که شب‌ها «زنده» باشد، خیابان‌هایش سرتاسر شب را نفس بکشند و به‌راه باشند و سبز و آبیِ چراغ مغازه‌ها خوش رنگ‌اش کنند. شهری که بعدِ هفت شب خیابان‌هاش بمیرد شهر نیست. به جایی که هنوز هوا تاریک نشده کرکره‌ها پایین برود نمی‎شود گفت شهر.

شهر باید شب‌هایش پر جنب و جوش و تماشایی باشد. چه فایده که فقط روزهایش این شکلی بشوند. اصلن شهرها با شب‌ها خودِ واقعی‌شان می‌شوند و معنی می‌گیرند. روز که زندگی خودش به جریان می‌افتد و نیازی به مغازه و ماشین و آدم نیست، آفتاب خودش به تنهایی جور همه را می‌کشد.

شهر باید شب بشود شهر؛ خواستنی بشود، بعد از غروب، خیابان‌هاش جان دوباره بگیرند با ازدحام نورها و رنگ‌ها، پیاده‌روهاش قدم‌زدنی بشوند و آدم‌هاش احساس امنیت کنند؛ مثل خودِ روز، خودِ آفتاب.

بعد؛ این‌طوری که باشد، می‌توانی آرامش چهره‌ی دخترکان شهر را توی پیاده‌روی‌های آخر شب‌ات لذت ببری، می‌توانی توی نگاه‌شان امنیت را ببینی و حسابی کیفور شوی از این‌که زنی بدون وحشت و اضطراب، آسوده و بی‌خیال، و انگار که اصلن دور و برش تاریکی نیست، سرخوش هدفونش را برده زیر روسری و قدم‌هاش ناخودآگاه با موزیک‌اش یکی می‌شوند؛ و آرام می‌شوی.

 

- تو بگو شهر اگر شب‌هاش جان داشته باشد، گنجشک‌ها می‌خوابند اصلن؟ نمی‌خوابند که! یک‌سر آواز می‌خوانند و بازیگوشی می‌کنند توی شاخه‌ها...

 

+ 17:47 PM |