تبليغاتX
نبـود
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
:

این‌جا، زندگی هفت شب به بعد یک‌باره کُند می‌شود تا آخر سر به سکون برسد. اولِ صبح‌ها را ندیده‌ام هنوز اما در طی ِ روز پرتو آفتاب بر تن‌ات که بنشیند دوست داری ساعتی را کز کنی توی کنج ِ آفتاب‌گیری و لذت ببری. سرِ ظهر هوا چنان ساکن می‌شود که هوس ِ چرتی کوتاه، مدام پشت پلک‌ها را آزار می‌دهد.

عصرها، آفتاب که آرام‌آرام سمت کوه می‌رود و نزدیکِ خط جداکننده‌ی آبی ِ کوه و آسمان می‌رسد هوا دوباره به سردی می‌رود. با این وجود دلت می‌کشد که بزنی بیرون و خیابان را قدم بزنی، آدم‌ها و معدود فروشگاه‌ها را تماشا کنی

آدم‌ها هم را که می‌بینند در چشم‌ها و چهره‌ها خیره می‌شوند تا نشانی از آشنایی بجویند؛ و اگر جستجوی‌شان ثمری داشته باشد دست در هوا می‌تکانند. کودکان اگر در مسیرت عبور کنند یا سلام می‌دهند یا خیره‌خیره نگاه می‌کنند.

سکوت را به سادگی همه‌جا پیدا می‌کنی، سکوتِ ناب و حقیقی.

+ 4:15 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388
:

کمتر می‌خندد، اگر هم خندید چنان بر دلت می‌نشیند که آرزو می‌کنی خنده‌ش تمام نشود و ساعت‌ها تماشایش کنی. کوچکی ِ انگشتِ دست‌ها و پاهایش حیرت‌انگیز است و جادویت می‌کند.

به من خیره می‌شود و نگاهش را خیلی طول می‌دهد، من هم جوابش را با نگاه‌های طولانی می‌دهم. فاصله‌ی گریه و خنده‌اش همیشه کوتاه است. زمانشان هم، گریه خُرده‌ای بیشتر است البته. اندازه‌ی هر دوشان اما خیلی بزرگ است، همان‌طور که انتظار داری و باید باشد.

خلاصه بدجوری بلد است آدم را بمیراند.

+ 4:27 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388
:

طلوع ِ فراموش ناشدنی ِ صبح ِ امروز را جایی بالاتر از ابرها تماشا کردم، جایی که نگاه گم می‌شد توی کبودآبی ِ نامتناهی و سفیدِ ابر.

طلوع ِ امروز آذینِ ابرهای بنفش ِ روشن و سرد بود با ته‌مانده‌ای از خاکستری، که هرچه سمت خورشید می‌رفت آسمانش به زردی می‌نشست. و ابرهای بنفش دورتر از طلوع اگر بودند قرمزی محوی روی‌شان را می‌گرفت.

تماشایش، حسش، خیال‌بافیدنِ همراهش، درگیر ِ شور بود و لبخند.

+ 7:41 PM – نبشته‌ي ميم
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
:

چه نومیدانه به دنبال نشانه‌ها و نشانی‌ها گشتم. نشانه‌هایی که باید رنگ و بوی تو را می‌داشت. نشانی‌هایی که آخرش به تو می‌رسید.

چقدر نیافتم، مقهورانه و مغرورانه نیافتم. چه جستجوی باطلی بود، و می‌دانستم. می‌آفریدم، رد و اثرها را. تا شاید در خیال واهی من روزگاری بشود که بیایی و این آثار شکل تو گیرند. جانِ تازه، شور دیگر بگیرند یادهایم.

چه اصرارم بر این گشتن و نیافتن خودخواهیِ مرا جار زد و نشنیدم.

چقدر دل‌خوش کردم به نشانه‌های کوچکی که هرگز برای من نمی‌گذاشتی. چقدر زیر و رو کردم‌شان و دست بر سر و روی‌شان کشیدم. چه دل‌گیرانه و معصوم بود لحظه‌ی دانستنِ این‌که یادی بر من می‌آوردی.

چقدر سکوت بود، دردناک و غم‌آلود.

مرا بر این جستجوی بی‌پایان عادت شده دیگر. عادتِ نیافتن و نرسیدن.

چقدر نیامدی.

+ 6:57 PM – نبشته‌ي ميم
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
:

 

From: Sabino

+ 10:37 PM – نبشته‌ي ميم
شنبه بیست و یکم آذر 1388
:

مرثیه بنویسم امشب برایت؟

بنویسم که چه روزگارم است وقتِ این نوشتن، و تو نخوانی‌اش؟

واژه‌هایم صبر کنید، نروید، نگریزید از من... می‌خواهم روایتِ «او» کنم.

گریه‌هایم کجایید، کو اشک‌های من؟ از که بجویم؟ سپیده‌دم یا بستر خیس؟

...

ببین؛ واژه‌هایم، اوهامم، بهانه‌هایم، می‌گردند و می‌چرخند و می‌آیند می‌شوند تو. می‌شوند حجم سنگین شب‌گریه در بالش خیس. هی می‌آیم بنویسم، هی گُر می‌گیرند واژه‌ها توی سینه. دیگر شرم ندارد که بگویم چه لحظه‌ها نوشتن ِ امشب را ترسیم و خیال کردم.

ببین؛ نمی‌شود. وامانده‌ام، مثل عصر جمعه‌ی اسفند هشتاد و هفت. مثل تمام ِ بهار هشتاد و هشت و تابستانِ بی‌رحمش. هر چه شور و شوق نوشتن و گفتن بود، از تو بود فقط. و رنج می‌دانی کجاست که؟ «تو» را پنهان می‌کردم لای کلمه‌ها و سطرها، ناتوان و رنجور.

چه فراموشی ناگوار شده.

ترساندی مرا، از خواندن و گفتن و بودنت. می‌دانستی نزدیکِ رفتن است. می‌دانستی همیشه، که چقدر درد برای کشیدن داشت این ماندن.

ببین؛ گریه‌های من کجاست؟ نهایتِ این خیال چطور؟

چه اندیشیدن به مرگ دم‌دستی شد، چه بی‌قراری عادت.

چه پوچی ریشه دوانید، چه تنهایی نیاز.

من چه کنم با این‌همه رویای پوسیده و امیدِ باد کرده روی دستم؟ چه کنم با این بی‌تابی مدام؟

چقدر سکوتت بی‌رحمانه و عزیز شده. چقدر فرتوت شد جوانی‌ام.

من تو را باختم یا خودم را؟

ببین؛ پاییز آمد و باران هم، کو پس شب‌پرسه‌هایی که وعده کرده بودی‌شان؟

پاییز تمام شد.

ببین؛ قاب خنده‌ات مانده گوشه‌ی ذهن، شاخ و برگ زده و گُل داده. هم نگاهت شده رود.

این پیکرِ قحطی‌زده تُهی ماند از رمق؛ نسیم ِ ابرآور.

ببین دیوانگی و شوریدگی‌ام را؛ هنوز پلکِ نم‌آلود بندِ خیالِ نوازش دستت، شب‌ها برهم‌نمی‌آید. انگشت بی‌اختیار به هوای حس ِ طره‌ای می‌لغزد. و لبخندِ ناشیانه‌ی مسرت از وهم ِ حضور تا سحرگاه با دهان من است.

...

برایم لالایی بخوان. یاد گرفته‌ای؟!

من حافظ بخوانم برایت:

«مرا مهر سیه‌چشمان ز سر بیرون نخواهد شد...» حافظ همیشه به من می‌گفت، دل می‌سپردم و گوش نه، جان می‌سپردم و تن نه.

نمی‌خوانی...؟

...

ببین؛ یادم نمی‌آید واژه‌های دور ِ خاموش و خسته را، آن‌هایی که روزها پیش کنار گذاشته بودم برایت که بگویم‌شان. چقدر ناگفته تلنبار شده روی هم. چقدر شعر ِ ناخوانده گفتم برایت.

با سوزِ این نواها چه کنم من؟

: «نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی...» ، «بی تو دل و جانِ من سیر شد از جان و دل...»

خروار ِ بی‌کسی‌ام بر دوش را کجا چاره کنم؟

...

تو در من ناتمام ماندی.

+ 3:28 AM – نبشته‌ي ميم
جمعه بیستم آذر 1388
:

این سرگیجه‌ی سرسام‌آور اگر نیافتاده بود به جانم، گفتن از پیاده‌رو ِ امروز صبح و قدم‌زدنش شکل دیگری می‌بود. نمی‌گذارد لذتِ کشف کردنش را جوری بگنجانم توی واژه‌هام که نزدیک به حقیفت باشد. نمی‌گذارد بگویم که سرگیجه فراموشم شد اصلن وقت خیره شدن به زردبرگ‌هایی که باد پاشیده بود روی سنگفرش. یا سبزی که از روی نرده‌ها ریخته بود بیرون، مثل گیسو، که با تمام سنگینی سر، گردن می‌کشیدم و تا قهوه‌یی تیره‌ی شاخه‌های درهم تنیده‌اش را تماشا می‌کردم و حظ می‌بردم.

یک پیاده‌رو دیگر، کوتاه‌تر اما چشمگیرتر، باران‌خورده و کم‌عبور، با درختچه‌های تا کمر رسیده در یک‌سو و دیوار در سوی دیگرش، حسابی سرخوشم کرد چند روز پیش. موسیقی که بدجور اول صبح می‌چسبد به‌م می‌نواخت، نم‌نم ِ آسمان هم به راه بود و کوه نو نوراتر و پیداتر چشم‌نوازی می‌کرد برای خودش.

علی‌الحساب این دوتا را داشته باش، تا ببینم پاییز چیز دیگری هم در چنته‌اش دارد یا نه.

+ 9:8 PM – نبشته‌ي ميم
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

 

قسمتِ امروز ِ من با تو، این شد که آسمان ببارد و کوچه‌های خیس‌خورده را قدم بزنیم. دانه‌های باران بر تن ِ من و تو بریزد و خیس ِ خیس، واژه‌هامان از میان شیطنتِ قطره‌ها عبور کنند و برسند به هم. حرف‌های آبستن ِ درد و تنهایی و دوری، رازهایی که وقت عیان کردنشان بوده لابد، بس که خاک خورده بودند توی سینه.

گفتن؛ از هست‌ها و نیست‌ها و شدن‌ها و ناشدن‌ها به گمانم با تو خوب است فقط، تو که می‌گذری، تو که ناخواسته اشباع شدی از نفرت. نفرتی که معصومانه از ریزدانه‌های نشسته بر مژه‌هات نمایان می‌شود، می‌نشیند روی سیاهی چشم و نگاه می‌شود. نفرتی که عاجزی از وجودش و عادت شده دیگر.

گفتن از نونِ پایان و هوار شدنش به تکرار، یعنی که بی‌گناه محکوم می‌شوی و می‌شویم.

شور و هیاهوی باران را بازو پیچیده به بازو و شانه همسوی شانه، انگشت‌ تنیده به انگشت و کف دست‌ها روی هم، فهمیدنش چون تویی را می‌خواهد. تویی که می‌فهمم چقدر ناتوانم وقت خزیدن سرما زیر پوستِ روشن و مهتابِ دست‌هایت، از گرم کردنت. و عاجزانه بوسه بکارم سینه‌ی دست‌هات، شاید که گرم شدی. که چقدر دست‌هایم سرد و بی‌روح‌اند. و لب‌هایم که اسیر سردی شدند، دیگر مستعصل و پریشانم.

ساعتی پس از سپری شدن و گذشتن ِ این لحظهها، گرمی دستم به چه کارم خواهد آمد، زمانی که تو دوری.

رنجور و لبریز ِ حس بیهودگی، فرو رفتن به خود و گم شدن در چیزی که ساده از دست شد، در تو که می‌گذری و من که می‌مانم.

+ 11:29 PM – نبشته‌ي ميم
چهارشنبه هجدهم آذر 1388
:

«...

بویش می‌کنیم و می‌بوسیمش. با او حرف می‌زنیم. بلند می‌شویم می‌رویم وسط پل. دوباره کنار هم می‌خوابیم و می‌چرخیم سوی هم. یک دسته از موهای رویا را می‌گیرم توی دستم باهاشان بازی می‌کنم.

- رویا یک چیزی بپرسم؟

- بپرس عزیزم.

- تو بین کلینت ایست‌وود تنها و مارلون براندوی عیاش کدام را می‌پسندی؟

- آلن دلون زن باز را.

جمله‌ی آخر تمام نشده پیشانی‌ام را به‌سرعت باد می‌بوسد و قهقهه‌ی ترسناکی می‌زند و با سرعت می‌دود آن‌طرف پل. فریاد می‌زنم: «فکر نمی‌کردم از این حرف‌ها بلد باشی!» می‌دود و مانتو و روسری‌اش را در‌می‌آورد می‌گوید: «کجاش را دیدی.»

ساعت چهار صبح است.

 

پُل‌ها - مهدی ربّی

+ 11:46 PM – نبشته‌ي ميم
سه شنبه هفدهم آذر 1388
:

+ 2:43 PM – نبشته‌ي ميم