Thu 17 Dec 2015

دو چیز رنج دوست‌داشتن را زیاد می‌کند.

سکوت، و انتظار

و حاصل هم‌زمانی این دو رنجی‌ست مدام...

+ 19:8 PM |
Wed 2 Dec 2015

یک شماره‌هایی هست که هیچ‌وقت از ذهن آدمی پاک نمی‌شود... شماره‌هایی که آغشته به خاطرات آدم‌های خوب زندگی‌ است و فرقی نمی‌کند چقدر از رفتن و نبودن آن‌ها گذشته، چقدر از دنیای‌شان فاصله گرفته‌ای و از دیدرس تو محو شده‌اند.. فقط همیشه دنبال بهانه‌ای می‌گردی که بروی پای یک کیوسک تلفن و بی‌هوا کلیدهایی که همیشه از حفظ بودی تندتند بفشاری و منتظر بمانی تا دو سه بوق اول بخورد و قطع کنی! آدمت بماند با یک شماره‌ی ناشناس و شاید یک کنجکاوی گذرا، تو بمانی و خرواری از اوهام و فکر پوچ و رویای سوخته...

+ 12:18 PM |
Tue 6 Oct 2015

و از جمله‌ی آن بعضی زن‌هایند که به افیون مانند و چون بوی تن ایشان به مشام‌تان رسد دیگر فاتحه‌ی خود را بخوانید، که هرگز از بوی خوش اینان راه گریزی نیست. و در این راه مردان را تنها چاره آن است که همه‌ی آن زنان فراخوانده شوند و بر جبین‌شان نویسند: «هشدار! خطر اسارت» 

+ 12:35 PM |
Tue 29 Sep 2015
 

دوباره...

 

+ 7:7 AM
Mon 19 Mar 2012

 New Moon, The Meadow *

 

+ 22:37 PM
Mon 21 Nov 2011

اگر از من بپرسی، می‌گویم شهری را می‌شود گفت «شهر» که شب‌ها «زنده» باشد، خیابان‌هایش سرتاسر شب را نفس بکشند و به‌راه باشند و سبز و آبیِ چراغ مغازه‌ها خوش رنگ‌اش کنند. شهری که بعدِ هفت شب خیابان‌هاش بمیرد شهر نیست. به جایی که هنوز هوا تاریک نشده کرکره‌ها پایین برود نمی‎شود گفت شهر.

شهر باید شب‌هایش پر جنب و جوش و تماشایی باشد. چه فایده که فقط روزهایش این شکلی بشوند. اصلن شهرها با شب‌ها خودِ واقعی‌شان می‌شوند و معنی می‌گیرند. روز که زندگی خودش به جریان می‌افتد و نیازی به مغازه و ماشین و آدم نیست، آفتاب خودش به تنهایی جور همه را می‌کشد.

شهر باید شب بشود شهر؛ خواستنی بشود، بعد از غروب، خیابان‌هاش جان دوباره بگیرند با ازدحام نورها و رنگ‌ها، پیاده‌روهاش قدم‌زدنی بشوند و آدم‌هاش احساس امنیت کنند؛ مثل خودِ روز، خودِ آفتاب.

بعد؛ این‌طوری که باشد، می‌توانی آرامش چهره‌ی دخترکان شهر را توی پیاده‌روی‌های آخر شب‌ات لذت ببری، می‌توانی توی نگاه‌شان امنیت را ببینی و حسابی کیفور شوی از این‌که زنی بدون وحشت و اضطراب، آسوده و بی‌خیال، و انگار که اصلن دور و برش تاریکی نیست، سرخوش هدفونش را برده زیر روسری و قدم‌هاش ناخودآگاه با موزیک‌اش یکی می‌شوند؛ و آرام می‌شوی.

 

- تو بگو شهر اگر شب‌هاش جان داشته باشد، گنجشک‌ها می‌خوابند اصلن؟ نمی‌خوابند که! یک‌سر آواز می‌خوانند و بازیگوشی می‌کنند توی شاخه‌ها...

+ 11:51 AM
Thu 22 Sep 2011

 

 

این روزها، روزهای گوش سپردن به «ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی»های یک صدای نحیف و دلنشین است که پسرکی را، گمشده لابه‌لای درخت‌چه‌های چنار و غرق در رویا و آرزو، آرامِ آرام می‌کند.

این روزها نور آفتاب دوخته می‌شود به سینه‌ی خیابانی کوچک منتهی به میدانی با نخل‌ها و اطلسی‌های‌اش که سر صبح عطرشان آدم را بی‌هوش می‌کند.

این روزها روزهای ازدحام و رخنه‌ی تردید در تمام جانِ خسته‌ای‌ست که می‌خواهد یقین پیدا کند راه را درست رفته یا نه...

شاید که بعد، کوله‌پشتی‌اش را بردارد و برود سفر؛ برود یک‌جایی خودش را گم و گور کند که دست هیچ آشنایی برای خراب کردن رویاهای‌اش به‌ش نرسد، و همان‌جا سرش را بگذارد و از دست این‌همه اوهام و خیال آرام بگیرد و بمیرد.

 

+ 22:48 PM
Mon 22 Aug 2011

تصـویـر اکنـون مـن، کـوچـه‌ای‌ست بـاران خـورده، با بـرگ‌ها و گلبـرگ‌های پـاشیـده بر سینـه‌ی سنگ‌فرش‌هـای نمـور، دیوارهـای نمنـاکِ تیـره‌شده و باغچـه‌هـای خیس، که آرامش را با احترام می‌گذارد جلوی آدم، دستش را می‌گیرد و مـی‌بـرد پشت نرده‌های سبز پنجره‌ی تک‌اتاقی که پنج‌سالگی را آن‌جا تمام کرده. و هیچ‌وقت بدون کمک مادرش نتوانسته کنار پنجره بنشیند و پاییز و زمستانِ دلنشین بیرون را تماشا کند.

من مطمئنم که اگر فیلمساز بودم، فیلمی می‌ساختم که تمـام سکانس‌های‌اش خیابان‌ها و کوچه‌ها و آدم‌ها را، بعد از بارش بی‌امـان باران - بهاری و پاییزی و زمستانی‌اش زیاد فرقی نمی‌کند- روایت کند.

من اگر دستی در موسیقی داشتم، حتمن سراغ نُت‌ها و نواهایی می‌رفتم که شنونده به کمک آن‌ها برود توی کـوچه و خیابان‌های فیلم قدم بزند، تا جسم و روح‌اش آرامش اکنون من را سر بکشد. و سیراب و پُـر نشـاط به حقیقت بازگردد.

من اگر نویسـنده‌ای، شـاعری چیزی بشوم، به یقین یک روز واژه‌ها و سطرها و مصرع و قافیه‌هایم رنگ و بـوی شهر ِ بعد از باران را به خود می‌گیرند. با تمام کوچه‌هـا و باغ‌هـا، خیابان‌هـا و آدم‌هـای‌اش، با تمام پیاده‌روهـا و درخت‌هـایش. و کتابم قصه‌ی مـن‌ای را شرح می‌دهد که دست توی جیب و هدفون به گوش، موسیقی‌اش را توی کوچه پس کوچه‌ها قدم می‌زند. درخت‌های توی حیاط‌هـا را تماشا می‌کند و به جستجـوی آدم‌های خوب‌اش تمـام شهر را مـی‌جورد.

اگر از من ساخته بـود، هر جـور که شده، عطر آدم‌های خوب زندگی‌ام را همیشگـی می‌کردم. به احتمال قوی بوی دست‌های‌شان را. این‌طور هر وقت آن‌ها را گم می‌کردم پیدا کردنشان برای‌ام ساده‌تر می‌بود. و یا هر وقت برای همیشه می‌روند و از خودشان هیچ اثری نمی‌گذارند، من بوی‌شان را داشته باشم، تا هر وقت دلتنگ می‌شوم آرامم کنند.

اگر از من ساخته بـود، با شعری یا موسیقـی‌ای یا هر چیز دیگر، کاری می‌کردم که آدم‌ها بتوانند حس گنجشک‌های فرو رفته میان شاخ و برگ‌های لیمـو را، هنگام پریدنشـان، درک کنند. شاید این‌طور بتوانند با غم‌انگیـزتریـن جاهـای خـالی زندگی‌شان کنار بیایند.

من احتمالن یک‌بـار برای همیشـه فیلمی که دوست داشتم بسازم را تماشا می‌کردم، موسیقی‌ای که دوست داشتم بسازم را توی گوش می‌گذاشتم و در زمزمه‌ی شعرهایی که دوست داشتم بگویم گـم مــی‌شدم. هـم‌نـوا بـا گنـجشک‌هـا، کوچـه‌هـای باران خـورده‌ی شـهر را قدم می‌زدم و بوی آدم‌هـایـم را تا عمـق جسـم و روح استشـمـام می‌کردم؛ شاید که این دلتنـگی مـدام تسکین می‌یافت. بعد دست خودم را می‌گرفتم و مـی‌بـردم توی دسـت‌نخـورده‌تـرین و کـم‌دیـده شـده‌تـرین گوشه‌هـای تمـاشایی شـهر و خودم را برای همیشـه گـم و گور می‌کـردم.

 

...

 

در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن‌که در میدانِ وجدان‌های مردم، خاکریزهای‌تان پی در پی در حال سقوط است.

فرقی نمی‌کند چه روز تلخی، فرقی نمی‌کند بیانیه‌ی شماره‌ی چندم؛ تنها فرق‌اش شاید احتمال زیادِ فراموشی التهاب خیابان‌های چند وقت پیش ِ شهرها باشد. یا لااقل فراموشی ظاهری‌مان. هر چقدر هم دل‌های‌مان، ذهن‌مان و اشتیاق‌مان در جوش و خروش باشد. فراموشی چیزی‌ست شکل ظاهر الان ما. شکل چشم‌های نگـران و نگـاه‌های پُـر اضطراب بعـد از دیدن اتفـاق‌های تـلخ و کاری از دست هیچ‌کس برنیامـدن، شکل شنیده‌های بی‌تفاوت از خبرهای نـه‌چنـدان خوب. شکل کوچـه‌هـای سرحال و شلوغ ِ شش ماه پیش و کوچـه‌هـای پوسیده و پلمب شده‌ی اکنون. شکل نگرانی‌های پیوسته و دست روی دست گذاشتن‌های پیوسته‌تـر. خواسته و ناخواسته به شدت شبیه فراموشی شده‌ایم و مـدام فرو می‌رویم درون خودمـان...

 

آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن‌که از پل گذشتیم به سرنوشت یک‌دیگر اهمیت ندهیم و جان‌های‌مان نمی‌خواست که پس از چشیدنِ طعم آن یگانگی، از نو پراکنده شویم.

فرقی نمی‌کند کدام پاراگراف از کدام بیانیه‌ی پُـر امید؛ این سطرهایی که چیده شده‌اند و در بالا آمده‌اند، شاید چیزی شبیه به حرف آخر باشند، یا شاید هم شروع از اول.

 

+ 19:51 PM
Sat 18 Jun 2011
ای شاخه‌ها آبست تو، وی باغ بی‌پایان من

گمان مبر که چو نیستی، نیستی. با تن‌ات فاصله‌ام افتاده، با دست‌ها و چشم‌ها و دهان و دل‌ات؛ من و خیال‌ات که گاه و بی‌گاه درهم آمیخته می‌شویم. من و خیال‌ات که شام و سحر و سپیده نمی‌شناسیم، من و خیال‌ات که مرز نداشته‌ایم هیچ‌وقت، فاصله نمی‌دانسته‌ایم.

من و خیال‌ات فرقی نمی‌کند برای‌شان که، امتحان هشت صبح خرداد باشد یا نُه شبِ فرو رفته توی صندلی اتوبوس، وسط کویر. لالایی خواندنی برادروار باشد برای بارانِ کوچک، یا پاها خسته و صورت عرق کرده توی منطقه‌ی شش زمین والیبال، یا حتی صندلی روبروی شاگرد میان هم‌همه و خنده‌های رفقای سرخوش از شب‌گردی درکنار هم. اصلن فرقی نمی‌کند برای‌شان، اصلن بهانه نمی‌خواهند و نمی‌دانند چیست. فقط کافی‌ست مجال بیابند که گلاویز هم شوند. بریزند توی ذهن و دل و روح من و خُرد و خرابم کنند.

قرار نبود که، هیچ‌وقت تن‌ات برای من باشد. که خیال‌ات حتی این‌یکی را هم برای من آورده گاهی. بعضی شب‌ها هست که من هر قدر مقاومت کنم، جلوی نمناکِ بوی موهای‌ات، جلوی سنگین و آرامش دست‌هات روی سینه را نمی‌توانم بگیرم هیچ.

تن‌ات، خودخواسته محصور دیگری‌ست. و بخش بزرگی از وجودت. اما بخش کوچکِ دیگری هم هست از وجودی تو. و آن بخش کوچکِ آزاد مالکی ندارد، صاحب‌اش خود تو هم نیستی، صاحب‌اش «من»‌هایی هستیم که آرام و خاموش، شب‌هایی را با آن صبح می‌کنیم. من‌هایی که حتی بخش کوچک و آزاد وجودمان هم اسیر «تو»هایی چون تو هست.

و با این وجودِ کوچک و ناب سرخوش و سرمست‌یم. و داشتنِ این به‌مان یاری می‌دهد که «ای آن بیش از آن‌ها، ای آن من، ای آن من»‌ها را چنان بخوانیم که دل و دهان‌مان گـُر بگیرد.

+ 20:20 PM
Tue 17 May 2011

هميشه دنبال يك لحظه‌ي كوتاه و آني مي‌گردد كه دل بدهد به سرخوشي‌هاي كوچكش و حسابي حظ‌شان را ببرد. مثلن وقت‌هايي كه بين كلاس‌هاي خواب‌‌آور و بدريخت نصيبش مي‌شود را، مي‌رود توي كافه‌ي دانشگاه و همين كه يكي از ميزهاي دنج ته كافه را خالي مي‌يابد، توي هوا آن را مي‌قاپد و بساط هميشگي‌اش را پهن مي‌كند روي سطح چوبي خاكستري ِ تيره‌ي ميز. از حالا به بعد تمام كافه و آدم‌هايش متعلق به او هستند. و اگر بخواهم از اين بگويم كه بساط روي ميزش چيست و چگونه آن‌ها را كنار هم مي‌چيند اين‌گونه مي‌توانم بنويسم كه اول از همه يك چارپايه‌‌ي اضافي برمي‌دارد مي‌گذارد كنار دستش، و كوله‌اش را مي‌اندازد روي آن. زيپ جلويي كوله را كه باز مي‌كند مي‌فهمم كه قرار است هدفون‌اش را بگذارد روي ميز. هدفون را كه گذاشت نوبت موبايل است. تا اين‌جاي كار هميشه ثابت است اما از اين به بعدش دو حالت دارد. اگر قرار باشد چيزي سفارش بدهد، پا مي‌شود مي‌رود جلوي بار و سفارش‌اش را كه داد برمي‌گردد پشت ميز، و گرنه زيپ بالايي كوله را باز مي‌كند و دفتر و كاغذهايش را مي‌كشد بيرون، بعد دوباره برمي‌گردد سمت كوله‌هه و يك زيپ كوچك ديگر را باز مي‌كند تا خودكار سبزش را بردارد. حالا ديگر وقتش رسيده كه هدفون را از توي قاب چشم‌نوازش دربياورد، وصلش كند به موبايل و گوشي‌ها را بچپاند توي گوش، موسيقي... كه مطمئنم بدون آن زندگي‌اش نمي‌چرخد؛ و شروع مي‌كند به نوشتن كه اين آخري، كاري هست كه تا پايان ِ نشستن‌اش توي كافه مشغول انجام آن مي‌بينم‌اش.

...

يا وقتي دارد از دالان‌هاي پوشيده از برگ‌هاي تماشايي و ‌سبز ِ روشن خوابگاه رد مي‌شود، اين فرض محال است كه او را در حال بوئيدن و جستجوي سمج‌اش براي يافتن عطر اطلسي و شب‌بوها و ياس‌ها نيابيم. سرمستي و لبريزي‌اش از رايحه‌ي ارديبهشتي اطلسي و ياس‌ها ديدن دارد حسابي. و شكل گام‌هاي‌اش، سمت نگاه‌هاي سردرگم‌ش به ما مي‌گويد كه اين آدم، اين‌جا، خيلي حالش خوب است.

سخت نيست فهميدن اين‌كه در دنياي او، عبور از اين دالان‌هاي مرموز و شگفت‌انگيز چقدر براي‌اش زندگي‌ست...

حالا اين‌ها همه يك‌طرف، شب‌پرسه‌هاي ديوانه‌وارش طرف ديگر، كه بدون شب‌گردي و گذشتن از چند پياده‌رو آشنا خوابيدن براي‌اش ناخوشايند است، كه اين كار براي او خود ِ آرامش است و شب را نهايت دوست مي‌گيرد.

همه‌ي اين دل‌خوشي‌هاي كوچك را - كه تازه خيلي‌هايش اين‌جا نوشته نشدند - يك به يك زندگي كرده و مي‌كند. و بدون‌شان او تقريبن نيست.

خواستم بگويم همچو آدمي هستم من...

+ 19:34 PM
Sun 8 May 2011

...

بیا و براي‌ام بگو دوباره... از شب‌پرسه‌هاي خيس و خسته‌ي خاموش‌مان، از آرامش كه مي‌گذرد از من و تو همان‌گاه كه زمزمه مي‌كنيم هم‌ديگرمان را، از عبور دردآور روياها در ذهن پريشان و از هجوم و ضرب‌آهنگ اضطراب كه مي‌تازد به سوي سينه‌ي بي‌تاب.

بگو؛ از جستجوي مضحكي كه سحر، چشم‌ها براي يافتن خواب در تكاپوي‌اش دمي ني‌آسايند. از يافتن تلالو نور در حاشيه‌‌ي ميز و لابه‌لاي كتاب‌ها هم.

از بيهودگي و فرسودگي روح و سردرگمي و سراسيمه‌گي خيال، از طغيان اوهام پوچ شبانه بگو.

از محالِ «رهايي» كه خواب و بيداري‌ات را گرفته و شبانه‌هاي دل‌گير و مغشوش براي‌ات آورده، از آتش‌فشان واژه كه بند يهانه‌اي‌ست تا فرو ريزد بر دهان افيون زده و بكوبد و درنوردد تمام‌ات را؛

بيا بگو براي‌ام...

بگو كه امشب كجايي،

تو امشب كجايي؟...

 

 

?Where are you tonight

Wild flower in starlit heaven

Still enchanted in flight

* Obsessions lament to freedom

...

 

 

تو امشب کجايی؟

گل‌های وحشی به زیر نور ستاره‌های بهشتی

هم‌چنان مسحور در پرواز

و حسرت آزادی، تمام دغدغه‌‌ی من...

  

Angelica *

 

+ 18:38 PM
Thu 14 Apr 2011

خستگی که داشت قدم‌ها را نامنظم می‌کرد و چشم‌ها ردِ نقش ِ تکراری موزاییک‌ها را مرور، وقت عبور از باغچه‌ی فسقلی‌ای که عطر شبو و یاس‌ها را پرت کرد توی صورتم و به‌م فهماند که چیزهای کوچک می‌توانند هوش و حواس آدم را بدزدند و ببرند با خودشان به یک‌جایی توی اسفندماه چند سال قبل، گور و گم‌ات کنند و برت گردانند این‌جا توی یک فرسودگیِ مطلق؛ یعنی که تو خودت را زده‌ای به بی‌خیالی و اصلش حالت خوش نیست.

عطر یاس ِ پاشیده در هوای خیابان، عطر یاس ِ سرازیر شده در دهان من. و سبز برگ و شاخه‌‌های چنار که کانون شیری رنگِ نور را پوشانده‌اند؛ حیرانشان می‌شوم.

...

برگرد همین‌جا، که دریچه‌های کوچکی هست، باز شده به دیوارهای آجریِ سوخته، و شب‌ها چه نور چراغ روی‌شان بی‌اُفتد و چه بُـریده‌ای از پرتو ماه، زیبایی‌شان بازی‌چه چشم‌های تو هستند تا خود صبح... و این صداهای ویران‌گر، که امان از تو می‌بـرند. دست از دل‌ات نمی‌کشند و دست از سرت برنمی‌دارند. شاید ایمان آوری بی‌قراری‌ات را.

چراغ شاعرانگی و عارفانگی ِ مـُـلا به دست، در این شب چه می‌جوری؟ شعرهای گندیده هیچ به کار پاگـریزان نیاید... چه بی‌چراغ گرد شهر گردی شبگردی.

 

+ 21:36 PM
Wed 6 Apr 2011

 

...

ديگر يقين دارم خدا با عشق تلخ است

در حلق مي‌ريزم دعا دست خودم نيست

در چشم تو آن خنده‌ها دست خودم بود

اين گريه‌هاي بي‌صدا دست خودم نيست

 

«رثان»

 

 

- آدم تا كي بايد بيمار "در گذشته ماندن" باشد و چوب كنجكاوي‌اش را بخورد؟ وقت ديدن اين‌ها ديگر بـُغضي نداشتم، غصه‌اي نبـود ديگر، چيزي كه از اين‌ها دريافتم مقايسه‌ي احوال تو با خودم بود به‌وقتي‌كه گـُر گرفته بودم و جامه مي‌دريدم براي بازآمدن‌ات. حالاي‌اش هم خنده‌ام گرفته از خود ديوانه و داغانم كه دوباره شازده كوچولو وار و كنجكاو اين‌ها را اين‌جا گذاشته‌ام بلكه ردي از خودت بگذاري و بدانم هنوز مي‌خواني‌ام يا نه!

اين‌جا رگباري بهاري گرفته عجيب، باد مشت مي‌كوبد به سينه‌ي باران و اين‌سوي و آن سوي‌اش مي‌راند، حس اكنون‌ام به تو شبيه به هيچ چيز نيست. يا لااقل من نمي‌توانم لابه‌لاي واژه‌هايي به‌مثابه دلتنگي و دلگيري، يا خشم و نفرت بگنجانم‌ات.. شبيه "نمي‌دانم" شده‌اي براي‌ام...

و ندانم از چه روي، نشاني خانه‌ي روي موج‌ات كه به‌يقين آن روزها تسكين من مي‌شد را براي‌ام نياوردي.

 

+ 19:58 PM
Tue 5 Apr 2011

 

 

تنهایی یعنی آب تو چشمات بازی کنه از درد ِ غصه، بگردی تو کانتکت موبایلت دنبال یه اسم یه آدم، که فقط آرومت کنه. و هیچی پیدا نکنی.

آب سر بخوره بره تو لاله‌ی گوش، تُپ! بی‌اُفته رو بالش؛ هی بگردی و هی پیدا نکنی...

 

 

+ 19:23 PM
Sat 19 Feb 2011

"... یکی می‌رود، یکی می‌ماند. به همین سادگی‌ست شاید. یکی را می‌بینی، همیشه و هر روز. به دیدنش عادت داری و حالا در نبودنـش، در غیابش، جای چیزی برابر ِ چشم‌ات خالی‌ست. در فاصله‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی‌ست که می‌بینی جای خالی‌اش را نمی‌شود پـُر کرد. هست، اما جای خالی‌اش هست. «یار ِ ما غایب است و در نظر است». یکی را هم می‌بینی، همیشه و هر روز. به دیدنش عادت داری، اما نبودنـش، غیابش، آزارت نمی‌دهد. نیست که نیست. یکی دیگر جایش را می‌گیرد. یکی هم هست که در فاصله‌‌ی پلک‌به‌هم‌زدنی می‌بینی نیست. می‌بینی هست، اما نمی‌بینی‌اش. به چشم نمی‌آید دیگر. «که در برابر چشمی و غایب از نظری»..." *

 ...

لیوان چای به‌دست ایستاد‌ه‌ام کنار پنجره، تماشای تابش خسته‌ی خورشید بر سینه‌ی شهر سیرم نمی‌کند. با انگشت، بی‌هوا ضرب می‌گیرم روی شیشه. وزن ندارد، شاد نیست اصلن. رویاهای گنگی از کودکی سراغم می‌آیند؛ آرامش‌اند. حس درجستجویی را دارم، حس ِ نداشت، نبـود.

 ...

دارم پیاده‌رو را می‌دوم که برسم به رفیق، تلفنی گفته که میز دنجی‌ست گوشه‌ی کافه، که منتظر است. چنار‌های ولیعصر چه غریب‌اند توی این تاریکی. می‌رسم به کوچه‌ش و خاطرات هفت و هشت ماه پیش، گستاخ و سمج می‌سُرند روی دلم یک‌هو.

در که باز بشود و هیاهوی کافه را رد کنم، رسیده‌ام به گوشه‌ی دنـج... از چاق‌سلامتی‌مان کمی گذشته که ساکتیم، عوض‌اش بغل‌دستی‌ها زیادی شلوغ‌اند، لااقل زیاد‌تر از جماعت کافه‌برو. خوب زیر نظر دارم‌شان و حالا حرصم درآمده. توی سرم می‌لولد: های...! شما که میز کناری‌ام نشسته‌اید و سرخوشانه، با ادا و از روی شکم‌سیری می‌خوانید برای هم، که " شب و روز در چشمان من است، به چشم‌های من نگاه کن..." صدایی که زمزمه کرده این واژه‌ها را، بغض داشته، غصه داشته آدم‌اش. سرخوش نبوده که سرخوش‌اید و می‌خوانید.

واژه‌هایش را کشان‌کشان از ذهن و سینه می‌گذراند و بر دهان می‌راند. وقتی می‌گوید "پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت..." پلک‌هایش خسته‌اند، سنگین‌اند، داغ‌اند لابد.

 

 

گنجشک‌ها ته باغ دعوای‌شان گرفته، بوی برگ‌های باران‌خورده سرمست‌مان می‌کند. نزدیک ظهر است، آفتاب دی‌ماه روی پوست‌مان جاخوش کرده و می‌خواهیم بیش‌تر تماشا کنیم، می‌دانیم که می‌رود تا سال بعد. روی نوک پا می‌رویم آخر باغ هوای گنجشک‌ها. خیلی نزدیک شدیم، نمی‌ترسند انگار. حاشیه‌ی جوی آب روی زانو مینشینیم. آب موج می‌دهد به تن علف‌های جوی. عطرهایی از کودکی‌ام می‌آیند سراغم...

  

 

* تا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست... ؛ "نافه"‌ی آبان‌ماه، صفحه‌ی صد و پنجاه و شش، محسن آزرم

 

- صدایی که زمزمه کرده آن واژه‌ها را، حسین پناهی ِ‌ "سلام، خداحافظ " است.

+ 16:10 PM
Wed 1 Dec 2010

پيش از تـو، گس و تلخي رها شدن را چشيده بودم يك‌بار. اولين‌ها سخت‌ترين‌ها هم هستند بيشتر، اما فرق مي‌كرد انگار براي من. فرقش را وقـت رفتن تو فهميدم.

فرقـش؟ خب بار اول خودت بازوي‌ام را گرفتي و از خاكم بلند كردي، تازه بعدها خيلي پشيمان بودم از آن ماجرا... من هميشه جوري جلو رفته‌ام كه پشيماني سراغم نيايد، اين هم اولين و آخرين بود.

اما تـو... اوايل خيلي ساده‌انگار بودم، اصلن من بودم كه بعد از اشتباه سكوت كردم و بعدش تصميم گرفتم. كه ديگر انگار قرار است تمام شود؛ قبول كردم. اما حقيقت اين بود كه از ترس تسليم شدم. ترسي كه آدم وقت گير كردن توي شرايطي كه نه راه پس دارد نه راه پيش، سراغش مي‌آيد. اين‌جور ترسي بود كه مرا گولم زد.

روزهايي كه مي‌گذشت اشتباهم را پر رنگ‌تر جلوه مي‌داد. تا اين‌كه از پس حرف‌هاي اين و آن، از پس دل‌خوري‌هاي كوچك و بزرگ، دوباره باورم را به تو پيدا كردم. تو همان بودي كه اول روز، همان بودي كه هميشه مي‌خواسته بودم يك جاي بزرگي از زندگي‌ام را صاحب شود؛ بستاند براي خودش.

مي‌داني، تو براي من تمام واژه‌هاي اين دو سال دوري كه اين‌جا گفته و نگفته‌ام نيستي فقط، يك وقت‌هايي واژه‌هام بدجور كوچك‌اند براي گفتن‌ات. زماني گفتي به من كه اگر تو را بُت كنم براي خودم، اگر بودن‌ات جوري باشد كه وقت نبودن جانسوز باشد روزگارم، مـي‌روي. بهانه‌اي بود نه؟ چون نبود تو هميشه تلخ مي‌بود. از وقتي كه آشنايم شدي، عادت كردم به تو، محرم شدي، و دوستت مي‌داشتم. مي‌دارم، مي‌دارم...

نبـود تو، مثل بيماري‌اي‌ست كه مدام برمي‌گردد. و جسم و روح و ذهن را مي‌رنجاند.

+ 20:36 PM
Wed 24 Nov 2010
ای ابر خوش‌باران، بيا...

دقايقي هست كه مي‌نويسم و پاك مي‌كنم هي، دل‌تنگي كه نوشتن ندارد. از كنارم بگذري اگـر، بوي دل‌آشوب و تنهايي و عصيان مشام‌ت مي‌آزارد. من دلم سكوت نمي‌خواهد هيچ؛ كه سكوت، سكوت مي‌آورد. اما چه كنم كه نوشتن، آن‌هم از نبـود تو... نـه، باز اين‌همه غم‌ات افسار واژه‌هاي‌م به‌دست گرفته و مي‌كشاندم در پي خودش.

من قرار است اميدوارانه‌تر به‌سر كنم بي‌تو، تا روز شادي‌ات كه دارد نزديك مي‌آيد.

شايد سياه و كدر و بدرنگ اما، مي‌خواهم دوباره شعر بگويم براي‌ت...

+ 21:28 PM
Fri 12 Nov 2010

دلم گرفته ای دوست،

هوای گریه با من...

+ 22:10 PM
Mon 4 Oct 2010

برگشته‌ایم به همان خیابان‌ها، همان پیاده‌روهای به اسارت گرفته شده؛

به پیاده‌روی‌های خاموش ِ بی‌پایان

برگشته‌ایم به خودمان...

 

 - و تهران، بی‌تاریخ - مهران مهاجر

از ماهنامه عکاسی دیده

+ 17:5 PM
Sun 22 Aug 2010

+ 20:57 PM
Wed 14 Jul 2010

 

ما گناهی نداشتیم رفیق؛

برای این سکوت‌های پیاپی‌ی ناتمام و از سر اجبار بهانه‌ای نیست جز سادگی و ساده‌زدگی، اصلن همیشه متهم بوده‌ایم به سادگی، همیشه پُل بوده‌ایم برای عبورهای نامرد، باور بوده‌ایم برای عهدهای از پیش شکسته. که اکنون خاموشیم و شعله برنمی‌افروزیم مگر برای نمایش مضحک و برّاق چشم‌های ناپاک در ظلمات غرور و دروغ.

ما همیشه سینه ‌می‌سوختیم برای دردهای بی‌درد و غم‌های بی‌غم‌شان. لبخند می‌شدیم، اشک می‌شدیم برای خودشیفتگی‌های آنان و حتی در تلخ‌های‌شان به ما ریشخند زدند... و گریختند، مبادا برای بازپس‌گرفتن سادگی‌مان سراغشان گیریم.

ما افسانه به چشم دیدیم و چشیدیم‌اش، ناغافل از طعم گس تنهایی‌ای که ته‌نشین ِ سبو به کمین‌مان نشسته بود، که تنهایی نصیب و قسمت ما نیست، حق ماست. حقی که با گِل‌مان سرشته‌اند و عجین‌مان بوده.

ما بر صبا یقین کرده بودیم و بر ستایش‌اش شتافتیم، چه دانستیم که با ما سکوت می‌کند و مدام در گریز است، چه دانستیم که آتش فراق بر جامه و جان‌هامان می‌افکند و می‌درنورددمان. چه می‌دانستیم سودای بی‌تابی‌مان به سر دارد و خواب شوریدگی و اندوه.

ما که گناهی نداشتیم رفیق، از هرآن‌چه بر سرمان رفت.

+ 22:12 PM
Mon 21 Jun 2010

امروز آخرین روز بهار است. من وقتی انتظار می‌کشم، خیلی چیزها را فراموش می‌کنم، از جمله خودم را. این‌جا را جان دیگری بخشیده بودم برای آمال‌های کم‌رمقی که در سر داشتم. از آخرین ماهِ آخرین زمستان، و این بهار که ندانستم چگونه گذشت، روزهای زیادی را ننوشتم. آنگونه پرشور نوشتن و این‌گونه ننوشتن اما از یک‌جا آب می‌خورد.

من اشتباهاتی دارم که زیاد تکرارشان می‌کنم، از سادگی و خودخواهی که بگذرم می‌رسم به ناامیدی و گدایی کردن محبت.

چیزهای زیادی برای یاد گرفتن، برای‌ام مانده. این‌که چطور آدم‌هایی که به حضورشان محتاجم را به سادگی از دست ندهم، و اگر از دست دادم چطور تلاش کنم برای بازگرداندنشان، و اگر نتوانستم...، این‌که چطور بدهی‌هایم را با دلم صاف کنم.

من انتظار و صبوری یاد گرفته‌ام، سادگی را هم، اگر سبب اشتباه نشود.

من آدم‌های زیادی نداشته‌ام؛ کمتر از انگشتان یک دست، و آن‌ها را یا هنوز نشناخته‌ام و یا دیر شناخته‌ام.

من شناختن آدم‌ها را یاد نگرفته‌ام هنوز.

می‌دانم که جهانِ من، جهان غم‌انگیزی‌ست، و با تنهایی، این روزهای‌ام اندوهناک.

اما من به چیزی اعتقاد دارم،... این‌که دل‌هایی پیدا می‌شوند هنوز که آدم‌هایی مثل من درونشان بگنجد، دل‌هایی که یافتن‌شان دشوار است، و از دست دادنشان بسیار.

+ 19:19 PM
Sun 16 May 2010
این‌جا به‌جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست

من باید تمنّا کنم از چشم‌هایم که حین گریه، میان هق‌هق‌ها، تنها لحظه‌ای مجال نفس کشیدن بدهند به من تا هُشیار بمانم. من باید باور کنم وقتی صدای گرفته‌ای از پخش ماشین می‌پیچد توی ذهنم که «انقدر دورم از تو که، دنیا فراموشم شده»، شما صندلی کنار من ننشسته‌ای و منِ درگیر هق‌هق، دردهایم را زمزمه‌وار با خودم می‌گویم برای شما، نه به شما، برای شما؛ و این فقط یک رویاست که وقتی صورتم را قایم کرده‌ام بین دست‌ها و برگردانده‌ام سمت شیشه شما می‌گوئید «آرام...»

من باید التماس کنم به اشک‌هایم که یاد بگیرند چه‌جور سرازیر شوند تا نگاهم چراغ‌های روشنائی شهر را تار نبیند، که خیلی حیف است آدم همچو تماشایی سبز و نارنج را از دست بدهد.

من باید تحمل کنم که ثانیه‌های این نوای دل‌گیر رو به پایان برود، و گریه‌ام را لو ندهم به آدم‌هایی که از روبرو نزدیک می‌شوند. فردای نیامده‌ی «تو» را چشم به راه باشم و تقویم‌های پُر شده و خاک‌خورده‌ی ته کمد را از یاد ببرم.

من باید صبور باشم، و تنها صبوری کنم.

+ 11:44 AM
Tue 11 May 2010

« نمی‌‎دانی که ایران است اینجا

حراج عقل و ایمان است اینجا

تو می‌دانی که هر کس بود بیدار

در ایران می‌رود آخر سر دار»

 

*بیت اول از ایرج میرزا؛ به نقل از مستند "زهره و منوچهر"

+ 12:55 PM
Sat 8 May 2010

از در که وارد می‌شدی نگاه‌ات پُر می‌شد از سبز نشاط‌آور برگ‌های لیمو که محصور چهار تنه‌ی تنومند نخل بود. و انگار که نخل‌ها نگهبان درخت باشند، مبادا کسی به این سبز پُرشور برگ‌ها نگاه چپ بکند. از این منظره که سیر می‌شدی و می‌گذشتی می‌رسیدی به اتاق مادر بزرگ که دور از بقیه‌ی ساختمان یک گوشه تک افتاده بود، با آن در چوبی رنگ و رو رفته و گوی‌های فلزی وسط‌اش که زمانی سرگرمی خوبی بودند. بعدش دیگر نمای در فلزی و بدقواره خانه‌ی پدری‌ام بود که بارها و بارها رنگ‌اش زده بودند و من یادم نیست که اول چه رنگی بوده. سمت چپ یک تنور آجری بود که مادر درونش نان محلی می‌پخت، سمت دیگر هم دوتا درختچه‌ی انار بود که هیچ‌وقت درخت نشدند و آخرش مادر از ریشه درشان آورد و به‌جایش سدر کاشت. هم‌مسیر بوته‌های انار یک حوضچه بود و آن سوی‌اش  هم می‌خورد به دیوار.

روبرو دو تا پله می‌خورد که می‌رسید به ده قدمی ورودی اصلی، و نیم متری از سطح حیاط بلندتر. انتهایش می‌خورد به دیوار همسایه که مادر صبح‌های زود گلیم ترکی پهن می‌کرد آنجا و صبحانه‌ی مفصلی به من و برادرهایم می‌داد تا راهی مدرسه شویم. جمعه‌ها هم می‌شد زمین فوتبال.

پله‌ها را که می‌رفتی بالا، برمی‌گشتی و رو به حیاط گل و گشاد می‌ایستادی، تمام خستگی بیرون از تن‌ات فرار می‌کرد و قبراق می‌رفتی داخل خانه.

خلاصه همچو چیزی بود حیاط، که کودکی‌های من میان‌اش رفت.

+ 11:23 AM
Mon 3 May 2010
شهر ِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار...*

من تمام افسانه‌های این شهر را دانسته‌ام، و به اندازه‌ی جستجوی تمام لحظه‌های غریبانه‌اش تنها بوده‌ام، و هم رفته‌ام؛ سرتاسر ناپیموده‌هایش را. افسانه که می‌گویم، نه یعنی فریادهای خاموش آدم‌های خیابان از هجوم دردهای ناپیدا، یا جنگ بی‌پایان نگاه‌های مغموم در برابر هم، و نه حتی آوار سنگین رنج بر تن بی‌جان دیوارهای رنگ‌پریده‌ی شهر.

افسانه که می‌گویم، یعنی بی‌عبوری و آرام ِ جمعه‌ی خیابان کاخ و قامت کشیده‌ی چنار و بیدهایش، و سبز ِ مهربان پنج‌برگ‌های رقصان در نوای باد. یعنی پرسه‌ی خیس و ناتمام در باران کوچه‌های هم‌جوار خانه‌های کاه‌گلی. هم‌دوش، هم‌راه.

افسانه که می‌گویم، یعنی مچ خودت را حین واژه‌بافیدن بگیری و غافلگیر شوی، و به‌خاطر بیاوری که این واژه‌ها برای نافراموشی روزهای‌ات سرهم می‌شوند، تا به وقت‌اش خستگی غصه‌ها را از دل و ذهن‌ات بشویند.

افسانه‌ای که من می‌گویم اصلن، یعنی همان کوچه‌ی میخک توی بیست‌متری گلستان با پیاده‌روهای فسقلی‌اش. یعنی شورانگیزیِ خنکای نم‌نم باران بر گونه‌ها، هنگام رفتن از کافه پراگ برای تماشای «به رنگ ارغوان».

افسانه که می‌گویم، یعنی پیچیدن ناله‌ی «...هــوای گریه بـا مـن» در سر و جان و تن، وقت پایین آمدن از پله‌های متروی شادمان. سینه‌ی سنگین ِ بغض، روح ِ وامانده‌ی رنجور. و گم شدن در یادهای‌ات؛ بی‌تاب و غم‌انگیز.

 

* می‌دانی، راستش این سه نقطه‌ای که گذاشته‌ام ته تیتر، یعنی مصرع دوم را حتمن باید بخوانی‌اش؛ و بدانی چطور غصه دارد، چطور ادامه دارد قصه. خب خیلی وقت‌ها هست که نمی‌شود گفت یا نوشت، تا درمانده و ناگزیر پناه ببری به این‌چنین غزل، که آبستن واژه‌های بسیار و بی‌تابی‌ست، و آقای حافظ عزیز حال الان من را گذاشته توی مصرع دوم آن تیتر کذایی و هم خیلی مصرع‌های دیگر، تا حسابی دل را به آتش و آشوب بکشانند. می‌دانی که حتمن، مگر نه؟

+ 22:7 PM
Sun 25 Apr 2010

From: Deviantart

+ 12:1 PM
Sun 18 Apr 2010

حالا دارد باران می‌بارد و من چشم انتظارم عطر تو هم‌دوش بوی خاک نم‌خورده بپیچد توی اتاق. حالا دارد باران می‌بارد و من بهانه‌ی خوبی دارم برای گریستن، به یادت گریستن. دارد می‌بارد؛ کوه آبی‌تر شده. دلم می‌خواهد شعر بگویم برای‌ات، از آن‌هایی که هرگز نمی‌خوانی‌شان و درگیر واژه‌های بی‌تاب‌اند.

من خسته‌ام، خسته‌ی نبودن‌ات. خسته‌ی گفتن و باز گفتن. تو کجا گم شدی پس؟ که نمی‌یابم‌ات هیچ. که نشانی ندارم از تو. و زنده بودن‌ام در گرو خیال‌های مدامی‌ست که پر از تو هستند. و هر لحظه در من گُر می‌گیرند. تو هستی و نیستی، این چه تاوانی‌ست آخر. من جلو خیال‌ها را که نمی‌توانم بگیرم، آن‌هم خیال‌هایی که تو را برای من بیاورند.

دنبال فراموشی نگرد، من یک‌‎جایی گم‌اش کردم. چه می‌دانم شاید هم از قصد گم‌اش کردم. تو فقط همان که وعده کرده‌ای عمل کن. آخر؛ روزهایی رسیده که بیش از همیشه تو را محتاجم.

+ 13:14 PM
Sun 11 Apr 2010

 

گفتم شاید دوست داشته باشی جای من باشی، تا شبانه و پیاده از جاده‌ای که نخل دارد دو سوی‌اش و هم انار و لیمو، عبور کنی و گوش‌ات را تیز کنی برای شنیدن آواز یک‌سری پرنده‌ی بی‌خواب و بازی‌گوش که احتمالن خیلی دل‌شان خوش است و حسابی سرمست‌اند که این وقت شب دارند می‌خوانند، آن‌هم این‌جوری از ته‌دل.

بعد نسیم بهاری خنکی هم سُر بخورد از روی پوست‌ات، هوووم، گفتم حتمن دوست داری این‌جوری.

حالا دیگر نمی‌گویم که عطر بابونه‌های فروردینی که تیره و خاکستری زمین را زرد و سفید کرده بودند چه‌جور هوش از سرم می‌رهاند، یا وقفه‌ی بین آوازهای پرنده‌ها چه شوری درم می‌آفرید. خودت بنشین و تصویر و تصورش کن.

...

برای شب‌گردی‌هایم یک خیابان دارم که اگر سیاهی کهنه‌ی آسفالت و روشنایی تک و توک چراغ‌هایش را بگیری، تشخیص‌اش به عنوان خیابان در گرو عبور ماشین‌هایی‌ست که دست‌کم یک‌ساعتی باید بگذرد تا دیدن یکی‌اش میسر شود. این‌ها به کنار، این‌خیابان زبان نفهم بدجور سکوت می‌کوبد توی مُخ آدم. نیست چشم و گوش آدمی مثل من به خیابان‌هایی خو می‌کند که شلوغی را می‌دانند چیست، حالا گیرم که صداها را پاک کنیم از آن وسط، عوض‌اش یک موسیقی بگذاریم.

با این همه، انگار از مریضی آدم غیرنرمالی مثل من است که باز هم پرسه‌زنی را دوست دارم  توی همچو خیابانی و لذت می‌برم‌ش.

...

با بچه‌های قدیم نشسته بودیم دور هم و گم بودیم در خاطرات‌مان، و حرف‌های قدیمی و یادهای رنگ‌باخته‌ی دیروز، که هنوز تکرار و شنیدن‌شان پرشور هست، و آن‌جاها بودیم که همه چن‌تا از ناب‌ترین خاطر و یادهای‌شان را رو کرده بودند، من دیدم دنیایی که من داشتم، و تصویری که اکنون دارم از کودکی، چقدر کوچک، چقدر محدود است نسبت به بقیه. و کلی برای کودکی‌ام دل سوزاندم.

فارغ از این، لذت شنیدن چنین حرف‌هایی از دیگران چیزی‌ست که تجربه کردن‌اش را توصیه می‌کنم. در بدترین حالت ممکن، مثل من آبغوره خواهی گرفت. 

+ 20:41 PM
Fri 26 Mar 2010

گمانم دیگر باید بنویسم جمعه‌ی ناآشنا، که روزها می‌گذرد از آخرین جمعه‌هایی که این‌جا سپری شد. این‌جا یعنی حیاط باریک و تک‌درخت سدر که سایه‌ی صبح‌اش دوست‌داشتنی‌ست، یعنی خیابان کم‌آدم و بی‌آدم. یعنی مادر، سکوت، صبحانه و عطر نانِ محلی. یعنی گلیم با نگار و نقش تُرکی، یعنی بالش‌های با طرح یک‌دست. این‌جا یعنی خانه.

+ 21:42 PM