تبليغاتX
نبـود
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
:

+ در 7:15 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
دوشنبه هجدهم آبان 1388
:

نرسد آن روزي كه خالي شوي از همه چيز و همه حس، از هر بودن و هر ماندن، كه ديگر بهانه‌اي نيست و نه حتي اشتياق خواستني و نياز به داشتني. پُري از هيچ، از حضور هميشه‌ي حس پوچي، بي‌سو و تهي و خاموشي.

نمي‌داني، نه... چه بر تو خواهد رفت را نمي‌داني هرگز، اگر تنها مانده باشي و دستي نباشد براي نوازش و نگاهي براي خيره شدن. و هم‌شانه‌اي براي آرام گرفتن.

اين را داشته باش، حالا فكر كن هم‌شانه‌ات بوده قبلن و ديگر نمي‌دانمش كه سر چه داستان غم‌انگيزي كنارت نيست الان. و بعد اين نبودن، و شايد هم براي اين نبودن، تو خالي شده‌اي از همه‌ي خودت و از چيزي كه بوده‌اي.

مي‌خواهم بگويم واي اگر داستان‌ات به این روزها و لحظه‌هایش برسد، وای.

+ در 11:50 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
یکشنبه هفدهم آبان 1388
:

From: Sabino

+ در 6:10 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
شنبه شانزدهم آبان 1388
:

از آن‌هاست كه اگر به‌ش برخوردي حتمن به وقارش حسودي‌ات مي‌شود، خوش‌قامت و شبيه يك هنرپيشه‌ي خيلي معروف فيلم‌فارسي‌هاي دهه‌ي چهل. ته جمله‌هاش هميشه يك عزيز مي‌چپاند و با لحن نرمي تحويل‌ات مي‌دهد، جوري كه عزيزاش به دلت مي‌نشيند البته. يك صندلي چوبي گذاشته گوشه‌ي اتاق‌اش، وقت و بي‌وقت مي‌نشيند و گيتار مي‌زند و به زمزمه مي‌خواند. صداش سنگين و گيراست. گيتار زدنش هميشه آهسته‌س جوري كه تا پشت در اتاق نباشي و گوش تيز نكني خوب نمي‌شنوي‌ش. روزهاي اول يك اُوِر مشكي از اين تا زير زانوها مي‌پوشيد كه قاب هيكلش بود و به تن‌اش مي‌نشست. با فاميلي‌ش قبلن برخورد كرده بودم كه دبير رياضي محض بود طرف، و يك روز توي مسيرم ديدمش كه مشتي كاغذ و جزوه و كتاب بود توي دست‌اش و گل سرخي كه ساقه‌ش لاي انگشت‌هاش مي‌چرخيد، و چون نگاهم به گل سرخ رفته بود و او مسير چشم‌هام را خوانده بود به من كه رسيد داده‌تش به‌م.

اين آقاهه ولي گمان نمي‌كنم بشود يك روز گل سرخي لاي انگشت‌هاش ببيني كه ساقه‌اش در حال چرخيدن باشد، به‌ش نمي‌ياد اين كارها. عوضش مي‌تواني آقاي فرهادي تصورش كني توي كنسرت آمريكا. همان‌كه فضايش تاريك و پشت پيانو نشستهساسستسختيمنس‌اس فرهاد. به اين فرق كه او گيتار مي‌زند نه پيانو.

وقتی که گیتار تکیه داده شده به دیوار کنار تی‌وی، ایشان توی اتاقش نیست، هم وقت گره زدن بند كفش‌ها اگر صداي موسيقي‌م توي گوش را آهسته كنم، رد شدن انگشت‌ها روي سيم گيتارش را مي‌فهمم حتمن.

+ در 7:30 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
جمعه پانزدهم آبان 1388
:

كه مي‌داند مرز غصه‌اي براي نابودي دل‌خوشي‌اي كوتاه كجاست، وقتي كه غصه‌دار لحظه‌هاي انتهايي از نگاهش مي‌گذرند و بي‌‌‌آن‌كه دل‌خوش به اميدي باشد نظاره‌گر اين نيستي‌ست. و بر خاطرش مي‌رود اوقات بودن در آن سر‌خوشي، مروري تسكين‌بخش و حسرت‌وار. آدم ترسي را همه‌جا با خودش مي‌برد كه هرچه دل‌خوشي كوچك‌تر بود ترس‌اش عميق‌تر و بزرگ‌تر.

...

مي‌دانم كه آدم لحظه‌هاي كوتاهم، آدمِ بند ثانيه‌ها. مي‌دانم كه هر زردبرگي از درخت فرو افتاد آبستن خاطره بود، و نگاه من سرگردان اين از شاخه اوفتادن‌هاي گوشه‌ي پياده‌رو. مي‌دانم هر باراني كه بر تنم ريخت لبريز حادثه بود، پر از يادهاي عزيز.

همه را مي‌دانستم اصلن، اما مست بي‌خيالي بودم، دل ندادم به اين ترس كذايي كه مبادا جواني‌ام خراب شود و حرامم گردد.

تو اگر خواستي بگو الكي، سطحي يا هر واژه‌ي حقير ديگر، براي محكوم كردنم به جرم اين‌كه دل‌بندِ ثانيه‌هام. حواست ولي باشد كه اين‌ها پاره‌هاي اميدواري من‌اند.

حكم‌ات را كه مي‌خواني هم قبل اجرايش گوش كن به‌م.

همين كوتاهي و كوچكي‌ست كه لذت‌بخش است، كه روح دارد و نفس‌گير است و مي‌شود به‌ش دل بست. تازه و بكر و در خاطر ماندني‌ست.

ببين، بيا تصورش كن اگر زير بار تن به امتحان دادنش نمي‌روي. پلك‌هات را هم بگذار و شروع كن. ابتدايش را مي‌دانم كه تاريكي‌ست، اما ادامه‌اش ديگر به عهده‌ي توست.

...

شايد من نمي‌توانم بگويم كه اول خيالش بود بعد خودش يا برعكس؛ چون هم خيالش كرده‌ام و لذت برده‌ام و هم از حقيقت‌اش سرخوش بودم و همراهش خيال بافيدم. خب اين خيال هميشه بوده. و مزه‌ي اصلي‌اش هم به همين است، و همين هم باعث مي‌شود كه بارها محكومم كنند و باز مرتكب‌اش شوم.

و شب‌هاي هميشه‌ي بي‌خوابي گريز مي‌زنم به‌ش و بالشم سنگين مي‌شود از حجم اوهام. هم نمناكي مژه دارد، هم خنده‌هاي از ته‌دل كه خودت هم حيرت مي‌كني از ناگهاني‌شان.

هووم...

تماشاي طلوع هم دارد گاهي اوقات.

+ در 8:18 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
گریه‌مون هیچ، خنده‌مون هیچ

شبی که مهتا‌بش پشت پرده‌ی ابر نشسته باشد و پوزخند بزند به چراغ‌های خیابان، شبی که منِ آرام فرو رفته باشم توی صندلی ماشین و گردنم کج شده باشد سمت شیشه، که حیران شده‌ام از پایان گفتگویی. شبی که تهی شده‌ام از من و صدای سنگینی تهی شدنم را زمزمه کند و گاهی آوازش بخواند، و من حبوط کنم از صدا.

شبی که می‌دانم برای من تاریک نشده و خورشید عصرش برای من غروب نکرده، می‌دانم ناخواسته بوده و از سر حادثه… سر تسلیم خم می‌کنم به احترامش و خاموش ِ خوبی‌‌اش برای بیداری‌ام می‌مانم.

+ در 11:40 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
:

آسمان روشن و گرمي آفتاب به دل مي‌نشيند، شهر اما شب را به صبح نرسانيده انگار. كركره‌ي مغازه‌ها پايين و خيابان‌ها خلوت است. چشم‌ها جستجوگر و با رد ِ كم‌رنگي از اضطراب اطراف را مي‌پايند. نگاه‌ها درهم مي‌پيچند و از هم عبور مي‌كنند. گام‌هاي خسته گوياي راه‌رفتن‌هاي طولاني‌ست. فضا ملتهب و پريشان است و همه گوش به زنگ در انتظارند. زمزمه‌اي مي‌كوبد توي ذهن‌ام كه كوچه‌ها باريكن، دوكّونا بسه‌اس. خونه‌ها تاريكن طاقا شكسه‌اس..

+ در 7:20 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
:

+ در 7:57 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
دوشنبه یازدهم آبان 1388
:

چشم انتظار روزي‌ام از پاييز كه بوي تن‌ات هم‌دوش باد عبور كند بر اين كوچه‌هاي دلتنگ و سوز سینه را مرهم شود.

+ در 11:23 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن
یکشنبه دهم آبان 1388
:

 

From: Flickr

 +و خب این هم از آن پنجره‌هاس، بله

 

+ در 10:9 PM – نبشته‌ي ميم | لینک متن